مفاهیم و فنون روانکاوی در صورتی طراوت و تازگی خود را حفظ خواهند کرد که روانکاو آنها را مدام کشف کند. او باید به خود اجازه دهد تا ایدهها و پدیدههایی که مسلّم فرضشان کرده هربار از نو شگفتزدهاش کنند. برای مثال، باید بتواند از حضور فراگیر ذهن ناهشیار، از قدرت پدیدۀ انتقال[۱] و از سرسختیِ مقاومت عمیقاً متحیر شود و آنگاه فقط به هنگام بازنگری از نامهای آشنا برای توصیف این پدیدههای نویافته استفاده کند. اگر روانکاو همواره به خود اجازه دهد درمانگر مبتدیای باشد که هست، بعضی اوقات فرصتی دست میدهد تا از آنچیزی که تصور میکرد میشناسدش درس بگیرد. این مقاله مجموعهای از اندیشههاست خطاب به خودم (و دیگر تازهکارها) دربارۀ شروع تئاتر روانکاوی با نگاهی ویژه به انتقال و انتقال متقابل[۳]. قصد ندارم تحلیلی جامع ارائه دهم، چراکه این موضوع تقریباً به همۀ جنبههای نظریه و فن روانکاوی مربوط میشود. نقطۀ شروع بحثم دربارۀ اولین جلسۀ روانکاوی این ایده است که فرایند تحلیل در اولین جلسه تفاوتی با فرایند تحلیل در جلسههای دیگر ندارد: در جلسۀ اول روانکاو همانقدر روانکاو است، بیمار همانقدر بیمار و تحلیل همانقدر تحلیل که در سایر جلسهها.

خلق اهمیت روانکاوانه
هرآنچه روانکاو در اولین جلسۀ تحلیل رودررو انجام میدهد باید بیمار را تشویق کند تا به معنای تجربۀ خود فکر کند. باید با بدیهیترین چیزها در ذهن بیمار طوری برخورد شود که گویی دیگر بدیهی نیستند؛ برعکس، چیزهای آشنا باید مایۀ شگفتی ما باشند، باید ما را به فکر فرو ببرند و در موقعیت تحلیلی از نو خلق شوند. افکار و احساسات بیمار و همچنین گذشته و حال او اهمیتی تازه مییابند. در نتیجه، خود او اهمیتی پیدا میکند که پیشتر از آن بهرهمند نبوده است. در بافت تحلیلی شکل خاصی از مهم بودن پدید میآید که مختص همان بافت است. برای درمانجو اتاق مشاوره فضایی عمیقاً ساکت است که در آن باید صدای خود را بیابد و داستان خود را روایت کند. این صدا صدای افکار اوست، صدایی که شاید پیش از این آن را نشنیده باشد. (شاید بیمار متوجه شود که صدایی از خود ندارد. همین کشف میتواند نقطۀ شروع روانکاوی باشد).
حرف زدنها و حرف نزدنهای روانکاو باید این واقعیت را برساند که او بیمار را همانطور که هست بدون قضاوت میپذیرد. در عین حال هم بیمار و هم روانکاو میدانند که هدف از ملاقاتشان رقم زدن تحول روانی است. روانکاو سعی میکند بفهمد که چرا بیمار چنین است که هست و چرا نمیتواند تغییر کند، اما همزمان بهطور ضمنی از او میخواهد بهقدر کافی از بیماری خود دست بشوید تا بتواند از روانکاوی بهره بجوید. برای مثال، بیمار اسکیزوئید باید با روانکاو خود وارد رابطه شود تا بتواند بر وحشت خود از جزئیترین تعاملات انسانی غلبه کند؛ بیمار وسواسی برای کمک گرفتن بابت نشخوارهای فکری بیپایان خود باید قدری از این نشخوارها دست بکشد و وارد گفتوگوی تحلیلی شود؛ بیمار هیستریک باید مدتی نمایشی را که در زندگی خود (و به جای زندگی خود) بهپا کرده به حال تعلیق درآورد تا بتواند علاوه بر بازیگر این نمایش، تماشاگر آن نیز باشد.
روانکاو حتی پیش از جلسۀ اول نیز اُبژۀ احساسات انتقالی بیمار است. بیمار نهفقط روانکاو را شخصی میبیند که برای فهمیدن او و (از طریق فرایندی فعلاً ناشناخته) کمک به او در خلاص شدن از درد روانی آموزش دیده، بلکه او را همچون مادر شفابخش، اُبژۀ گذار دوران کودکی[۴]، مادر و پدر اُدیپی مورد تمنا و چیزهای دیگری نیز میبیند. این امیدها با خود ترس و ناکامیبه همراه دارد. همانطور که بیمار پیش از جلسۀ اول درمانگری (خیالی) دارد، درمانگر هم پیش از اولین ملاقات بیماری (یا دقیقتر بگوییم، بیماران متعددی) در ذهن خود دارد. به عبارت دیگر، درمانگر قبل از دیدار با بیمار از ویژگیهایی همچون صدای بیمار پشت تلفن، منبع ارجاعدهنده یا رابطۀ خود با بیماران فعلیاش بهعنوان منابعی از احساسات هشیار و ناهشیار نسبت به بیمار استفاده کرده و آنها را با خود به اولین جلسۀ تحلیل میآورد. علاوه بر این انتظاری که از اولین جلسۀ مصاحبه داریم معمولاً با نوعی حس تعلیق همراه است. بیمار و روانکاو در آستانۀ قدم گذاشتن به صحنۀ تئاتری بینفردی هستند که پیشاپیش نمایشنامههای متعددی (نمایشهای درونی بیمار و روانکاو) برای آن نوشته شده است. بااینحال، کار درمان زمانی مؤثر میافتد که نمایشنامهای خلق شود که پیش از این به ذهن هیچیک از آن دو نرسیده باشد. به دنبال این حس اشتیاق، رگههایی از اضطراب نیز وجود دارد. خطری که در دیدار اول وجود دارد تا حد زیادی ناشی از پیشبینی مواجههای تازه با دنیای درون خود و دنیای درون شخصی دیگر است. دست یازیدن به اعماق ذهن ناهشیار همیشه کار خطرناکی است. روانکاو تازهکار اغلب این اضطراب را با چیزهای دیگر اشتباه میگیرد. او با این اضطراب چنان برخورد میکند که گویی میترسد بیمار درمان را ترک گوید؛ در واقع، ترس روانکاو از آن است که بیمار در درمان بماند.
اخیراً یکی از بیمارانم با وضوحی غیرعادی بخشی از جریان فکر خود پیش از جلسۀ اول ملاقاتمان را توصیف کرد: «در همان شروع کار باید چقدر از چیزهایی بگویم که از آنها میترسم یا مایۀ خجالتم میشوند؟ چطور باید بیانشان کنم؟ نمیخواهم فکر کند آنقدر دیوانهام، فریبکارم، خودخواهم یا اغواگرم و آنقدر کار کردن با من تجربۀ ناخوشایندی است که خیلی زود بهانهای پیدا کند تا از شرّ من خلاص شود. اصلاً ارزشش را دارد اینطور خودم را رسوا کنم؟ اشتباه کردم که تصمیم گرفتم ببینمش؟ حرف زدن با او پشت تلفن ناامیدم کرد. کاش مسنتر بود، شبیه پدربزرگها. به نظر کمیدیوانه میآمد: انگار آدرس خودش را نمیدانست. دفترش در محلۀ دربوداغانی است. نکند کارش هم خوب نباشد؟». هنگامیکه بیماری تماس میگیرد و میخواهد کار درمان یا تحلیل را با من شروع کند، به او پیشنهاد میکنم زمانی را برای مشاوره[۵] پیدا کنیم. من عمداً از واژۀ مشاوره استفاده میکنم تا مشخص کرده باشم که این ملاقات لزوماً به معنی شروع کاری مستمر نیست (هرچند قصدم این است که ملاقاتمان صرفنظر از نتیجهای که دارد، تجربهای تحلیلی باشد). این کار را میکنم زیرا از پیش نمیدانم که بعد از صحبت با بیمار حس خواهم کرد قادر یا مایلم به او کمک کنم یا نه. در میان عوامل متعددی که این تصمیم را میسازند این پرسش هم مطرح است که آیا در کل از بیمار خوشم میآید و آیا دغدغهای برایش یا علاقهای به شخص خودش دارم یا خیر.
مهم است که روانکاو تا حدی نگاه تشخیصی هم داشته باشد. بااینحال، من به جز چند مورد استثنایی (مانند بیماران معتاد به الکل یا مواد، افراد سوسیوپات با رفتارهای شدیداً مخرب یا بیمارانی که آسیبهای ارگانیک جدی دارند) عموماً از انجام کار تحلیلی با بیمارانی با طیف وسیعی از آشفتگی روانی استقبال میکنم (مقایسه کنید با بویر و جیوواچینی، ۱۹۸۰؛ آگدن، ۱۹۸۲، ۱۹۸۶). بااینحال، به نظرم ادعای گزافی است اگر کسی بگوید میتواند با هر بیمار علاقمند به روانکاوی کار کند. به اعتقاد من اگر بپذیریم با بیماری کار کنیم که از او خوشمان نمیآید، در حقش جفا کردهایم. گاهی گفته میشود که روانکاو باید بتواند انتقال منفی خود را تحلیل کند و در نتیجه باید بتواند با هر بیمار مناسب برای روانکاوی کار کند. شاید این دیدگاه روی کاغذ درست باشد، اما به باور من کار روانکاوی در عمل بهقدر کافی سخت هست که نخواهیم عمارت آن را نیز بر شالودۀ انتقال متقابلی شدیداً منفی (یا انتقالی شدیداً منفی) بنا کنیم. تجربه به من نشان داده که این موضوع حتی زمانی که روانکاو (یا بیمار) متوجه غیرمنطقی بودن این انتقالهاست صادق است. همچنین متوجه شدهام که این اخطار در مواردی صدق میکند که از همان ابتدای کار پای انتقال یا انتقال متقابل شهوانی[۶] نیرومندی در میان است.
از سوی دیگر، هنگام صحبت [حضوری] با بیمار جلسات نخستمان را «دورۀ ارزیابی» یا «مرحلۀ سنجش» یا چیزهایی مثل این نمینامم، چراکه از نظرم این عبارتها بهطور ضمنی یعنی آنکه بیمار باید در این فرایند نسبتاً منفعل باشد. چنین عبارتهایی این باور مرا درست منتقل نمیکنند که کارکرد اصلی جلسۀ اول رقم زدن فرایند تحلیل است. ماهیت تعامل در جلسۀ اول صرفاً این نیست که یکی از دو طرف دیگری را ارزیابی میکند یا حتی دو طرف یکدیگر را ارزیابی میکنند. در ذهن من جلسۀ اول در حکم تعاملی است که در آن دو انسان سعی میکنند اهمیت تحلیلی خلق کنند، یعنی سعی میکنند حتی معنای فرایند تصمیمگیری در همان جلسات آغازین را نیز درک کنند. هدف من در دیدار نخست این است که تعاملی بیافرینم که به بیمار شمّهای از درمان تحلیلی عرضه کند و از این لحاظ برای او مهم باشد. با وجود این واقعیت که سطح اضطراب ناشی از انتقال[۷] در دورۀ منتهی به نخستین جلسۀ ملاقات بسیار بالاست، به نظرم در اولین دیدار کار روانکاو این نیست که بیمار را آرام کند. برعکس، معتقدم کار او این است که به بیمار کمک کند این فرصت مهم را برای شناسایی و درک چیزی تازه دربارۀ افکار، احساسات و حسهای انتقالی خود –حسهایی که با آن دستبهگریبان است– از دست ندهد.
