درماندگی آموخته شده چیست؟
درماندگی آموخته شده، پایه و اساس بسیاری از نظریههای مهم روانشناسی و مفاهیم اصلی روانشناسی مثبت محسوب میشود. مفهومی که خارج از بحث روانشناسی نیز کاملاً ملموس و قابل درک است.درماندگی آموخته شده، میتواند برخی از رفتارهای بشر را توضیح دهد، رفتارهایی که به نظر عجیب و غیرعادی یا نامطلوب میرسند.اگر بتوانید درماندگی آموخته شده را به خوبی درک کنید، میتوانید تأثیرات بد و منفی آن را کاهش دهید یا به طور کل از بین ببرید. پژوهشگران آزمایشهای بسیاری صورت دادند تا توانستند مفهوم درماندگی آموخته شده را کشف کنند. برای انجام دادن این آزمایشها از متدهایی استفاده شده که بدون تردید محققان امروزی حتی از فکر کردن به آن هم به هراس میافتند.حدود 50 سال است که درماندگی آموخته شده به عنوان یک تئوری روانشناسی مشهور جا افتاده است اما نقاط گنگ و مبهم بسیاری در این زمینه وجود دارد. اگر میخواهید درباره این مفهوم مهم بیشتر بدانید، به خواندن این مقاله ادامه دهید.در این مقاله قصد داریم به شما بگوییم، درماندگی آموخته شده چیست و چه تأثیری بر روی زندگی فرد میگذارد، برای خنثی یا معکوس کردن این تأثیرات چه باید کرد، و در نهایت این که چگونه میتوان درجه درماندگی آموخته شده یک فرد را اندازهگیری کرد.

درماندگی آموخته شده چیست؟
درماندگی آموخته شده یا Learned Helplessness پدیدهای است که هم در انسانها هم در حیوانات مشاهده میشود، در چنین شرایطی فرد ناراحتی، درد و رنجی را تجربه میکند که علارقم تلاش برای رهایی از آن نتیجه ای حاصل نمیشود (تجربه شکست) در نهایت به این باور میرسد که راه گریزی وجود ندارد. در این شرایط فرد اصطلاحا شرطی میشود و دیگر برای پرهیز از این درد و رنج هیچ تلاشی نمیکند، حتی اگر فرصتی داشته باشد که از آن فرار کند.
این باور از آنجا ناشی میشود که فرد در آن زمینه خاص، یک یا چند بار تجربه ناموفق قبلی داشته و تقریبا نا امید میشود و به تلاش برای کاری که برایش نتیجه ای نداشته ادامه نمیدهد و اصطلاحا تسلیم میشود. با این احساس درماندگی، عدم تلاش برای تغییر وضعیت فعلی اش را توجیح می کند به گونه ای که با خود میگوید نمیشود، نمیتوانم یا از قبیل عبارات.زمانی که انسانها یا حیوانات به این درک میرسند که هیچ کنترلی بر روی اتفاقات پیرامونشان ندارند، احساس درماندگی میکنند و بر همین اساس فکر و رفتار میکنند.این پدیده درماندگی آموخته شده نام دارد، چرا که فرد از همان ابتدا این حس از درماندگی را در ذات خود ندارد. هیچ کس با این باور به دنیا نمیآید که هیچ کنترلی بر روی رویدادهای پیرامونش ندارد و بیفایده است که بکوشد کنترل امور را به دست گیرد.رفتاری است که آن را میآموزد، شرطی شدن این رفتار به خاطر اتفاقاتی است که در زندگی فرد رخ میدهند و او واقعاً بر روی آنها کنترلی ندارد یا خودش گمان میکند که بر روی آنها هیچ کنترلی ندارد.داستانی وجود دارد در مورد اینکه چگونه فیلهای کوچک را در هند تربیت میکنند. فیل کوچک به درختی بسته میشود. سعی میکند خودش را رها کند، ولی از آنجا که به اندازه کافی قوی نیست نمیتواند طناب را شل کند. پس از چندین بار سعی کردن و نتوانستن، فیل شرایط را میپذیرد. بعدها که فیل به اندازه کافی بزرگ و قدرتمند شد نیز سعی نمیکند خودش را رها کند، اگرچه به آسانی میتواند طناب را پاره کند. فیل آموخته است که هرگز به تنهایی نمیتواند خود را آزاد کند بنابراین هرگز سعی نمیکند؛ چرا که فکر میکند آزادی غیر ممکن است.
