سوالی به عمقهستی

ما میدانیم که خواهیم مرد.
اما زندگیمان را طوری میسازیم که انگار جاودانهایم. نهتنها مرگ ما را مهربانتر نمیکند، بلکه گاهی حتی دلیل خشونت، دشمنی و بیرحمی ما نسبت به هم میشود. در نگاه اگزیستانسیالیستی، این یک تناقض ساده نیست، بلکه هستهی بحران هستی ماست. آگاهی به مرگ، اضطرابی عمیق و خاموش در ما فعال میکند. اضطرابی که اغلب طاقت تحملش را نداریم. و روان برای محافظت از ما، مکانیسمهایی میسازد تا این اضطراب را دفن یا منحرف کند. انکار (Denial): انگار مرگ برای دیگران است. با کار، خرید، مشغولیت، حتی با علم و تکنولوژی سعی میکنیم آن را از ذهنمان پاک کنیم. طوری زندگی میکنیم که انگار فرصت بینهایت داریم. جابجایی (Displacement): اضطراب مرگ به دشمن فرضی منتقل میشود. نژاد، مذهب، کشور، طبقه، حتی شریک زندگی. ما بهجای آنکه با پایانپذیری خودمان کنار بیاییم، با دیگران میجنگیم.
پروژههای جاودانگی (Immortality Project): دنبال ردپایی هستیم که بعد از ما بماند: شهرت، قدرت، فرزند، گروه، آیین. اما اگر این پروژهها از دل تجربهی اصیل نیایند، تبدیل به منبع نفرت و حذف دیگری میشوند. معنابخشی اجباری: ما از بیمعنایی مرگ میترسیم، پس با معناهای حاضر و آماده، خودمان را آرام میکنیم. گاهی این معناها آنقدر مطلق میشوند که هرکس با آنها موافق نباشد، تهدید تلقی میشود. در نگاه اگزیستانسیال، مرگ پایان صرف نیست؛ آینهای است برای دیدن شفاف زندگی.
اگر با شجاعت به آن نگاه کنیم، زندگیمان را بیدارتر، انتخابهایمان را اصیلتر و رابطهمان را انسانیتر میکند. اما وقتی از مرگ فرار میکنیم و اضطرابش را دفن میکنیم، دیگران را تهدید میدانیم، معنا را تبدیل به ایدئولوژی میکنیم و عشق را با کنترل اشتباه میگیریم. رهایی در روبهرو شدن است. در زیستن در سایهی مرگ، نه در فرار از آن.
دکتر جواد تقوی، موسسه بین المللی آگاه مایند www.agahmind.com