حفظ تنش روانی در بافت تحلیلی
همچون سایر جلسات، جلسۀ اول روانکاوی نیز از سالن انتظار شروع میشود. بیمار را با عنوان دکتر، آقا یا خانم خطاب میکنیم و خودمان را نیز به همین ترتیب معرفی میکنیم. پارادوکس ذاتی این معرفی رسمیاز چشم بیمار پنهان نمیماند: رابطۀ تحلیلی یکی از رسمیترین و در عین حال صمیمیترین روابط انسانی است. رسمیت آن بیانگر حرمتی است که برای درمانجو و برای فرایند روانکاوی قائلیم. همچنین بیانگر این واقعیت است که روانکاو وانمود نمیکند –و نمیخواهد وانمود کند– که دوست درمانجو است (کسی برای صحبت با دوستش پول نمیدهد). از همان ابتدای کار روشن است که صمیمیت رابطۀ تحلیلی صمیمیت در بافت رسمیت است. روانکاوهای تازهکار اغلب هنگام مشایعت بیمار از سالن انتظار به اتاق مشاوره وسوسه میشوند تا «بیمار را آرام کنند» یا «انسانی رفتار کنند». برای مثال، درمانگری برای تلطیف این جوّ سنگین گفت «امیدوارم راحت جای پارک پیدا کرده باشید. این اطراف جای پارک سخت پیدا میشود». از منظر فرایند روانکاوی چنین سخنی مهربانانه نیست. در واقع، از نقطهنظر آنچه در اینجا مد نظر ماست این درمانگر از چند جهت با بیمار خود نامهربان بوده است. اول، او به بیمار این احساس ناهشیار را مخابره کرده که بیمار کودکی است که نمیتواند در این دنیای خشن روی پای خود بایستد و درمانگر از این بابت که نتوانسته از سختیهای زندگی او بکاهد احساس مسئولیتی گناهآلود میکند. چنین حرفی بلافاصله بیمار را زیر دِین روانکاو میبرد و تحت فشارش میگذارد تا «مهربانی» او را جبران کند، یعنی به درمانگر در اجتناب از احساسات منفی یاری برساند. همچنین در این حرف درمانگر این پیام نهفته است که او مطمئن نیست درمان ارزش زحمتی را که بیمار به خود داده داشته باشد.
به علاوه این شکل از صحبت نوعی دزدی است، زیرا این فرصت را از چنگ بیمار میرباید که خود را به شیوهای که –هشیارانه یا ناهشیارانه– میپسندد به روانکاو معرفی کند. بیمار میتواند به بینهایت شکل مختلف گفتوگوی تحلیلی را آغاز کند. سبکوسیاق او برای انجام این کار را هیچ درمانجوی دیگری ندارد. نباید با تحمیل محتویات ناهشیار خود فرصت نگارش اولین سطرهای نمایشنامۀ تحلیلی را از بیماری که هنوز پایش را به اتاق مشاوره نگذاشته بگیریم. (برای این کار وقت زیاد است، چرا که دیر یا زود درمانگر بازیگر ناخواستهای در صحنۀ خیالپردازیهای ناهشیار بیمار خواهد شد). و سرانجام، حرفی مانند این بیمار را در خصوص ماهیت تجربۀ تحلیلی به اشتباه میاندازد. ما در مقام روانکاو قصد نداریم با اقدامات آرامشبخش، اطمینان دادن، هدیه دادن یا کارهایی مانند این اضطراب (خودمان یا بیمارمان) را کاهش دهیم. از آنجا که حفظ تنش روانی نهفقط کاری است که از خود انتظار داریم بلکه بخشی از انتظار ما از بیمار هم هست، منطقی نیست که تلاش برای تسکین این تنش سرآغاز رابطۀ تحلیلیمان باشد. مهم نیست که دیگر از این واقعه صحبت بشود یا نشود؛ درمانجو بهطور ناهشیار این واقعیت را حس میکند که درمانگر بر خود روا داشته تا از طریق بهعملدرآوری[۸] انتقال متقابل با اضطراب خود کنار بیاید.
بیمار در جلسۀ نخست پرسشها و دغدغههای (اغلب ناگفتۀ) زیادی دارد پیرامون این موضوع که بودن در جلسات روانکاوی یعنی چه، روانکاو بودن یعنی چه و درمانجو بودن یعنی چه. تلاش روانکاو برای پاسخ به این پرسشها در قالب توضیح دادن فرایند تداعی آزاد، کاربرد کاناپه، فراوانی هفتگی جلسات، تفاوت میان رواندرمانی و روانکاوی، تفاوت میان «مکاتب مختلف روانکاوی» و مانند اینها نهفقط بیثمر است، بلکه همواره این فرصت را از بیمار میگیرد که خود را با زبان خود به روانکاو بنمایاند. همانطور که مثال بالینی زیر نشان میدهد، شیواترین توضیح روانکاو از اینکه «در روانکاوی بودن» یعنی چه، این است که خود مانند یک روانکاو رفتار کند. آقای هـ مردی ۴۲ساله و تولیدکنندۀ تلویزیون بود، او در جلسۀ اول گفت که خواسته مرا ببیند زیرا شدیداً مضطرب بوده و «افکار وسواسی» در خصوص مرگ داشته است، از جمله ترس از اینکه هنگام خواب خفه شود و هنگام وقوع زلزله گیر بیفتد و بمیرد. مشغلۀ ذهنی بیمار این بود که دختر ششسالهاش که ضعف شنوایی متوسطی هم داشت «نتواند در این دنیا گلیم خودش را از آب بیرون بکشد». او گفت میداند که همۀ ترسهایش اغراقآمیز هستند، اما این آگاهی کمکی به تسکین اضطرابش نکرده بود.
آقای هـ گفت که از خردسالی مضطرب بوه است. پدرش استاد دانشگاه بوده و همیشه از او ناراضی بود و هر شب مصرّانه به او در انجام تکالیفش «کمک» میکرده. نتیجه آنکه پدرش هر شب بابت «حماقت باورنکردنی» بیمار بر سر او داد میکشیده. آقای هـ به من گفت که موفقیتش در کار به نظرش غیرواقعی میآید. او احساس میکرد باید همیشه آمادۀ روز ازکارافتادگی خود باشد. در نتیجه، ذرهذرۀ پولی را که به دست میآورد پسانداز میکرد. مثالهای زیادی از مواقعی آورد که با خرج کردن پول احساس کرده بهطرز خطرناکی خالی شده است. من به او گفتم آنچه میشنوم این است که پرداختن پول بابت روانکاوی برایش وحشتناک خواهد بود، زیرا معنایش این است که یکی از معدود منابع حمایتی خود را از دست خواهد داد. آقای هـ لبخندی زد و گفت در اینباره زیاد فکر کرده است و تصور پرداختن پول بابت روانکاوی برایش مانند حجامت است: یا این «درمان» پیروز خواهد شد یا از شدت خونریزی خواهد مُرد.
وقتی آقای هـ را برای بار دوم در سالن انتظار دیدم عرق کرده بود و مانند کسی بود که با نگرانی منتظر من است تا خبر بینهایت مهمی–مانند حکم یک دادگاه– را به اطلاعم برساند. به محض آنکه وارد اتاق مشاوره شد، در حالی که با گامهای سریع به سمت تلفن میرفت گفت «کلیدهایم را در ماشین جا گذاشتهام. اگر اشکالی ندارد میخواهم به همسرم زنگ بزنم و بخواهم کلیدهای زاپاس را بعد از جلسه برایم بیاورد». من گفتم به نظر میرسد که این تماس برایش در حکم مسئلۀ مرگ و زندگی است، اما فکر میکنم باید باهم دربارۀ آنچه بین ما در جریان است گفتوگو کنیم پیش از آنکه آن را از سر خود باز کنیم. او نشست و گفت «راستش را بخواهید این اتفاق زیاد برایم میفتد. ناهارم را روی صندلی عقب ماشین گذاشته بودم و تابلو پارکینگ را دیدم که نوشته بود “کلید را داخل ماشین بگذارید”. حس خوبی نداشتم که ناهارم را در ماشین قفلنشده بگذارم. فکر کردم شاید کسی به ناهارم دستدرازی کند، برای همین نمیخواستم درهای ماشین باز باشند».
به آقای هـ گفتم به نظر میرسد هر دو کار را باهم کرده است: هم در ماشین را قفل کرده تا کسی به ناهارش دست نزند و هم طبق دستور تابلوِ راهنما کلیدها را در ماشین گذاشته. او گفت وقتی متوجه شده کلیدها در ماشین جا ماندهاند بهشدت وحشتزده شده و بلافاصله به این فکر افتاده که از دفتر من با همسرش تماس بگیرد. این فکر او را بسیار آرام کرده بود. من این نکته را بازگو کردم که در آن لحظه هم به من و هم به همسرش فکر کرده است. او گفتهام را تصدیق کرد، اما گفت به من زودتر فکر کرده، از همان وقت که تابلو را دیده، چنان که گویی من آن را آنجا نصب کرده باشم. آقای هـ توضیح داد که درخواستش برای استفاده از تلفن دفتر من نیز عادت همیشگیاش است. او تقریباً همیشه میترسد دیگران از دستش عصبانی باشند و مدام با تقاضاهای کوچک از آنها به خود اطمینان میدهد که او را دوست دارند. برای مثال، در محل کار بارها از همکارانش پول خرد یا مداد قرض میگیرد یا نشانی مکانهایی را میپرسد که کاملاً مسیر رفتن به آنها را میداند. او گفت مطمئن است که من فکر میکنم آدم نفهمیاست. (به ذهنم رسید که در اینجا علاوه بر ترس، نوعی میل هم دخیل است، اما در این مرحله حرف بیمار را قطع نکردم، زیرا داشت بازیگرانی را به من معرفی میکرد که دنیای اُبژههای درونیاش را تشکیل میدادند). او در ادامه از والدینش بیشتر گفت. پدرش ده سال پیش از دنیا رفته بود، اما در تمام عمر طوری زندگی کرده بود که انگار اَجلش سررسیده است. پدر از کودکی مشکل کلیوی داشته و با ترس از مرگ دستوپنجه نرم میکرده. بیمار گفت که میترسیده پدرش هنگام داد کشیدن بر سر او بمیرد. او گفت پدرش گاهی اوقات بسیار مهربان بوده و با وجود این واقعیت که بیشتر وقتها از او میترسیده، او را دوست داشته است.
از او پرسیدم آیا انتظار داشته من هم بابت اینکه کلیدها را در ماشین جا گذاشته و تقاضای تماس گرفتن از دفتر من کرده است بر سرش داد بزنم. پاسخ داد که این احساس را بهطور مبهم داشته، اما درست نمیدانسته چرا هنگام انتظار در سالن دفتر من تا این حد ترسیده بوده. (به ذهنم رسید که بیمار میخواسته با همسرش تماس بگیرد تا او بیاید و از بیمار در برابر من [کاری که مادرش در برابر پدرش میکرده] و از من در برابر او محافظت کند). در جریان کار تحلیل لایههای مختلفی از این بهعملدرآوری[۹] انتقال (چیزی که آقای هـ به آن «بازیگوشی تلفنی» میگفت) آشکار شد، از جمله میل بیمار به اینکه با او همچون پسربچۀ درماندهای برخورد شود و در نتیجه میلش به اینکه از خود در برابر این احساس محافظت کند که انسانی شدیداً ویرانگر است؛ انسانی که به پدرش آسیب زیادی رسانده و میتواند این کار را با من هم بکند. دومین جنبۀ این بهعملدرآوری انتقال، میل او به این بود که مرا وادار کند شبیه پدرش رفتار کنم، یعنی بابت حماقتش بر سر او داد بکشم. از طرفی میترسید که من این کار را بکنم و سعی داشت به خودش اطمینان دهد که چنین نخواهم کرد. از طرف دیگر، از چنین شماتتهای سنگینی لذت شهوانی نیز میبُرد. علاوه بر این، تنبیه شدن او را آسوده میکرد، زیرا این همان چیزی بود که بهطور ناهشیار بابت جنایت خیالی در رابطه با پدرش میطلبید (اینکه او را تا حد مریض شدن عصبانی کرده بود و سرانجام به کشتن داده بود). از این گذشته، احساس میکرد مداخلههای شدید و کنترلگرانۀ پدرش نشانۀ عشق او به بیمار است. بیمار بهطور ناهشیار امیدوار بود در سرزنشی که انتظارش را میکشید همین شکل از عشق را از من نیز دریافت کند. ماجرای «بازیگوشی تلفنی» بارها و بارها در جریان درمان بهعنوان نمادی از فرایند تحلیل عمل کرد.