بررسی رفتارهای حیوانات و انسان همواره یکی از موضوعات مورد علاقه روانشناسان بوده است. درماندگی آموخته شده یکی از جالبترین رفتارهایی است که کشف شده است. درماندگی آموخته شده نه تنها در انسان بلکه در حیوانات هم مشاهده شده است. آقای مارتین سلیگمن، روانشناس آمریکایی با ارائه این نظریه به شهرت جهانی رسید. البته شاید اسم استیون مایر که در این آزمایشات مشارکت داشت، کمتر شنیده شده است! با هم کمی در مورد این موضوع بخوانیم و ببینیم چطور میتوانیم از درماندگی آموخته شده رها شویم!
نظریه «درماندگی آموخته شده» چطور شکل گرفت؟
شاید نخستین جرقههای این نظریه هنگامی به ذهن سلیگمن جوان رسید که پدرش را در وضعیتی نه چندان مناسب میدید. پدر او با اینکه فارغ التحصیل یکی از دانشگاههای معتبر و دارای مدرک کارشناسی ارشد بود، اما در بحبوحه بحرانهای داخلی آمریکا، خیال میکرد که تنها باید یک شغل داشته باشد که بتواند شکم بچههایش را سیر کند. او این توانایی را در خود نمیدید که استاد دانشگاه شود و به تدریس بپردازد.این جرقههای کوچک هنگامی در ذهن سلیگمن شعله ورتر شد که او به آزمایشگاه ریچارد سالومون یکی از دانشمندان معروف روانشناسی یادگیری، در دانشگاه پنسیلوانیا رفت.در این آزمایشگاه آزمایشی بر روی تعدادی سگ برای گسترش نظریه شرطی سازی کلاسیک انجام میگرفت. او با دیدن این آزمایش به راز مهمی پی برد که بعدها نظریه «درماندگی آموخته شده» (LearnedHelplessness) مشهور شد.
درباره مارتین سلیگمن، نظریه درماندگی آموخته شده و روانشناسی مثبت
مارتین ای.پی. “مارتی” سلیگمن (به انگلیسی: Martin E. P. “Marty” Seligman) (متولد ۱۲ اوت۱۹۴۲) روانشناس آمریکایی، استاد دانشگاه و نویسنده کتابهای خودیاری است. نظریه او با نام درماندگی آموختهشده بهطور گستردهای میان دانشمندان و روانشناسان بالینی مطرح است.
ابتدا روانشناسی مثبت را بشناسید!
این زمینه خاص از روانشناسی بر موفقیت انسان تمرکز دارد. در حالی که بسیاری دیگر از شاخههای روانشناسی بر رفتارهای نابهنجار و دارای اختلال تمرکز مینمایند، روانشناسی مثبت تمرکزش بر کمک به افراد برای شاد شدن و جلب رضایت بیشتر است.روانشناسان این مکتب، در مقابل DSM که نظام طبقهبندی اختلالات روانشناختی بیماران است، یک نظام طبقهبندی به نام CSV را به وجود آوردهاند که تواناییهای آدمها را گروهبندی میکند.
روانشناسان مثبت ۶ گروه از تواناییهای آدمی را در این نظام، مشخص کردهاند:
- خرد و دانایی: شامل خلاقیت، کنجکاوی، باز و پذیرا بودن در مقابل تجارب جدید، عشق به یادگیری و وسعت نظر
- شجاعت: شامل خودباوری، پایداری، کمال و سر زندگی
- تنوعدوستی: شامل عشق، مهربانی و هوش اجتماعی
- عدالتجویی: شامل رعایت حقوق شهروندی، بیطرفی و رهبری
- اعتدال: شامل بخشش و دلسوزی، فروتنی و آزرم، احتیاط و نظم بخشیدن به عملکرد خود
- تعالی: شاملِ دانستن ارزش زیباییها و شگفتیها، قدرشناسی، امیدواری، شوخطبعی و معنویت

آزمایش جعبه الکتریکی برای اثبات درماندگی آموخته شده و توسط مارتین سلیگمن انجام شد.