داستانهای هشداردهنده
من در جلسۀ مصاحبۀ آغازین از همان شروع کار به «داستانهای هشداردهندۀ» بیمار گوش میکنم؛ به برداشت ناهشیار بیمار از این حس که روانکاوی کار خطیری است و دلایل او برای این حس که روانکاوی بیشک با شکست مواجه خواهد شد.(۲) در واقع، همۀ حرفم این است که در آن جلسه مترصد اولین نشانههای اضطراب ناشی از انتقال هستم (و سعی میکنم آن را برای خودم و بیمار به کلام درآورم). ماهیت مشکلات درمانجو هرچه که باشد، اضطرابهایش به شکل خطر ورود به رابطه با درمانگر درمیآید. بیمار باوری بیرحم و ناهشیار دارد که تجربیات نوزادی و نوباوگیاش به او آموخته است؛ باور به اینکه هر رابطهای با اُبژه دیر یا زود دردناک، ناامیدکننده، سرشار از تحریک، نابودکننده، نامطمئن، خفهکننده، بیش از حد جنسیشده و … از آب درخواهد آمد. دلیلی وجود ندارد که رابطۀ پیشِ رو [رابطه با روانکاو] نیز متفاوت با روابط قبلی باشد. البته درمانجو در این باور خود هم بر حق است و هم بر خطا. از این نظر حق با اوست که دنیای اُبژههای درونیاش ناگزیر از طریق انتقال به نمایش ذهنی زندهای در تئاتر تحلیلی تبدیل شدهاند. از این نظر بر خطاست که بافت روانکاوی با بافت روانی-بینفردی اولیهای که در آن دنیای اُبژههای درونیاش شکل گرفتهاند (یعنی بافت فانتزیها و روابط اُبژۀ نوزادی و کودکی) یکی نیست.
هرآنچه را که درمانجو در ساعتهای اول تحلیل میگوید (و همچنین نمیگوید) باید در پرتو این هشدار ناهشیار به درمانگر شنید که به چه دلیلی نه روانکاو باید وارد این رابطۀ شوم و پُرخطر شود و نه بیمار. جا دارد تأکید کنم که بیمار احساس میکند روانکاوی برای روانکاو نیز بهاندازۀ خود او خطرناک است، و عمدتاً در تلاش برای محافظت از روانکاو است که از ورود به رابطۀ تحلیلی طفره میرود. از این منظر، روانکاو بهمثابۀ مخزنی عمل میکند برای گنجاندن ترسهای بیمار از شروع این رابطه و همچنین برای گنجاندن امیدهای او به اینکه تغییر درونی امکانپذیر است و میتوان بدون فدا کردن زندگی بیمار دلبستگیهای بیمارگون او به اُبژههای درونیاش را تغییر داد. نمونۀ زیر از اولین جلسۀ تحلیل نشان میدهد که چطور بیمار در تلاشی غالباً ناهشیار خطرات مورد انتظارش را برای خود و درمانگر بهشکل نمادین درمیآورد.
آقای ج در اولین جلسۀ ملاقات توضیح داد که رابطاش با همسر و فرزندانش پوچ و توخالی است، در کارش احساس ملال میکند و در کل از زندگی لذت نمیبرد. او گفت متخصص داخلیاش مرا به او معرفی کرده، زیرا فکر میکرده است که روانکاوی برایش مفید باشد. علیرغم احساس اندوه ظاهری آقای ج، به ذهنم رسید شاید لذتهایی در زندگیاش وجود دارند که حس کرده باید آنها را از خودش و من پنهان نگه دارد. این خیال به ذهنم خطور کرد که آقای ج یک رابطۀ سرّی[۱۰] دارد –شاید با یک زن، شاید با موسیقی، هنر یا «علاقۀ آتشین» دیگر، شاید هم با یک خاطره از عشق دوران کودکی. این فانتزیها زائیدۀ شهود نیست، بلکه پاسخی است به تظاهراتی که بیمار از خود بروز میدهد. در نگاه به عقب بهتر میتوانم ببینم که او این برداشت را با انتخاب واژگانش، آهنگ کلامش، شکل راه رفتنش، حالات چهرهاش و مانند اینها به من منتقل کرد. او مانند مردی رفتار کرد که با خود رازی دارد. من حدس زدم (اما به آقای ج نگفتم) که او بهطور ناهشیار احساس میکند روانکاوی نیز اَشکالی از لذت را در خود دارد که باید آن را کاملاً مخفی نگاه داشت، و پیشبینی کردم که در نتیجۀ این پنهانکاری، جلساتمان تا مدتها (هم برای او و هم برای من) خشک و بیروح خواهد بود.
بیمار گفت شکی ندارد که لازم است درمان شود و میداند که کمک گرفتن او به حال همسر و فرزندانش نیز مفید خواهد بود. بااینحال، بسیار احساس گناه میکرد از اینکه پولی را صرف روانکاوی کند که میشد با آن چیزهایی خرید که همۀ اعضای خانواده از آن بهرهمند شوند. چند دقیقه بعد در همین جلسه گفتم که ظاهراً احساس میکند شروع روانکاوی برایش در حکم رابطهای سرّی است. او گفت که بسیار به همسرش وفادار است و هیچگاه فکر خیانت به سرش نزده است. بااینحال، گفت عجیب است که من این حرف را زدم چون در همان هفته برای اولینبار در صحبت با منشیاش حرفی از دهانش پریده بود و به قدر کافی دوپهلو بوده که میشده از آن برداشت جنسی کرد. منشی پاسخ مستقیمیبه این رابطۀ نامشروع پیشنهادی نداده بود. بیمار گفت که این ماجرا او را بسیار بهم ریخت و باعث شد برای اولینبار در چندین سال اخیر زودتر از موعد محل کارش را ترک کند. در این مثال، من جنبهای از چیزی را تفسیر کردم که به نظرم سرنخی از اضطراب ناشی از انتقال بود (یعنی در دسترسترین مجموعۀ معناهای ناهشیار/پیشهشیار مربوط به انتقال و مقاومت). در تئاتر درونیای که بیمار با خود به رابطۀ تحلیلی آورده بود، انتظار دلبستگی آتشین و مخفیکاری شدیدی وجود داشت. در بطن همین جنبه از تجربه (یعنی «رابطۀ سرّی») بود که احساس کردم آقای ج میترسد روانکاوی بیشازحد دردناک شود و شاید ادامۀ آن غیرممکن گردد. طی چندین سال کار روانکاوی، بیمار توانست این احساسات خود را در بافت رابطهای که با پرستار بسیار محبوب دوران کودکیاش داشت بفهمد؛ عشقی که بهطور ناهشیار احساس میکرد باید از مادرش پنهان نگه دارد. احساسات خشم و گناه و همچنین ترس او از گرفتار شدن در مخمصههای اینچنینی باعث شده بود که دفاعی شکل دهد در قالب شخصیتی که به همۀ بخشهای زندگی خود بیعلاقه بود. اینکه «همۀ کارهایش صرفاً تظاهر است» کارکردهای دفاعی مهمیدر مراحل آغازین تحلیل او داشت.
زمان مطرح کردن تفسیرهای انتقالی
از آنجا که من به ایدههای برخاسته از گفتار روانکاوی بریتانیایی علاقمندم، اغلب از من میپرسند آیا درست است که درمانگران کلاینی از همان شروع روانکاوی انتقال را تفسیر میکنند. این پرسش همیشه مرا متعجب کرده است. کار عجیبی نیست اگر کسی بخواهد با بیمارش در این خصوص حرف بزند که این رابطۀ تازه (رابطۀ تحلیلی) چه دارد که مثلاً چنین ترسناک، مهیج، ناامیدکننده یا بیحاصل است. معمولاً تا وقتی که بهطریقی به اضطراب بیمار در انتقال نپرداختهایم، جلسۀ اول برای من چیزی کم دارد. لازم نیست درمانگر کلاینی باشید تا با بیمارتان از برداشت فعلی (و همواره غیرقطعی) خود از آن چیزی حرف بزنید که دیدار نخست را برای او دشوار میکند.(۳) آنچه در ادامه میآید موقعیتی است که در آن مقاومت ناشی از انتقال متقابل برای بحث پیرامون اضطراب ناشی از انتقال در جلسۀ اول وجود دارد. مردی ۳۲ساله با [خانم] درمانگری تماس تلفنی گرفت تا یک جلسۀ مشاوره درخواست کند. او در جریان این تقاضا به درمانگر گفت که احساس میکند این خطر وجود دارد که بحثوجدلهایش با دیگران به جایی برسد که با مشت کسی را بزند. آقای ن گفت که مردی تنومند است، با صدایی پُرطنین حرف میزند و اغلب حتی وقتی عصبانی نیست هم دیگران از او میترسند. او گفت که با همۀ اینها امیدوار است درمانگر از او نترسد چون آدم خطرناکی نیست و هیچگاه به کسی حمله نکرده است.
وقتی آقای ن به جلسۀ اول آمد، درمانگر شگفتزده شد از اینکه دید بیمار قامتی متوسط دارد و کلامش پُرفشار است اما نه پُرطنین و قلدرمآبانه. آقای ن گفت که صاحب یک کسبوکار موفقی در زمینۀ خردهفروشی است. او فرزند یک مادر روانپریش بوده و درست قبل از اولین سالگرد تولدش به پرورشگاه سپرده شده بود. او از آن زمان مادر و پدر خود را ندیده بود. بعد از زندگی در پنج پرورشگاه مختلف در پنج سال متوالی، سرانجام زوجی او را به فرزندی پذیرفتند. او تا ۱۸ سالگی با این زوج زندگی کرد و سپس به ارتش پیوست. والدخواندههایش در سالهای نهفتگی و بلوغ او الکلی شدند. درمانگر (که بهتازگی دورۀ آموزش خود را گذرانده بود) در اینباره حرفی نزد که بیمار بهطور ضمنی و مردد هشدار داده بود که بهتر است درمانگر کاری به کارش نداشته باشد. به نظر میرسد درمانگر این احساس ناهشیار را داشته که صحبت با آقای ن دربارۀ ترس از تخریبگری او باعث میشود بیمار برای درمانگر خطرناکتر شود. همچنین او ترس خود از بیمار را انکار کرده بود و این موضوع باعث شد نتواند به هشدار بیمار فکر کند. (شاید بعضی از درمانگران حتی از ملاقات چنین بیماری امتناع میکردند و این تجربۀ بیمار از خودش بهعنوان فردی خطرناک برای اُبژههای درونی و بیرونی را در قالب انتقال متقابل به عمل درمیآوردند. هرچه باشد–از منظر واقعیت روانی ناهشیار بیمار– او باعث شده بود مادرش روانپریش شود و او را ترک کند، آنقدر دوستنداشتنی و احتمالاً خطرناک بوده که پنج صاحب پرورشگاه مختلف او را پس زده بودند و والدخواندههای خود را به سوی الکلی شدن سوق داده بود). بیمار با آشفتگی فزایندهای به چهار جلسۀ هفتگی بعدی خود آمد. چند روز بعد از جلسۀ پنجم با درمانگرش تماس گرفت و گفت که بعد از هربار ملاقات اضطرابش بیشتر و بیشتر شده و حالا به حد غیرقابل تحملی رسیده است. به همین خاطر تصمیم گرفته بود درمان را قطع کند. درمانگر به آقای ن توصیه کرده بود یک جلسۀ دیگر بیاید و دربارۀ این احساسها صحبت کند.
در این مرحله بود که درمانگر برای این مورد از من مشورت گرفت. من به او گفتم که بیمار از همان آغاز کار اشاره کرده که چقدر وحشت دارد از اینکه خشمش (بهویژه در بافت انتقال مادرانه) درمانگر را بترساند و به او آسیب بزند. ترس ناهشیار درمانگر از بیمار باعث شده بود که به او جلسات یکبار در هفته را پیشنهاد کند، هرچند بیمار بهطور غیرمستقیم نشان داده بود که احساس میکند به درمان فشردهتری نیاز دارد و میتواند از عهدۀ آن برآید. تصمیم ناهشیار درمانگر به حفظ فاصلۀ امن خود از بیمار به این باور آقای ن مُهر تأیید زده بود که درمانگر (آن هم با دلایلی موجه) او را خطرناک یافته و سرانجام از دیدن او سر باز خواهد زد. از نظر من آقای ن با درمانگر تماس گرفته بود تا ببیند آیا در جلسۀ گذشته آسیبی دیده یا نه، و از اینکه درمانگر خواسته بود تا در جلسۀ بعد باهم صحبت کنند او را موقتاً مطمئن کرده بود. من این فرضیه را مطرح کردم که آقای ن از (اُبژۀ درونی) مادر خود بابت دیوانگی و ناتوانی از دوست داشتن او و ترک کردنش عصبانی است و در عین حال بهشدت میترسد که همین خشم او مادرش را دیوانه کرده و باعث شده باشد او را ترک کند. آقای ن جلسۀ بعد از تماس تلفنی را –درحالیکه از سالن انتظار به اتاق مشاوره میرفتند– با این سؤال شروع کرد: «خوبید؟» وقتی به اتاق مشاوره رسیدند گفت که قلبش به تپش افتاده است. درمانگر گفت شاید آقای ن نگران است که جلسۀ قبل او را ترسانده یا به او آسیب رسانده باشد و شاید از همین حالا این نگرانی را با خود دارد. بیمار بعد از این تفسیر بسیار آرام گرفت. کمیبعد در همان جلسه درمانگر گفت که چون بیمار در پاسخ به هر جلسه آنقدر مضطرب میشده شاید بهتر باشد دفعات بیشتری در هفته یکدیگر را ببینند تا دربارۀ آنچه [در جلسات] برای بیمار ترسناک بوده صحبت کنند. در کمال شگفتی درمانگر، آقای ن از این ایده استقبال کرد. به یک تفسیر، شروع گفتوگوی تحلیلی در نتیجۀ اضطراب تحلیلنشدۀ انتقال متقابل (اضطرابی که منجر به ناتوانی درمانگر از فکر کردن یا تفسیر اضطراب ناشی از انتقالِ بیمار شده بود) تا شش یا هفت جلسه به تعویق افتاد.
فضای تحلیلی
با پا گذاشتن به تجربۀ روانکاوی (که از همان مصاحبۀ اولیه آغاز میشود) فضای روانیای که «ماتریس ذهن» را میسازد نیز بزرگتر میشود (آگدن، ۱۹۸۶)، بهطوری که این فضا کموبیش شبیه فضای تحلیلی میشود. به عبارت دیگر، فضای تحلیلی فضایی میشود که بیمار در آن فکر، احساس و زندگی میکند. رویدادهایی که تجربۀ بیمار را در رابطه با اُبژههای درونی و بیرونیاش میسازند، رویدادهایی که زندگی روزمرهاش را میسازند و پاسخهای او به این رویدادها –تا جایی که به تجربۀ تحلیلی مربوط میشوند– بهطرزی ظریف برای بیمار اهمیت مییابند. سرانجام، در فضای تحلیلی است که درمانجو تئاتر درونی و ناهشیار خود را تجربه میکند، نه در فضای روانی فردی. تکامل این فرایند بهواسطۀ چیزی رخ میدهد که معمولاً با عنوان شاخوبرگ دادن[۱۲] به نِوروز انتقالی و سایکوز انتقالی میشناسیم، هرچند محدود به آن نیست.(۴)
اینکه فضای تحلیلی از چهچیزی تشکیل میشود بسته به هر زوج تحلیلی [روانکاو و بیمار] متفاوت است. همانطور که هر مادری (اغلب با شگفتی) درمییابد که فرایند ایجاد فضای بازی برای هر یک از فرزندانش کاملاً متفاوت است، روانکاو نیز باید بیاموزد که فرایند خلق فضای تحلیلی برای هر درمانجو فرق میکند (گلدبرگ، ۱۹۸۹). همانطور که خُلقوخوی منحصربهفرد هر نوزاد جنبههای خاصی از ظرفیت هیجانی مادر را زنده و فعال میکند، روانکاو نیز باید به خود اجازه دهد تا هم در واقعیت و هم در خیال توسط بیمار خود آفریده/ساخته شود. از آنجا که نوزاد در خُلق مادر خود نقش دارد، هیچ دو نوزادی یک مادر ندارند. به همین ترتیب، هیچ دو بیماری روانکاو واحد ندارند. تجربۀ روانکاو از خود و شیوۀ رفتار او بهطرز ظریفی در هر تحلیل متفاوت است. علاوه بر این، این پدیده به هیچ روی ایستا[۱۳] نیست: هر روانکاو در جریان هر تحلیل دستخوش تحول روانی قرار میگیرد، و این به نوبۀ خود بر سیاق تحلیل او تأثیر میگذارد. فضای تحلیل برای بیماران آشفتهتر همچون خلئی است که آنها را به مکیدن محتواهای ذهنیشان تهدید میکند (محتواهایی که آن را بهشکلی انضمامیبهصورت اعضا یا محتویات بدنی میبینند). یکی از چنین بیماری جلسۀ نخست خود را با بستن من به رگباری بیوقفه از حرفهای رکیک آغاز کرد. من که از این حمله جا خورده بودم تصمیم گرفتم بگذارم او حرفهایش را بزند و ببینم این کارش با من چه میکند. روشن بود که گلولهباران او بسیار بیشتر از سر اضطراب بود تا خصومت. پس از حدود پنج دقیقه به او گفتم که فکر میکنم اینجا با من بودن برایش آسان نیست. با شنیدن این حرف ساکت شد. سپس گفتم که فکر میکنم کیسۀ زبالهاش را روی من خالی کرده چون برایش مهم نبوده از بخشی از خودش که برای او ارزشی ندارد مایه بگذارد. همچنین گفتم که حدس میزنم چیزهای مهمتری درون خود دارد که حس کرده باید از آنها محافظت کند. بعد از این مداخله بیمار توانست، البته بهشکلی روانپریشانه، از خودش بیشتر برایم بگوید. در عوض من هم کمیاز آنچه از حرفهایش فهمیده بودم به او گفتم. تقریباً هر آنچه که گفتم به ترسهای بیمار از بودن با من مربوط میشد.
پرسشهای بیمناک
درمانجویان اغلب در ملاقات اول پرسشهای مستقیم مطرح میکنند. من به بعضی از اینها مستقیم پاسخ میدهم. برای مثال، بهشکلی «عادی» (فروید، ۱۹۱۳، ص. ۱۳۱) به پرسشهای بیمار در خصوص تحصیلاتم یا هزینۀ جلساتم پاسخ میدهم. با این حال، به بیشتر پرسشها جواب سرراست نمیدهم، سؤالاتی از این قبیل که آیا تخصص خاصی دارم، به کدام «مکتب روانکاوی» تعلق دارم، آیا بیشتر با مردها کار میکنم یا زنها، و آیا همجنسگرایی را بیماری میدانم یا نه. با چنین پرسشهایی بهمثابۀ ابراز نسبتاً عریان فانتزیهای بیمار برخورد میکنم، فانتزیهایی در اینباره که چطور قرار است به دلیل مشکلات روانی خودم (برای مثال ترسم از زنان یا مردان، ترسم از همجنسگرایی یا دگرجنسگرایی، نیازم به تسلط بر دیگران یا تسلیم شدن در برابر آنها) از درک او عاجز بمانم.
وقتی بیماری پشت سر هم سؤال میپرسد، اغلب به او میگویم که باید صبر کردن و دیدن اینکه بین ما چه خواهد گذشت برایش زیادی خطرناک باشد؛ و اینکه بیمار امیدوار است از طریق پاسخ دادن به سؤالاتش بخشی از آینده را به چنگ آورد و تنش و فشار همراه با انتظار را دور بزند.
فراوان پیش میآید که درمانجو سؤال بپرسد تا روانکاو را وادار به پُر کردن فضای تحلیلی کند، زیرا احساس میکند محتواهای درونیاش شرمآور، خطرناک، بیارزش، نیازمند محافظت در برابر روانکاو و … است، یا اصولاً چیزی درونش نیست که با آن فضای تحلیلی را پُر کند. بعضی از بیماران هم خیلی زود ساکت میشوند و به این ترتیب درمانگر را وسوسه میکنند تا فضا را با پرسشهای خود و در نتیجه با سازمان روانی، زنجیرۀ تداعیها، کنجکاویها و سایر چیزهای مربوط به خود پُر کند. من در چنین موقعیتهایی سعی میکنم با بیمار دربارۀ جنبههایی از اضطرابش که احتمالاً درکش میکنم حرف بزنم. در انجام این کار آشکارا نشان میدهم که برداشتم احتمالی است و هیچ بعید نیست که از بسیاری جهات ناقص باشد. به این ترتیب از بیمار میخواهم بگوید که کدام بخشهای آنچه گفتم به نظرش درست میرسد و کدام بخشها نادرست.
آفرینش شرححال
معمولاً با این پرسش مواجه میشویم که در جلسۀ اول «شرححال بگیریم» یا نه. به نظر من حتی شکل بیان این پرسش نیز مهم است. من سعی نمیکنم (از طریق سلسله سؤالاتی) از بیمار شرححال «بگیرم»، بلکه همۀ سعیام را میکنم تا بیمار به سیاق خود نسخههای هشیار و ناهشیار شرححالش را بر من عرضه کند.(۵) بیمار نزد روانکاو آمده تا از او برای درد روانی خود کمک بگیرد، دردی که اغلب اوقات نمیتواند نامیبر آن بگذارد. باید به او زمان و فضای مورد نیاز داده شود تا، به هر طریقی که از دستش برمیآید، آنچه را که دربارۀ خود میداند به روانکاو منتقل کند. مهم است که روانکاو با معرفی دستورجلسۀ شخصی خود، از جمله شرححالگیری، ارائۀ توصیههای درمانی یا وضع «قوانین بنیادین» روانکاوی، مخلّ تلاشهای بیمار نشود (مقایسه کنید با فروید، ۱۹۱۳؛ همچنین مراجعه کنید به شاپیرو، ۱۹۸۴).
همچنان که بیمار –هرچقدر هم غیرمستقیم– به روانکاو میگوید که ماهیت دردش چیست (و چطور هشیارانه یا ناهشیار انتظار دارد که این درد در جریان تحلیل بدتر شود)، تجربیات گذشتۀ او به دو طریق مخابره میشوند. اول آنکه، به میزانی که بیمار به روانکاو از درک خود از ریشۀ مشکلاتش میگوید، در واقع شکلی از دادههای تاریخچهای را (یعنی آنچه را که بیمار هشیارانه به عنوان گذشتۀ خود میبیند) عرضه کرده است. در این کار ناگزیر شکافها، ابهامها یا حتی جاانداختگیهای بزرگی از تجربههای زندگی بیمار وجود خواهد داشت. برای مثال، بیمار ممکن است هرگونه اشارهای به یکی از اعضای خاص خانوادهاش را از قلم بیندازد، حرفی از تجربههای جنسی خود نزند، یا به هیچ رویدادی قبل از بحران فعلی یا قبل از سالهای نوجوانیاش اشاره نکند. در چنین مواقعی، زمانی که احساس میکنم بیمار آنچه را که میخواسته و میتوانسته به من گفته، از او میپرسم که آیا دقت کرده که مثلاً هیچ چیزی دربارۀ پدرش نگفته است. (این کار اساساً فرایند پرداختن به رابطۀ بیمار با اُبژههای بیرونی و درونیاش از منظر مقاومت است، یعنی از منظر اضطراب هشیار و ناهشیار بیمار در رابطه با اُبژهها).
مانند هر اشارۀ دیگری به مقاومت، در اینجا هم دغدغۀ اصلی ما اطلاعات «پشت» مقاومت نیست؛ تمرکز ما بر این است که بیمار میترسد چه شود اگر به روانکاو از جنبۀ خاصی از زندگی خود بگوید، و اینکه بیمار چه راههایی برای محافظت از خود در برابر این خطر اختیار میکند. از اینرو، کار «شرححال گرفتن» (با پرسیدن سؤالات مستقیم) نوعی لگدمال کردن مقاومتها و در نتیجه از دست دادن بخش بزرگی از اطلاعات مهم برای روانکاو است، برای مثال، درک اینکه اگر بیمار از احساسات خود راجع به «گذشته» بگوید چه کسی در دنیای اُبژههای درونی او خیانت میبیند، مجروح میشود، میمیرد، گم میشود، حسادت میکند و الی آخر؛ یا اگر بیمار از دسترسی انحصاری خود به اُبژههای درونیاش دست بکشد چطور کنترل خود را بر رابطهاش با این اُبژهها از دست خواهد داد.
دومین شکل از تاریخچۀ شخصی که بیمار عرضه میکند دادههایی است که به قالب تجربۀ انتقال-انتقال متقابل درمیآید. این همان «گذشتۀ زندۀ» بیمار است، یعنی مجموعهای از روابط اُبژه که در نوزادی و اوایل کودکی شکل گرفته و ساختمان ذهن بیمار را (هم بهلحاظ محتوا و هم بهلحاظ بافتار زندگی روانی او) ساخته است. به همین خاطر، این گذشتهای است که کانون توجه تحلیلی ماست.