آزمایشهای مارتین سلیگمن که منجر به شکلگیری این تئوری شد
دو روانشناس به نام مارتین سلیگمن، استیون مایر در اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 آزمایشهایی صورت دادند که پایه و اساس این تئوری را شکل داد. در ادامه قصد داریم این آزمایشها را به طور کامل برایتان شرح دهیم لازم به ذکر است که شاید این آزمایشها از نقطه نظر برخی از مخاطبین ناراحتکننده باشد اما در آن دوران این آزمایشها کاملاً رایج بود، گرچه امروزه مردم عموماً در مقابل چنین فعالیتهایی اعتراضهای گستردهای صورت میدهند.در آن زمان مایر و سلیگمن برای نظریه درماندگی آموخته شده، آزمایشات خود را بر روی سگها انجام میدادند و واکنش آنها را نسبت به شوکهای الکتریکی بررسی میکردند.برخی از سگها شوکهایی دریافت میکردند که قادر نبودند آن را کنترل یا پیشبینی کنند. در این آزمایش سگها را داخل یک جعبه با دو اتاقک قرار میدادند، این دو اتاقک با یک دیواره کوتاه از هم جدا شده بودند، فقط در کف یکی از این اتاقکها برق جریان داشت.زمانی که این دو محقق سگها درون جعبه قرار دادند و به کف یکی از اتاقکها جریان برق وصل کردند، به موضوع عجیب و غریبی پی بردند: برخی از سگها حتی تلاش نکردند که از روی دیواره کوتاه میان دو اتاقک بپرند و اتاقک دیگری بروند که هیچ مشکلی برایشان ایجاد نمیکرد.در واقع سگهایی که پیش از این به آنها شوک الکتریکی وارد شده بود اما هیچ راهگریزی نداشتند، وقتی در جعبه دارای دو اتاقک قرار میگرفتند، تلاش نمیکردند از روی دیواره کوتاه میان دو اتاقک بپرند. سگهایی از روی این دیواره میپریدند که پیش از این در چنان وضعیت (وارد شدن شوک بدون راه فرار) قرار نگرفته بودند.
توصیه میکنم مقاله تاب آوری رو از دست ندهید!
سلیگمن و مایر برای بررسی بیشتر این پدیده تصمیم گرفتند گروه جدیدی از سگها را کنار هم جمع کنند و آنها را به 3 دسته تقسیم کنند؛
- سگهای گروه اول را برای مدت زمان مشخصی با قلاده به یک جا بستند اما هیچ گونه شوکی به آنها وارد نکردند.
- سگهای گروه دوم برای مدت زمان مشخصی با قلاده به یک جا بسته شدند و به آنها شوک الکتریکی وارد شد اما برای خلاص شدن از این شوک کافی بود با بینی خود یک پانل را فشار دهند.
- سگهای گروه سوم برای مدت زمان مشخصی با قلاده به یک جا بسته شدند و به آنها شوک الکتریکی وارد شد اما برای خلاص شدن از این شوک هیچ راه گریزی نداشتند.
وقتی این سه گروه نخستین آزمایش خود را پشت سر گذاشتند، هر یک از آنها را (به نوبت) درون جعبه دارای دو اتاقک قرار دادند. سگهای گروه اول و دوم خیلی سریع متوجه شدند که فقط باید از روی دیواره کوتاه بپرند تا از شر شوک الکتریکی خلاص شوند. اما اغلب سگهای گروه سوم حتی تلاش هم نکردند که از روی دیواره بپرند. با توجه به آزمایش قبلی چنین نتیجه گرفته شد که از دیدگاه این سگها هیچ راه گریزی از شوک الکتریکی وجود نداشت.آزمایشهای درماندگی آموخته شده حاکی از آن بود که برای درماندگی فقط یک علاج وجود دارد. در فرضیه سلیگمن، سگها هیچ تلاشی برای فرار صورت نمیدادند چون تصورشان این بود که نمیتوانند برای قطع کردن شوک الکتریکی کاری انجام دهند.برای تغییر دادن این تصور به صورت فیزیکی سگها را برداشتند و پاهایشان را تکان دادند، یعنی فعالیتی را شبیهسازی کردند که سگها برای فرار از شوک الکتریکی میبایست انجام میدادند.حداقل باید دو بار این کار انجام میگرفت تا سگها در نهایت با میل و خواسته خودشان حاضر میشدند از روی مانع بپرند. جالب اینجا است که پاداش، جایزه یا مشاهده نحوه پریدن سایر سگها از روی دیواره هیچ تأثیری بر روی سگهای درمانده گروه سوم نداشت.
آزمایشهای تکمیلی درماندگی آموخته شده
پس از این آزمایشهای دیگری هم صورت گرفت که تأثیر اندوهبار عدم توانایی در کنترل شرایط آزارنده را تأیید میکرد. به عنوان مثال در یک آزمایش، گروهی از انسانها در یک آزمون ذهنی شرکت کردند، در حالی که صداهای آزاردهندهای در محیط وجود داشت و حواس آنها را پرت میکرد.کسانی که میتوانستند با فشردن یک دکمه این صدا را قطع کنند، به خودشان زحمت ندادند که چنین کنند اما عملکردشان در این آزمون خیلی بهتر بود از کسانی که نمیتوانستند این صدا را قطع کنند. در واقع این که افراد میدانستند هر وقت بخواهند میتوانند از شر این صدا خلاص شوند، تأثیر منفی و نامطلوب آن را از بین میبرد.در سال 2011 یک مطالعه دیگر بر روی حیوانات صورت گرفت، حیواناتی که میتوانستند یک شرایط پر از تنش و هیجان را کنترل کنند، تغییراتی را در تحریکپذیری نورونهای کورتکس جلوی مغزی خود نشان میدادند. اما حیواناتی که نمیتوانستند بر روی این شرایط تنش زا کنترل داشته باشند، چنین تغییری را بروز نمیدادند و در عوض علائمی از درماندگی آموخته شده و اضطراب اجتماعی را نشان میدادند.
ناتوانی آموخته شده در کودکان
درماندگی آموخته شده می تواند در سنین خیلی پایین تر، حتی در مرحله نوزادی آغاز شود. نوزادانی که دچار محرومیت مادرانه یا کمبود محبت والدین می شوند، به ویژه به دلیل عدم ارتباط با فرزندان در سنین بزرگسالی در معرض خطر درماندگی آموخته شده قرار دارند. همچنین ممکن است مادرانی که احساس درماندگی درونی می کنند این صفت را به صورت ژنتیکی و یا اکتسابی به فرزندان خود منتقل کنند.درماندگی آموخته شده می تواند منجر به اضطراب و یا افسردگی شود. کودک شما ممکن است این انتظار را داشته باشد که حوادث آینده به اندازه وقایع گذشته غیرقابل کنترل باشد. اساساً، کودک شما ممکن است احساس کند هیچ کاری نمی تواند انجام دهد تا نتیجه یک رویداد را تغییر دهد، بنابراین تلاش برای تغییر وضعیت را بیهوده میداند.به عنوان مثال، اگر کودکی برای امتحان درس بخواند و همچنان نمره ضعیفی کسب کند ، ممکن است احساس کند هیچ کنترلی بر عملکرد خود ندارد، بنابراین ممکن است تصمیم بگیرد که به طور کلی از شرکت و تحصیل منصرف شود. حتی ممکن است این احساسات را به جنبه های دیگر زندگی خود تعمیم دهد و انگیزه کافی برای موفقیت را از دست بدهد، زیرا معتقد است موفقیتش از کنترل او خارج است.به فرزندانتان شکست خوردن و دوباره تلاش کردن رو یاد بدهید. شهامت شکست و تسلیم نشدن با هر مانعی رو به کودکانتان بصورت غیر مستقیم بیاموزید. منظورم این نیست که فقط موعظه کنید لازم است که این رفتارهارو از خود شما یاد بگیرد شما نمی توانید رفتار یا عادتی که خودتان از آن پیرو نمیکنید رو به فرزندانتون تحمیل کنید.