البته این دو شکل از تاریخچۀ مد نظر ما، یعنی گذشتۀ نمادینشدۀ هشیار و گذشتۀ زندۀ ناهشیار، عمیقاً درهمتنیدهاند. وقتی دنیای ابژههای درونی بیمار در بافت انتقال-انتقال متقابل حیات بینالاذهانی[۱۴] مییابد، هم بیمار و هم روانکاو فرصت دارند تا مستقیماً شکلهای مختلف دلبستگی، خصومت، حسادت، رشک و امثالهم را که دنیای اُبژههای درونی بیمار را میسازند، تجربه کنند. گذشته و حال در انتقال-انتقال متقابل به یکدیگر میرسند، چرا که محتواهای «قدیمی» در بافتی جدید –بافت رابطۀ تحلیلی– حیاتی دوباره مییابند. من به تجربه دریافتهام که در در بازۀ زمانی پیرامون (و شامل) نخستین دیدار تحلیلی، بیمار در وضعیتی «بیانسجام[۱۵]» (و نه «فروپاشیده[۱۶]») است که در آن ظرفیتی غیرعادی برای تحول روانی وجود دارد. بیشتر اوقات حال و روز بیرونی زندگی بیمار با آنچه شش ماه، یک سال یا حتی چندین سال پیش بوده تفاوت چشمگیری ندارد (البته موارد استثنای زیادی بر این قاعده وجود دارد). زمانی که بیمار بالاخره از پِی درمان برمیآید، دنیای درونی اوست که متفاوت شده؛ ساختار دفاعی که فرد بر آن تکیه میکرده موقتاً و به قدرکافی در وضعیت سیلان قرار گرفته که به او اجازه دهد ناهشیارانه ظرفیت زیستن متفاوتی را در خود ببیند، یعنی این ظرفیت که دنیای درونی خود را چنان تغییر دهد که در دنیای بیرون خودش را به شکل متفاوتی تجربه کند و رفتار کند.(۶) از نظر من حیف است که این «پختگی» را برای تحول روانی که با وضعیت بیانسجامیبیمار در جلسۀ نخست همراه است با برگزاری جلسه در قالب «شرححالگیری» هدر دهیم.
دقت بفرمایید که ایدههایی که در این مقاله از آنها گفتم صرفاً چند ایده است. نباید از آنها در حکم قاعده، رهنمود یا دستورالعملی برای چگونگی برگزاری جلسۀ اول استفاده کرد. در عین حال، افکاری که مطرح شد ماهیت خاصی دارند آنها افکار روانکاوانه هستند. این بیانگر یکی از دیالکتیکهایی (گفتمان) است که تکنیک روانکاوی را میسازد: آنچه تکنیک روانکاوی را هدایت میکند مجموعهای از ایدههاست که بهطور تقریبی میتوان گفت روش یا مجموعهای از روشها را میسازد و در عین حال از اصولی برخوردار است که به این مجموعه روشها انسجام میبخشد. کار روانکاوی از همان جلسۀ نخست بین دو قطب پیشبینیپذیر و پیشبینیناپذیر، نظاممند و خودانگیخته، اسلوبدار و شهودی، رخ میدهد. اولین جلسۀ روانکاوی حضوری سرآغاز فرایند تحلیل است، نه صرفاً آماده شدن برای آن. در اولین جلسه با آنچه که برای بیمار آشناست دیگر در حکم امر بدیهی برخورد نمیکنیم. درمانجو برای خود اهمیتی قائل میشود که پیش از این هرگز نشده. روانکاو سعی میکند به بیمار نشان دهد که بودن در روانکاوی چه حالوهوایی دارد، آن هم نه با توضیح دادن فرایند تحلیل، بلکه با رفتار کردن همچون یک روانکاو. برای این منظور، نباید با اطمینانبخشی، شکلهای مختلف بهعملدرآوری، توصیه کردن و مانند اینها تنش روانی را کاهش داد. هرآنچه را که بیمار در جلسۀ نخست میگوید (و نمیگوید) باید در حکم هشداری ناهشیار به روانکاو (و به خود بیمار) شنید در اینباره که چرا بیمار احساس میکند بهتر است آنها وارد این رابطۀ شوم و خطرناک نشوند. روانکاو سعی میکند هشدارهای بیمار را بهمثابۀ اضطراب ناشی از انتقال و مقاومت بفهمد. روان تحلیلی در فضای مبتنی بر رابطه انجام میشود. رابطه درمانی، مانند همه روابط، آمیخته از تمایلات و فانتزیهای آگاه و ناآگاهمان است. بنابراین، تحلیلشونده و تحلیلگر انگیزهها و نیازهای شخصی خود را به رابطه میآورند (لیون-روت، ۱۹۹۹). در روان تحلیلی هر رابطه خاصی که میان تحلیل شونده و تحلیلگر به وجود میآید از اهمیت زیادی برخودار است. شناخت ویژگیهای آن رابطه زمانی از اهمیت بیشتری برخودار میشود که به بررسی مفهوم “ انتقال ” ( transference ) پرداخته شود. اصطلاح انتقال از اصیلترین بخشهای انسانیمان نشات میگیرد، یعنی ریشه آن در ظرفیتمان برای عشق ورزی و نفرت و حسی از خودمان که از گذشته منحصر به فردمان میآید است. از نظر فروید تمام رابطه هر فرد با محیط انسانیاش انتقال است.
به این جمله مارسل پروست دقت کنید که چگونه به شکلی استادانه انتقال را توصیف میکند:” بشر یکی ازمخلوقات روی کره زمین است که به طور همزمان هم در گذشته و هم در حال زندگی میکند”. واضح است که هم فروید و هم پروست معتقدند که بشر همزمان هم در زمان حال و گذشته و هم در تجارب آگاه و ناآگاه زندگی میکند. انتقال فرایند اصلی غیرقابل مشاهدهای است که از طریق آن محتوای ذهنی ناآگاه خود را در آگاهی و رفتار بروز میدهد. انتقال بالینی یا انتقال به درمانگر فقط یک مورد خاص از این فرایند است. هر فردی بازنمایی ( representation ) یا تصویری از والدینش در ذهن خود دارد که همراه با عواطف مختلفی مانند خشم، عشق، ترس و… است. انتقال بالینی به درمانگر یعنی جا به جایی این تصاویر ذهنی (همراه با عواطف آن) با تصویر ذهنی فرد از درمانگر. درواقع، تحلیلگر از نظر هیجانی تبدیل به جانشین مادر یا پدر میشود و فانتزیها، ترسها و تمایلات و دفاعهای کودکانه بیمار معطوف به درمانگر میشود. بدین صورت که تحلیل شونده به صورت ناآگاه عواطف مختلفی نسبت به درمانگر تجربه میکند که در واقع همان احساسات را در گذشته نسبت به والدین یا افراد مهم زندگیاش تجربه کرده بود. فروید و تقریبا همه نظریه پردازان تحلیلی، مفهوم انتقال را برای عمل تحلیلی بسیار مهم میپنداشتند. اعتقاد بر این است که مشکلات اولیه بیمار از طریق ارتباط با درمانگر حل و فصل میشود. بنابراین، با تمرکز بر ویژگیهای آن رابطه، درحالیکه توسط بیمار ایجاد میشود، امکان دسترسی و حل و فصل تعارضهای کودکانه سرکوب شده امکان پذیر خواهد شد. اکثر تحلیلگران معاصر موافق هستند که انتقال و انتقال متقابل مهمترین روش برای راه یافتن به دنیای روانی ناآگاه بیمار و قویترین ابزار درمانی قابل دسترس در کار بالینی هستند. اما با این حال توافق همگانی درباره سوالات زیر وجود ندارد؛ سوالاتی که ممکن است هر تحلیلگر در کار بالینیاش با آن مواجه شود. اینکه انتقال چیست؟ تحلیل انتقال چه فایده ای دارد؟ آیا فقط باید انتقال در رابطه با تحلیلگر تفسیر شود یا انتقال بیمار به افراد دیگر زندگیاش هم بایستی تفسیر شود؟ چگونه تفسیر انتقال به بیمار کمک میکند؟ در انتقال تحلیل چه چیزی توسط تحلیلشونده و تحلیلگر تجربه میشود؟ و چگونه تفسیر انتقال به عمل درمانی تحلیل ربط پیدا میکند؟.
انتقال چیست؟
فروید انتقال را تکنیک بسیار مهمی برای کشف میدانست، درحالیکه درباره انتقال متقابل هشدار میداد و آن را برای درمان تهدیدکننده میدانست. مفهوم انتقال را تنها میتوان در قالب تحول تاریخی آن به طور کامل درک کرد و در حال حاضر مکاتب مختلف در روانکاوی بر جنبههای متفاوتی از آنچه از این اصطلاح درک میشود تاکید میکنند. رواندرمانگران تحلیلی پدیده انتقال را محور اصلی تکنیک درمانی در نظر میگیرند و در خارج از حوزه تحلیل در تلاش برای فهم روابط انسانی به طور گستردهای از این مفهوم استفاده میشود. جهت در نظر گرفتن کاربردهای رایج و بالقوه این اصطلاح، تشریح معنای مختلفی که به این اصطلاح نسبت داده شده ضروری به نظر میرسد. در ابتدا به صورت خلاصه به بررسی دیدگاه فروید درباره انتقال پرداخته میشود، و در ادامه نظرات تحلیلگران دیگر معرفی خواهد شد.
انتقال، یکی از مهمترین منابع محتوایی برای روانکاوی است. در روانکاوی، نگرشهای درمانجو نسبت به درمانگر، بخش مهمی از جریان درمان به شمار میآید. درمانجو دیر یا زود پاسخهای عاطفی نیرومندی نسبت به روانکاو پیدا میکند. این پاسخها گاه مثبت و دوستانه است و گاهی منفی و خصمانه. این واکنشها غالبا مناسبتی با آنچه که در جلسات درمانی روی میدهد، ندارد. درمانگران روانپویشی باید به آرامی و عمیقا گوش کنند، ولی نباید افشاگریهای مُراجع آنها را شوکه کند و نباید عقاید یا قضاوتهای خود را ابراز کنند.انتقال یا ترا-فِکَنی ( Transference ) در روانکاوی به حالتی اشاره دارد که شخصی، بهطور ناخودآگاه، فرد دیگری را (معمولا روانکاو خود را) آماج احساسات، آرزوها، و تجربیات قدیمیاش قرار دهد. مفهوم ترا فکنی توسط زیگموند فروید تعریف شد. او کشف کرد که مراجعهکنندگان برای نمونه او را به عنوان پدری سختگیر میدیدند وقتی که خود از سوی پدرشان طرد شده بودند. یا برای نمونه عاشق او میشدند زمانی که او را به صورت پدری مهربان تجربه میکردند. فروید در آغاز ترا فکنی را به صورت یک معضل میدید اما بعداً آموخت که میتواند از آن برای درمان استفاده کند. مثلاً اگر بیماری همواره فکر میکرد که فروید کار کمی برای درمان او انجام میدهد و به این خاطر عصبانی میشد، فروید اینگونه نتیجهگیری میکرد که شاید مشکل روانی او به این مربوط است که حس میکند بقیه تلاش لازم را برای او انجام نداده یا نمیدهند. روابط فرد با دیگران و دنیا، برگرفته از تعارضات ناهشیار است. شیوه ادراک دیگران از سوی بزرگسالان و رابطه آنها با دیگران، تقریبا محصول احساسات و آرزوهای ناهشیاری است که آنها در دوران کودکی نسبت به اطرافیانشان داشتهاند. آنها احساسات و واکنشهای خود نسبت به پدر و مادرشان را به دیگران انتقال میدهند و از دیگران به عنوان مفرهایی بر آرزوها، احساسات و تخیلات تغییرشکلیافته خود استفاده میکنند؛ همچنین به این روش میخواهند به آرزوها و تخیلات خویش اقرار نکنند. انتقال، یکی از مهمترین منابع محتوایی برای روانکاوی است. در روانکاوی، نگرشهای درمانجو نسبت به درمانگر، بخش مهمی از جریان درمان به شمار میآید. درمانجو دیر یا زود پاسخهای عاطفی نیرومندی نسبت به روانکاو پیدا میکند.این پاسخها گاه مثبت و دوستانه است و گاهی منفی و خصمانه. این واکنشها غالبا مناسبتی با آنچه که در جلسات درمانی روی میدهد، ندارد. درمانگران روانپویشی باید به آرامی و عمیقا گوش کنند، ولی نباید افشاگریهای مُراجع آنها را شوکه کند و نباید عقاید یا قضاوتهای خود را ابراز کنند.
آنها باید همانند یک لوح سفید عمل کنند که مراجع بتواند انتظارها، تصورات و انتسابهای خود را روی آنها منعکس کند. بعد از مدتی، درمانگر در مرکز زندگی مراجعش قرار میگیرد. به خاطر اهمیت درمانی این مرکزیت، در نظریه روانپویشی نام فنی “انتقال” را بر آن گذاشتهاند.