تئوریهای بسط یافته
تحقیقات نشان میدهند که واکنش انسانها نسبت به کنترل نداشتن بر روی شرایط، بسته به افراد و شرایطشان متفاوت خواهد بود. به عنوان مثال ممکن است فرد نسبت به یک شرایط مشخص درماندگی آموخته شده از خود نشان دهد اما وقتی شرایط عوض میشود، او چنین حسی نخواهد داشت.تئوری اصلی درماندگی آموخته شده نمیتواند چنین متغیرهایی را توضیح دهد. چنین متغیرهایی به سبک رفتاری فرد و نحوه تفسیر او از شرایط بستگی دارد. به عبارت دیگر این که فرد یک رویداد را چگونه تفسیر و معنا میکند، دچار شدن او به درماندگی آموخته شده یا افسردگی را تحتتأثیر قرار میدهد.افراد بدبین رویدادهای منفی را دائمی (این شرایط هیچ گاه تغییر نخواهد کرد)، شخصی (من مقصر هستم) و همهگیر (من نمیتوانم کاری را درست انجام دهم) میدانند و معمولاً از درماندگی آموخته شده و افسردگی رنج میبرند.چنین افرادی میتوانند یاد بگیرند که یک سبک واقعگرایانه در پیش بگیرند، این نوعی درمان است که بخش اعظم آن را مارتین سلیگمن انجام داد.

تاثیرات روانی درماندگی آموخته شده در زندگی افراد
نمونهها و تأثیرات اجتماعی درماندگی آموختهشده
درماندگی آموختهشده میتواند عاملی برای طیف گستردهای از موقعیتهای اجتماعی باشد.
زمان که به ناتوانی آموخته شده مبتلا شوید احتمال گرایش به راههای جایگزین و میانبر زیاد میشود. ممکن است با این باور که نمیتوانید پولدار شوید دست به کار خلاف بزنید یا دانشآموزی که برحسب تجربه قبلی که نتیجه مناسبی نگرفته بود، تقلب را تنها راهحل میبیند. رفتارهایی مانند پز دادن و تظاهر به آنچه که نداریم و همینطور دروغ گفتن پی در پی هم در این گروه قرار میگیرند.
- تأثیر انگیزشی ناتوانی آموخته شده اغلب در کلاسهای درس مشاهده میشود. دانشآموزانی که به طور مکرر شکست میخورند، به این نتیجه میرسند که آنها قادر به بهبود عملکرد خود نیستند، و این ویژگی آنها را از تلاش برای موفقیت باز میدارد، که منجر به افزایش ناتوانی، ادامه شکست، از بین رفتن عزتنفس و دیگر پیامدهای اجتماعی میشود.
- کودک آزاری ناخواسته و از روی غفلت میتواند مظهر ناتوانی آموخته باشد. به عنوان مثال، وقتی والدین اعتقاد دارند که آنها قادر به متوقف کردن گریه کودک نیستند، ممکن است آنها به سادگی از تلاش برای انجام هر کاری برای کودک خودداری کنند.
- کسانی که در موقعیتهای اجتماعی بسیار خجالتی یا مضطرب هستند ممکن است به دلیل احساس درماندگی هیچ فعالیتی نکنند. گوتلیب و بیتی (1985) دریافتند که افرادی که در محیط های اجتماعی ناتوان هستند، ممکن است توسط دیگران ضعیف دیده شوند، که این امر درماندگی آنها را تقویت خواهد کرد.
- با توجه به کتاب Ruby K. Payne’s چهارچوبی برای درک فقر، رفتار فقیرانه میتواند به چرخه فقر فرهنگ فقر و نسل فقیر منجر شود. این نوع از درماندگی آموختهشده از والدین به فرزندان منتقل میشود.
افراد با این ذهنیت احساس میکنند هیچ راهی برای فرار از فقر وجود ندارد و بنابراین باید در لحظه زندگی کرد و برنامهریزی و تلاش برای آینده بیفایده است.
با این حال، نقد این نوع استدلال نشان میدهد که در بسیاری از جوامع همیشه سطح بالاتری از نابرابری، کاهش دستمزدها، افزایش قیمت، به ویژه اسکان و تحصیلات و مراقبتهای بهداشتی افزایش یافته است. به این معنا که کسانی که در فقر به سر میبرند به دلیل نگرشی که دارند در آنجا باقی ماندهاند.
درماندگی آموخته شده چه تبعاتی دارد؟
شاید چندان واضح دیده نشود، اما بسیاری از مشکلات اجتماعی ناشی از درماندگی آموخته شده است.