بررسی مفهوم انتقال
انتقال اصطلاحی در روانکاوی است که بر اتفاقی بسیار متداول در زندگی روزمره دلالت میکند؛ فرد تضادها، وابستگیها و پرخاشگریهای حلنشدهی خود را بهسوی فردی دیگر جابهجا میکند(مثلاً جانشینکردن پدر و مادر با معشوق، همسر و غیره) و فهم دلایل این کار آسان نیست. این عمل در جلسات رواندرمانی، بهکرات اتفاق میافتد؛ وقتی مراجع احساساتی را که پیشازاین متوجه شخصی دیگر بود، بهسوی رواندرمانگر هدایت میکند. مراجع در درمانگر خود، بازگشت برخی از چهرههای مهم کودکی یا گذشتهاش را مشاهده میکند و درنتیجه، احساسات و واکنشهای گذشتهاش را بهسوی او انتقال میدهد. روابط، خاطرهها و عواطف اوان کودکی عمیقاً درهمتنیده شدهاند؛ این «بافته» پیوسته و بهتکرار در روابط کنونی بالا میآید. در فرایند روانکاوی ثابت شده که “انتقال” ابزاری جابهجاییناپذیر برای رمزگشایی از گذشتهی مراجع و نیز منبعی از مخاطراتی جدی است که سر راه روابط بالینی قرار میگیرند. از این نظر، انتقال بر تحققبخشیدن فانتزیها، خاطرات و آرزوها طی فرایند درمان روانکاوی دلالت دارد. اینها روندهایی ناآگاهانهاند؛ زیرا مراجع و روانکاو هیچیک، در وهلهی نخست نمیداند که در اطرافش چه میگذرد. پیشفرض کلی این است که انتقال احساسات مراجع به رواندرمانگر یا روانکاو، او را با علت واقعی احساساتش مواجه میگرداند.
کارل یونگ کتابی تحت عنوان “روانشناسی انتقال”در ۱۹۶۹ نوشته که قدری عجیب است؛ او در این کتاب کوشیده است تا بر مبنای نمادگرایی کیمیاگری، پدیدهی انتقال را توضیح دهد. او شرح میدهد که چگونه بهواسطهی دوگانهی انتقال، هر دو طرف درگیر، انواع مختلفی از منظومههای عاطفی و متضادهایشان را، از عشق گرفته تا نفرت، تجربه میکنند؛ و راز موفقیت و رشد روانشناختی آن است که فرد بتواند تنش ناشی از امور متضاد را بدون ترککردن فرایند تاب آورد. ازنظر یونگ، تنش نیرویی است که بهخودیخود، رشد و دگرگونی فرد را ممکن میکند. دیدگاه کیمیاگرانهی یونگ نسبت به روابط نشاندهندهی دشواریهایی است که هنگام تلاش برای نظریهپردازی دربارهی پدیدهی پیچیدهای چون انتقال، با آن مواجه میشویم. این دوپهلویی در هر رابطهی مبتنی بر عشق و نفرتی بهیکسان رخ میدهد. انتقال رابطهای تصویری است؛ این رابطه هم با نگرشی مثبت و محبتآمیز نسبت به روانکاو سازگار است، هم با نگرش خصمانه نسبت به او؛ روانکاوی که مکررا در جایگاه پدر یا مادر مراجع قرار داده میشود. انتقال مثبتبه شیوههایی خاص باعث تسهیل فرایند روانکاوی و تغییر رابطهی درمانی میشود. انتقال مراجع را از هدف عقلانیاش که خوبشدن و رهاگردیدن از مشکلات است منحرف میکند. درعوض، هدفی دیگر اینجا ظاهر میشود: خشنودکردن روانکاو و به دست آوردن تحسین و عشق او. این هدف به انگیزهی حقیقی مشارکت مراجع [در فرایند درمان] بدل میگردد. براثر انتقال، اگوی ضعیفشده قدرت میگیرد؛ مراجع به دستاوردهایی میرسد که رسیدن به آنها، از راهی جز انتقال ممکن نبود؛ نشانههای بیماری او ناپدید میشوند و به نظر میرسد که بهراحتی بهبودی خود را بازیافته است. او ستایش و عشق خود را نثار روانکاو میکند یا احساس قدردانیاش را نسبت به پیشرفت فرایند درمان نشان میدهد. ولی درحقیقت، این موفقیتهای رواندرمانی در نتیجهی انتقال مثبت به دست میآیند؛ این نوع انتقالها ماهیتاً تلقینی هستند. ولی در صورتی که با انتقال منفی مواجه شویم، دستاوردهای رواندرمانی اولیه به همان راحتی میتوانند بر باد روند.
در متن پیش رو، بهاختصار دربارهی تحول مفهوم انتقال نزد فروید و لکان بحث خواهم کرد. خلاصهی این بحث به شرح زیر است:
۱) انتقال همچون نوعی برونفکنی است و در آن، خاطرهها و امیال گذشته با شمایل روانکاو آمیخته شده است. این موضوع باعث میشود نوعی همسانسازی جزئی اتفاق بیفتد که طی آن، ویژگیهای برخی از چهرههای مهم زندگی مراجع با نحوهی ادراکش از روانکاو درآمیخته میشود.
۲) این اصطلاح همچنین کاربردی کلیتر دارد و میتوان از آن برای اشاره به همهی جنبههای رابطهی مراجع با روانکاو استفاده کرد.
۳) واکنشهای ناآگاهانهی روانکاو به مراجعـ و همچنین به خود فرایند انتقالـ “انتقال متقابل” نامیده میشود.
۴) فروید ابتدا معتقد بود که انتقال نوعی جابهجایی عواطف یا بارهای عاطفی موجود و همچنین باقیماندهای از عواطف قدیم یا اموری است که باید آنها را نیز مانند دیگر نشانههای بیماری تحلیل کرد.
۵) انتقال [ازنظر فروید] نوعی مانع بود؛ زیرا سبب ترغیب تکرارها و جلوگیری از ظهور تداعیهای آزاد جدید میشد.
۶) فروید در شرحش بر مورد “دورا” نتیجه گرفت که ناتوانی او در کاملکردن تحلیل [این مورد] ، از شکست در تحلیل انتقال ناشی میشد.
۷) فروید در دورههای بعدی همچنان معتقد بود که انتقال مانعی بر سر راه تحلیل است، ولی به این نکته نیز اذعان داشت که بدون انتقال، تحققبخشیدن عواطف پسراندهشده ممکن نیست.
۸) لکان در ابتدا، انتقال را دیالکتیک همسانسازیها مینامید؛ ولی در صورتبندیهای بعدیاش، به فرمولی رسید که بر مبنای آن، آنالیزان روانکاو را بهمثابهی “سوژهای که فرض میشود میداند”مشاهده میکند. بهاینترتیب، انتقال با فانتزیای پیوند مییابد که بر مبنای آن، کسی هست که میداند؛ و این تفاوت میان آنالیزان و روانکاو اساس رابطهی روانکاوی را شکل میدهد. پیشفرض آنالیزان آن است که یک “دیگری” وجود داردـ یعنی روانکاوـ که دارای دانشی دربارهی اوست، کسی که میتواند از درونیترین اندیشههایش باخبر شود.
۹) ازنظر لکان، همهی روابط تعلیمی ازطریق فانتزی مشابهی شکل گرفتهاند. این فانتزی بسیار رایج است و ازاینرو، انتقال تقریباً در همهجا وجود دارد. جنبهی منحصربهفرد رابطهی روانکاوی تنها در این است که به بررسی این پدیده میپردازد.
دیدگاه فروید
واژهی انتقال نخستینبار در آثار فروید ظاهر شد و صرفاً بهمنزلهی اصطلاحی دیگر برای جابهجایی عواطف از یک تصور به تصوری دیگر بود. ولی در دورههای بعدی، این اصطلاح در ارجاع به رابطهی بیمار با روانکاو به کار رفت، رابطهای که در طول درمان نمو مییابد. این کاربرد بهسرعت به معنای اصلی واژه بدل گردید، معنایی که امروزه عموما ًدر نظریهی روانکاوی، از آن برداشت میشود. استفاده از اصطلاحی خاص برای نامیدن رابطهی میان بیمار و روانکاو به سبب سرشت غریب این رابطه است. فروید نخست از شدت واکنشهای عاطفی بیمار به پزشک، در جریان درمان “آنا اُ” ازسوی “بروئر”در ۱۸۸۲، شگفتزده شد؛ او معتقد بود منشأ این واکنشها انتقال ناآگاهانهی تصورهای بیمار به پزشک است. فروید طی توسعهی روش روانکاوی، ابتدا انتقال را مقاومتی صرف دانست که از یادآوری خاطرات پسراندهشده جلوگیری میکند؛ مانعی بر سر راه درمان که باید از میان برداشته شود. (فروید، زیگموند. و بروئر، ژوزف. (۱۸۹۵). مطالعاتی دربارهی هیستری) او رفتهرفته این دیدگاه را اصلاح کرد و انتقال را [علاوه بر مقاومت] عاملی مثبت نیز در نظر گرفت که به پیشرفت فرایند درمان کمک میکند. وجه مثبت انتقال در این واقعیت نهفته است که ازطریق رابطهی بیواسطهی آنالیزان با روانکاو، راهی را برای مواجههی آنالیزان با تاریخچهی زندگی خود ممکن میکند؛ او با روانکاو به شکلی ارتباط میگیرد که روابط اولیهی زندگیاش با چهرههای دیگر (بهویژه، با پدر و مادرش)، ناگزیر تکرار شوند. شاید ماهیت متناقضنمای انتقال، یعنی هم بهمنزلهی مانعی بر سر راه درمان هم وسیلهای برای پیشرفت درمان، در توضیح این امر کمک کند که چرا امروزه در نظریهی روانکاوی، اینهمه دیدگاههای مختلف و متضاد در رابطه با انتقال وجود دارد.
انتقال در نظریهی لکان
نظریهی لکان دربارهی انتقال مراحل مختلفی را طی کرده است. نخستین اثر او دربارهی این موضوع “مداخلهای در انتقال نام دارد که در آن، انتقال را با اصطلاحات دیالکتیکی وامگرفته از هگل توصیف میکند. او روانشناسی اگو را به این دلیل نقد میکند که انتقال را در ارتباط با عواطف تعریف کرده است: «انتقال بر هیچ ویژگی رازآمیزی در عواطف دلالت ندارد و حتی زمانیکه خود را ازطریق احساسات آشکار میکند، تنها در نسبت با لحظهی دیالکتیکی پدیدآمدنش معنا مییابد». (یادداشتها)
بهعبارتدیگر، لکان معتقد است که انتقال، هرچند اغلب خود را تحت پوشش عواطف شدید خاصی مانند عشق و نفرت آشکار میسازد، از آن احساسات و عواطف تشکیل نشده، بلکه در ساختار رابطهای بیناذهینتی(شکل گرفته است. این تعریف ساختاری از انتقال به درونمایهای ثابت در آثار بعدی لکان بدل میگردد؛ او همواره انتقال را ذاتاً وابسته به ساحت نمادین میداند نه به ساحت تصویری؛ هرچند انتقال آشکارا عواطف تصویری شدیدی را در بر دارد. لکان در دورههای بعد به این نکته اشاره میکند که انتقال اغلب خود را با نمودارشدن عشق آشکار میکند؛ در وهلهی نخست و پیش از هر چیز، عشق به دانش است که با انتقال ارتباط مییابد. لکان هرچندگاه از انتقال متقابل سخن میگوید، ولی عموماً ترجیح میدهد که از این اصطلاح استفاده نکند.
لکان در سمینار سالهای ۱۹۵۴ـ ۱۹۵۳ بار دیگر به موضوع انتقال بازمیگردد. اینبار، او انتقال را نه با اصطلاحات دیالکتیک هگلی، بلکه بهواسطهی اصطلاحاتی توصیف میکند که از مردمشناسی مبادله وام گرفته است. انتقال در کنش گفتاری نهفته است، کنشی مبنی بر مبادلهای میان نشانهها که باعث تغییر گوینده و شنونده میشود. هربار که یک انسان با انسانی دیگری به نحوی اصیل و کامل سخن میگوید، به معنای واقعی کلمه، انتقال، یا انتقال نمادین رخ میدهدـ یعنی اتفاقی میافتد که باعث تغییر ماهیت دو موجود حاضر [در گفتوگو] میشود.
لکان در سمینار سال بعد، به بحث دربارهی ماهیت نمادین انتقال پرداخت و آن را با جبر به تکرار یکی گرفت، یا بهعبارتی، با پافشاری عوامل نمادین تعیینکنندهی سوژه باید تمایزی قائل شد میان این جنبه از انتقال و جنبهی تصویری آن که عمدتاً شامل واکنشهای عاطفی مبتنی بر عشق و پرخاشگری است. لکان با متمایزکردن جنبهی نمادین انتقال از جنبهی تصویری آن، شیوهای کاربردی برای فهم کارکرد پارادوکسیکال انتقال در فرایند درمان روانکاوی یافت؛ جنبهی نمادین انتقال با آشکارسازی دالهای تکرارشوندهی تاریخچهی زندگی سوژه، باعث تسهیل فرایند روانکاوی میشود؛ درحالیکه جنبهی تصویری آن (عشق و نفرت) باعث میشود تا همچون نوعی مقاومت عمل کند.
محور بحث لکان همچنان موضوع انتقال است؛ او عنوان سمینارش را در هشتم، صرفاً انتقال گذاشت. لکان از رسالهی ضیافت افلاطون استفاده میکند تا رابطهی میان آنالیزان و روانکاو را روشن سازد. در رساله، آلکبیادس سقراط را با صندوقچهای ساده مقایسه میکند که شیئی ارزشمند (به یونانی alagma در خود نهان کرده؛ به همان صورتی که آلکبیادس گنجینهای پنهان را به سقراط نسبت میدهد، آنالیزان نیز ابژهی میل خود را در روانکاو میبیند (ابژهی کوچک a را.)
درنهایت در ۱۹۶۴، لکان مفهوم انتقال را با استفاده از مفهوم سوژهای که فرض میشود میداند، مفصلبندی میکند، مفهومی که ازآنپس، محور نظریهی انتقال لکان قرار میگیرد. این دیدگاه دربارهی انتقال بهمنزلهی کاملترین صورتبندی لکان از این مفهوم به شمار میرود. بر مبنای این دیدگاه، انتقال عبارت است از نسبتدادن دانش به دیگری بزرگ، یعنی این پیشفرض که دیگری بزرگ سوژهای است که میداند؛ «بهمحض آنکه سوژهای که فرض میشود میداند در جایی ظاهر میشود… انتقال در آنجا اتفاق میافتد». (سمینار دوم). هرچند وجود انتقال برای درمان روانکاوی شرطی لازم است، ولی بهخودیخود شرط کافی آن نیست؛ شرط لازم دیگر این است که روانکاو با انتقال به شیوهای منحصربهفرد برخورد کند. این موضوع باعث تمایز روانکاوی با رواندرمانی مبتنی بر تکنیکهای تلقینی میشود؛ اگرچه هر دوی آنها بر انتقال بنا شدهاند، روانکاوی با تلقین متفاوت است؛ زیرا روانکاو نمیخواهد از قدرتی استفاده کند که به این صورت، ازطریق انتقال به او داده شده است.
تفسیر انتقال
در اوان تاریخ روانکاوی، تمایزگذاری رایجی وجود داشت میان جنبهای از رابطهی بیمار با روانکاو که “منطبق با واقعیت” است و جنبهای که چنین نیست. آن واکنشهای مراجع که براثر داشتن ادراکی آشفته از روانکاو بروز پیدا میکنند، به دستهی دوم تعلق دارند. برخی از روانکاوان اصطلاح انتقال را برای اشاره به همهی جنبههای رابطهی آنالیزان با روانکاو به کار میبرند و درعوض، “انتقال رواننژدانه” ی آشفته یا “انتقال وابسته به رواننژندی” را از “بخش غیرقابلایراد انتقال”یا “پیماندرمانی” متمایز میکنند. (Edward Bibring, Elizabeth Zeztel)
روانکاوان دیگر معتقدند که اصطلاح انتقال باید صرفاً به واکنشهای “غیرواقعبینانه”یا “غیرعقلانی” آنالیزان منحصر شود. (William Silverberg, Franz Alexander) ولی پیشفرض نهفته در هر دو دیدگاه آن است که روانکاو میتواند دریابد که چه هنگام واکنش مراجع نه بر مبنای شخصیت واقعی روانکاو، بلکه بر مبنای روابط گذشتهاش با افراد دیگر شکل گرفته است. از روانکاو انتظار میرود که این توانایی را داشته باشد؛ زیرا چنین فرض میشود که روانکاو، به سبب آموختههایش، بیشتر از مراجع “با واقعیت انطباق پیدا کرده”. روانکاو بهواسطهی درک درستش از واقعیت میتواند “تفسیرهایی مبتنی بر انتقال” ارائه دهد؛ یعنی میتواند ناهمخوانیهای میان وضعیت واقعی و جنبههای غیرعقلانی واکنشهای مراجع را نشان دهد. این تفسیرهای مبتنی بر انتقال قرار است به آنالیزان کمک کند تا “بینشی” نسبت به انتقال رواننژندانهی خود پیدا کند و ازاینرو، آن را حل کند یا “محو سازد”.
لکان این تصور از درمان روانکاوی را نقد میکند. انتقاد او بر استدلالهای زیر بنا شده است:
۱) ایدهی انطباق با واقعیت، اساساً بر نوعی معرفتشناسی تجربهگرایانهی خام بنا شده است که به مفهوم ناآزمودهی “واقعیت” بهمنزلهی یک امر دادهشدهی عینی و خودگواه)) متوسل میشود. این دیدگاه کشف روانکاوی را مبنی بر برساخت اگو از واقعیت نادیده میگیرد: دیدگاه یادشده بر سوءتعبیر و تحریف بنا شده است. بنابراین وقتی روانکاو فرض را بر این میگذارد که نسبت به مراجع انطباق بیشتری با واقعیت پیدا کرده، هیچ دستآویزی جز “بازگشتن به اگوی خود” ندارد؛ زیرا یگانه “پارهای از واقعیت که او میداند»” همین است. اگر این موضوع درست باشد، آنگاه بخش سالم اگوی مراجع صرفاً بهعنوان “بخشی که همچون ما میاندیشد” تعریف میشود. بهاینترتیب، درمان روانکاوی به شکلی از تلقین فروکاسته میشود که طی آن، روانکاو صرفاً “تصور خود از واقعیت” را بر آنالیزان “تحمیل میکند”. بنابراین “ناتوانی [روانکاو] در حفظ پراکسیسی اصیل، چنان که معمول نوع بشر است، به اعمال قدرت منجر میشود.»
۲) این تصور که ادراک آشفتهی مراجع از روانکاو میتواند به سبب تفسیرها محو شود، نوعی مغالطه است؛ زیرا اینجا، انتقال بر مبنای خود انتقال تفسیر شده است. بهعبارتدیگر، هیچ فرازبانی از انتقال وجود ندارد؛ هیچ نقطهنظری خارج از انتقال وجود ندارد که روانکاو با استفاده از آن، بتواند تفسیری ارائه دهد؛ زیرا هر تفسیری که او ارائه کند “از او بهعنوان شخصیتی که انتقال آن را شکل داده است دریافت خواهد شد”.
۳) پس این ادعا تناقض دارد که انتقال میتواند به سبب تفسیر حل شود؛ زیرا این انتقال است که پذیرش آن تفسیر را ازسوی آنالیزان مشروط میکند؛ “بنابراین برآمدن سوژه بهواسطهی انتقال، تا ابد به تعویق میافتد”.
حال آیا این گفته به معنای آن است که روانکاوان لکانی هرگز تفسیری از انتقال ارائه نمیدهند؟ مطمئناً چنین نیست؛ لکان اذعان دارد “این طبیعی است که بخواهیم انتقال را تفسیر کنیم”؛ ولی درعینحال، توهمی در رابطه با قدرت این تفسیر در حلکردن انتقال ندارد. چنان که در جریان هر تفسیری اتفاق میافتد، روانکاو باید از هنرش برای تصمیمگیری دربارهی این موضوعات استفاده کند که انتقال را تفسیر کند یا نه، و چه زمانی این کار انجام دهد، و مهمتر از همه، باید از اینکه تفسیرهایش را منحصراً متوجهی رابطهی انتقال کند اجتناب ورزد. او باید بداند که میخواهد از این تفسیرها به چه هدفی دست یابد. هدف تصحیح رابطهی بیمار با واقعیت نیست، بلکه حفظ گفتوگوی روانکاوانه است. “تفسیر انتقال به چه معناست؟ معنایی ندارد جز خارجشدن از این بنبست، بهواسطهی یک حقه. ولی این حقه هرچند ممکن است گمراهکننده باشد، با دوباره به جریان انداختن کل فرایند، در راستای هدفی عمل میکند”. (یادداشتها)
در رابطه با تفسیر انتقال به امری “مثبت” یا “منفی”، لکان دو رویکرد متفاوت اتخاذ میکند. او به پیروی از فروید، گاه این صفات را در نسبت با ماهیت عواطف به کار میبرد؛ “انتقال مثبت” برای اشاره به عواطف عاشقانه و “انتقال منفی” برای اشاره به عواطف پرخاشگرانه. ولی گاه اصطلاح “مثبت” و “منفی” را برای اشاره به اثرات مطلوب یا نامطلوب انتقال بر فرایند درمان به کار میبرد. ازنظر لکان، این احتمال وجود دارد که مقاومت آنالیزان در تقابل با تلقینهای روانکاو عمل کند و از این نظر، آنچه انتقال منفی به نظر میرسد، درحقیقت متضاد آن است: مقاومت مراجع انتقالی مثبت است؛ زیرا روانکاوی را در مسیری پیش میبرد، حتی اگر این مسیر خلاف جهت اعمال روانکاو باشد.
لکان همچنین ایدهی انتقال متقابل را با مفهوم “میل روانکاو” جایگزین میکند. «میل روانکاو… بهسمتی گرایش دارد که در تضادی کامل با همسانسازی است». بهجای همسانسازی، روانکاو مایل است که طی فرایند درمان، حقیقت منحصربهفرد خود مراجع ظاهر شود، حقیقتی که مطلقاً متفاوت است با حقیقت روانکاو؛ بنابراین میل روانکاو “میلی برای رسیدن به تفاوت مطلق است”.
(لکان، ژاک. سمینار ششم. چهار مفهوم بنیادی روانکاوی. ۱۹۶۴. ترجمهی الن شریدان. لندن: انتشارات و مؤسسهی روانکاوی هوگارت، ۱۹۷۷)
دسته بندی اصلی انتقال
1- انتقال مربوط به عاطفه : اصلی ترین شیوه نام گذاری احساسات انتقالی ، براساس عاطفه همراه آن است ( انتقال مثبت : مهربانی ، اعتماد ، ملاطفت ، احترام به درمانگر ، انتقال منفی : خشم ، تنفر ، تحقیر درمانگر )
2- انتقال مربوط به روابط گذشته : یادآور روابط زمان کودکی مراجع است . شامل انتقال مادرانه ، پدرانه ، خواهرانه و برادرانه است .
3- انتقال جابجا شده : وقتی احساسات انتقالی شدیدتر و ناگهانی تر از آن باشند که بتوانند خودآگاه شوند ، ممکن است مراجع آنها را طوری تجربه کند که انگار انگار به شخص دیگری تعلق دارند .
اولین استفاده فروید از اصطلاح انتقال (۱۸۹۵):
فروید در مطالعات خود درباره هیستری ابتدا در حین گزارش تلاشهای خود برای استخراج تداعیهای کلامی بیمارانش اصطلاح “انتقال” را به کار برده است (۱۸۹۵). هدف روش درمان کشف ارتباط بین علائم و احساسات فعلی و تجربههای گذشته بیمار بود و ابزار کار، تداعی آزاد و پاسخهای هیجانی بیمار بوده است. فروید فرض کرد که “ گسستگی ” ( dissociation ) تجربههای گذشته و احساسات مرتبط با آنها از هوشیاری عامل اصلی پیدایش نوروز بود. او متوجه شد که طی درمان نگرش بیمار نسبت به روانکاو تغییر میکند و این تغییرات در برگیرنده مولفههای هیجانی قوی هستند که میتواند با ایجاد وقفه در فرایند تداعی کلامی در درمان موانع اساسی ایجاد کند. او اظهار داشت “بیمار از این که بفهمد ایدههای مضطربکنندهای را، که از محتوای تحلیل ناشی میشود، به روانکاو منتقل میسازد وحشت میکند. این موضوعی شایع و در واقع در برخی تحلیلها رخدادی عادی است”. این احساسات که انتقال نامیده میشوند متعاقب چیزی، که فروید آن را “ اتصال غلط ” ( False connection ) بین شخصی که ابژه آرزوهای اولیه (معمولا جنسی) بوده و روانکاو نامید، اتفاق میافتد. احساسات مرتبط با آروزهای گذشته که از هوشیاری بیرون نگاه داشته شدهاند در حال حاضر در نتیجه این اتصال غلط پدیدار شده و تجربه میشود. در این راستا فروید موضوع تمایل طبیعی تحلیلشوندگان برای ایجاد وابستگیهای نورتیک با دکترشان را مطرح ساخت. درواقع ایده اولیه فروید این بود که انتقال یک “قالب کلیشهای” است. فروید چنین فرض میکرد که امیال لیبیدویی یا جنسی دوران کودکی مستقیماً به شخص روانکاو انتقال داده میشوند.