اعتیاد، ترس از موفقیت و شکست، مشکلات روابط بین زوجها، افسردگی و انواع بیماریهای روانی ناشی از این است که انسان فکر میکند نمیتواند کنترلی بر سرنوشت خود داشته باشد.برای تست این موضوع، آزمایش درماندگی آموخته شده بر روی تعدادی موش اجرا شد.به دسته اول که درماندگی آموخته شده داشتند و دسته دوم که این درماندگی را نداشتند، سلولهای سرطانی تزریق شد. مشاهده شده بود که موشهای آزمایشگاهی دسته دوم، در دفع سلولهای سرطانی موفقتر بودند.در انسان، کسانی که حس میکنند روی زندگیشان کنترل مؤثری ندارند، بدنشان استعداد بیشتری برای بیمار شدن دارد.
ما چطور اسیر درماندگی آموخته شده شدهایم؟
شاید خودمان هم آگاهی چندانی به این موضوع نداشته باشیم، اما درماندگی آموخته شده طیف وسیعی از افراد جامعه ما را درگیر کرده است. کافی است به تیترهای خبرگزاریها در طول روز نگاه کنیم. ما روی قریب به اتفاق اخبار و اتفاقاتی که میافتد هیچ تسلط و کنترلی نداریم. با این حال آموختهایم که اخبار را دنبال کنیم و حالتی منفعلانه نسبت به آن داشته باشیم.
مثلاً به تیتر یک خبرگزاری تنها در طول یک روز نگاه کنید:
- افزایش بهای نفت در پی انتشار گزارشها در مورد پایان معافیتهای نفتی ایران.
- پلیس 13 مظنون را در ارتباط با انفجارهای سریلانکا بازداشت کرد.
- شمار کشتهشدگان انفجارهای روز یکشنبه در سریلانکا به بیش از 200 تن رسیده است.
- منیر فرمانفرمائیان، نقاش ایرانی، درگذشت.
- 20 تپه باستانی لرستان بر اثر رانش زمین و سیل زیر آب رفت.
- بازداشت یکی از مدیران میراث فرهنگی و گردشگری استان تهران.
- رهبر یک گروه شبهنظامی مانع مهاجران در مرز آمریکا و مکزیک بازداشت شد.
- مبادلات تجاری کره جنوبی و ایران در 1397 به کمترین میزان از زمان توافق اتمی رسید.
- ممنوعیت عرضه شماری از آثار در نمایشگاه کتاب تهران.
- حمله به وزارت مخابرات افغانستان با 7 کشته به پایان رسید.
- آکسفام درباره «شیوع گسترده» بیماری وبا در یمن هشدار داد.
- تلویزیون عربستان از عملیات هوایی تازه علیه کاخ ریاستجمهوری در یمن خبر داد.
همانطور که میبینید، ما روی تقریباً هیچکدام از این خبرها هیچ کنترل و تسلط و توانایی تغییر نداریم؛ اما با دنبال کردن اخبار، تنها درماندگی آموخته شده خودمان را تقویت میکنیم؛ بنابراین یک راه خوب برای فاصله گرفتن از این درماندگی، دنبال نکردن اخبار و دوری از چیزهای منفی است.
مثالهایی از این دست را در شبکههای اجتماعی زیاد میبینیم. پس اگر نتوانیم شبکههای اجتماعی را کنترل کنیم، اسیر درماندگی آموخته شده میشویم.
- مثالهای دیگر درماندگی آموخته شده در زندگی ما مشخص است.
- مثلاً وقتی دچار ورشکستگیهای پی در پی میشویم.
- وقتی ایدههایمان توسط چند نفر رد میشود.
- وقتی در چند آزمون شکست میخوریم.
- وقتی در مورد ترک یک عادت چند بار شکست میخوریم.
- و …
در صورت نداشتن کنترل و ابتلا به درماندگی آموخته شده، احتمال دست زدن به راههای جایگزین زیاد است.
مثلاً:
تقلب زیاد میشود. مثلاً بچهها وقتی به این باور میرسند که نمیتوانند موفق شوند، ناچار دست به تقلب میزنند.
دزدی زیاد میشود. وقتی باور کنیم که نمیتوانیم پولدار شویم، احتمال اینکه دست به راههای فرعی مثل دزدی بزنیم بیشتر میشود.
دروغ زیاد میشود. وقتی نتوانیم کارمان را با صداقت پیش ببریم و به این باور برسیم که کنترلی روی زندگی خود نداریم، ترجیح میدهیم دروغ بگوییم.
پز دادن بیهوده، مبالغه و کلاهبرداری هم از جمله رفتارهای دیگری است که ممکن است در این شرایط انجام دهیم.