انتقال به عنوان مقاومت (۱۹۰۵):
اصطلاح “انتقال” در مقالهای که ده سال بعد منتشر شد (۱۹۰۵) یکبار دیگر در موقعیت درمان روانکاوی استفاده شد. فروید این سوال را مطرح ساخت که” انتقال ها چه هستند؟ آنها رونوشت یا کپیهای جدیدی از تکانهها و خیالهایی هستند که طی پیشروی تحلیل بالا میآیند؛ اما ویژگی مشترک آنها این است که شخص روانکاو را جایگزین برخی از اشخاص اولیهتر می کنند. به بیان دیگر، تمام مجموعهی تجارب روان شناختی دوباره احیاء میشود، نه به آن صورت که متعلق به گذشتهاند، بلکه در مورد شخص روانکاو در زمان حاضر به کار گرفته میشوند. محتوای برخی از این انتقالها تنها به لحاظ جانشین متفاوت از الگوی اولیه آنهاست. پس اینها- برای آنکه همان استعاره را حفظ کنیم- صرفا تاثیرات یا نسخه های جدید هستند. انتقالهای دیگری هستند که به طور زیرکانهتری ساخته میشوند؛ محتوی آنها تحت تاثیر یک عامل متعادل کننده بوده است… . با زیرکی از برخی از ویژگیهای واقعی در شخص روانکاو یا شرایط بهره میگیرند و خودشان را به آن متصل میکنند. پس از آن اینها دیگر کپیهای جدید نیستند بلکه رونوشت های اصلاح شده هستند”. تا اینجا به انتقال به صورت پدیدهای بالینی نگریسته شده بود که می تواند به عنوان مانع یا مقاومت نسبت به کار تحلیلی عمل کند. اغلب بیماران در جریان روان درمانی از شناخت و کاوش در احساس انتقالی طفره می روند . آنها یا بیان می کنند که احساساتشان در مورد درمانگر موجه بوده و نیاز به کنکاش بیشتری ندارد و یا آنکه این احساسات ، ناپایدار و گذار بوده و ارزش پرداختن ندارند . در هر دو صورت ، درمانگر بهتر است برای بیمار مدلی از انتقال را توضیح دهد که به عنوان قدم اول بیمار را با توجه به مشکلش به کنکاش در این موضوع ترغیب کند . این مدل باید حاوی این ایده باشد که روان درمانی یک موقعیت خاص است . نوعی صحنه ، که در آن فرایند طبیعی رویدادها به شکلی دراماتیک خود را نشان می دهند. اگرچه این درست است که هر آنچه بیمار تجربه می کند با درجه ای از اغراق همراه است ، اما موقعیت انتقالی از همان قوانین روانشناختی انسانی تبعیت می کند . همگی ما ، احساسات و ایده هایی را از گذشته به زمان جال منتقل می کنیم . این احساسات در حوزه روانشناختی کاملا واقعی اند . صرف نظر از محرکی که آن را به وجود آورده اند ، شامل رفتار واقعی درمانگر ، لازم است که این احساسات در روان درمانی تحت بررسی قرار گیرند چرا که می توان از طریق آن بر ماهیت مشکلات بیمار نور تاباند .
انتقال به عنوان عامل درمانی (۱۹۰۹):
چندین سال بعد (۱۹۰۹) فروید اظهار داشت که” انتقال همواره مانعی برای تحلیل محسوب نمیشود، بلکه ممکن است نه تنها در متقاعد ساختن بیمار بلکه برای روانکاو نیز نقش تعیینکنندهای ایفا کند”. این نخستین اشاره به انتقال به عنوان عامل درمانی است. باید یادآور شد که فروید پیوسته تحلیل انتقال به عنوان ابزار تکنیکی را از اصطلاح “ شفای انتقال ” ( Transference cure ) متمایز میساخت که در آن بیمار در نتیجه احساس عشق و یا آرزوی خشنود ساختن روانکاو تمام علائمش را از دست میدهد (۱۹۱۵). فروید (۱۹۱۷-۱۹۱۶) اشاره کرد که “از آغاز درمان انتقال در بیمار وجود دارد و در طی دورههای درمانی، قویترین انگیزه پیشرفت درمان است”. تا این زمان فروید این اصطلاح را برای تعدادی از پدیدههای نسبتا متفاوت به کار میبرد با این وجود ویژگی همه آنها تکرار احساسات و نگرشهای گذشته در زمان حال بود.
انتقال مثبت و منفی (۱۹۱۲):
فروید در سال ۱۹۱۲ در مورد انتقالهای “مثبت” در مقابل انواع منفی آن بحث کرده و انتقالهای مثبت را به دو دسته تقسیم کرده بود: آنهایی که به کار درمانی کمک میکردند و آنهایی که مانع درمان بودند. انتقالهای منفی به صورت انتقال احساسات خصمانه به روانکاو در نظر گرفته شدند که نوع افراطی آن در پارانوییا دیده میشود، در حالی که انواع خفیفتر احساسات منفی در تمام تحلیلشوندگان میتواند همزمان با انتقالهای مثبت وجود داشته باشند. این حضور همزمان، بیمار را قادر میسازد که از جنبهای از انتقالش برای حافظت خود در برابر ظهور مخل جنبههای دیگر استفاده کند. بنابراین بیماری ممکن است از خصومتی که به روانکاو منتقل کرده است به عنوان وسیلهای برای جلوگیری از نزدیک شدن به احساسات مثبت استفاده کند. در اینجا بیمار جنبه خصمانهی دوسوگرایی اش را برای حافظت خود در برابر ظهور و تهدید آرزوهای مثبت (معمولا شهوانی) معطوف به روانکاو به کار میگیرد. به علاوه، جنبهای از انتقال مثبت که از آغاز درمان وجود دارد از ابتدای درمان از نظر کیفیت متفاوت از انتقالهای شهوانی است که در طی دوره درمان به وجود میآیند. مورد اول را میتوان به عنوان مولفههایی از اتحاد درمانی در نظر گرفت. بیمار در جریان واکنشهای انتقال، دستخوش احساساتی نسبت به روانکاو میشود که برازنده روانکاو نیست، بلکه در واقع به افراد مهم زندگی گذشته بیمار مربوط میشود.
انتقال، بیانگر این واقعیت است که در طول درمان روانپویشی، مراجعان هیجانها، تعارضها و انتظاراتشان را که از منابع گوناگون کسب شدهاند، به درمانگر منتقل میکنند. درمانگر در این جو عاطفی، مراجع را ترغیب میکند تا رک و راست صحبت کند، اجازه دهد ذهنش از این شاخه به آن شاخه بپرد و افکاری را که به صورت هیجانی شارژ شدهاند، تداعی آزاد کند؛ حتی اگر این افکار خجالتآور، احمقانه یا بیمعنی به نظر برسند. برای مثال، رفتارهای دوستانه تحلیلگر ممکن است مراجع را به یاد مادرش بیندازد و این تصور را در او ایجاد کند که وی قصد مراقبت از او را دارد. بیشک مراجع آرزو میکند درمانگر برایش مادری و از او محافظت کند. هر قدر درمانگر، آرزوهای کودکانه او را بیشتر برآورده کند، درمان و درمانگر نیز عالیتر خواهند بود. به این جریان، “انتقال مثبت” میگویند.
انواع انتقال مثبت :
1- آرمانی سازی درمانگر
2- انتقال شهوانی
3- انتقال شهوانی – پرخاشگری
اما اگر تحلیلگر مطابق آرزوها و تخیلات ناهشیار مراجع رفتار نکند، وی احساس میکند درمانگرش او را کنار گذاشته و ترس و عصبانیت، وجودش را فرا میگیرد. وقتی مراجع از تحلیلگر خویش عصبانی میشود، پای “انتقال منفی” به میان آمده است. در چنین شرایطی گرچه درمانجو، ناهشیارانه تحلیلگر خود را مثل یک مادر دلسوز و مراقب میبیند، اما نسبت به تحلیلگر انتقال منفی نشان میدهد. ضمن اینکه بهطور ناهشیار هم دوست دارد با او مثل کودک رفتار شود و هم از اینکه با او مثل مرد برخورد نشود، متنفر است. در اینجا به این نتیجه میرسد که درمانگر، تحقیرش میکند.
نوروز انتقال (۱۹۱۴):
فروید پیشنهاد کرد که مشخصههای منحصر به فرد انتقال بیمار از ویژگیهای خاص نوروز آن بیمار ناشی میشوند. این ویژگیها صرفاً پیامد فرایند تحلیل نیستند. این پدیده در تمام تحلیلشوندگان رخ میدهد. زمانی که مفهوم “نوروز انتقال” مطرح شد (۱۹۱۴) معانی بیشتری به ویژگی خاص انتقال بیمار داده شد. این موضوع بر مسیری تاکید داشت که در آن روابط اولیهتری که مولفههای اصلی نوروز بودند به شکل الگوی غالب احساسات بیمار نسبت به روانکاو در میآیند. فروید (۱۹۱۴) میگوید: “تنها در صورتی که بیمار انقدر همکاری داشته باشد که به شرایط لازم برای تحلیل احترام بگذارد ما موفق خواهیم شد که به همه علایم بیماری یک معنای جدید انتقالی بدهیم و نووز انتقال را جایگزین نوروز معمول بیمار کنیم که می تواند از طریق کار تحلیلی بهبود یابد. بنابراین انتقال بین بیماری و زندگی واقعی فضایی واسطهای فراهم میسازد که از طریق آن گذار از یکی به دیگری امکان پذیر میشود. وضعیت جدید واجد تمام ویژگیهای بیماری است؛ اما یک بیماری ساختگی ارایه میدهد که در هر نقطهای قابل دسترس برای مداخله ماست. آن بخشی از تجربه واقعی است، اما تجربه ای که با شرایط خاص مساعدی امکان پذیر شده است و ماهیت موقتی دارد”. فروید مفهوم انتقال را در طی سالهایی شرح و بسط داد که وی و همکارانش کارکرد روانی را عمدتاً در چهارچوب نوسانات رانههای غریزی و انرژیهای سوق دهنده آنها در نظر میگرفتند. فروید آرزوهای جنسی نسبت به شخص مهمی در گذشته را به صورت سرمایهگذاری لیبیدویی در تصویر شخص مورد نظر (ابژه لیبیدنال) مفهومسازی کرد. انتقال طی فرایندی که تحلیلشونده از آن نآاگاه بود به صورت جا به جایی لبیدو از خاطره ابژه اصلی به روانکاو در نظر گرفته شد، فردی که به ابژه جدید آرزوهای جنسی تحلیلشونده تبدیل میشد.
روان نژندی انتقال تحت تسلط سه ویژگی زندگی غریزی در اوایل کودکی است :
1- اصل لذت
2- دوسوگرایی
3- اجبار به تکرار
انواع دیگر انتقال
1- انتقال لیبیدویی : به صورت واکنش های انتقالی مثبت بروز می کنند . ممکن است به صورت انتقال های شهوانی شدید تظاهر کنند . این انتقال ها تکانه های فالیک – اودیپی هستند ، و در صورتی تفسیر می شوند که به شکل مقاومت بروز کنند .
2- انتقال پرخاشگرانه : به شکل انتقال های منفی یا در موارد شدید به شکل انتقال پارانوئید تظاهر می کنند . این نوع انتقال در بیماران مرزی بسیار دیده می شود ، آنها درمانگر را همه توان و قدرتمند می بینند و از سوی دیگر خود را درمانده و ضعیف احساس می کنند .
3- انتقال دفاعی : مخالف انتقال های تکانه است . در این نوع انتقال ، توجه از سائق به کارکرد های دفاعی ایگو منحرف می شود .
4- روان نژندی انتقال : مراجع ، خاطرات و احساسات و افکار و تکانه ها و تعارضات مهم زندگی خود را به درمانگر پیوند می زند ، این موارد هسته ی مرکزی اختلال روانی وی را می سازند . روان نژندی انتقال بازتاب جنبه هایی از روان نژندی کودکی است . این انتقال در مرحله میانی روان کاوی ایجاد می شود .
5- روان پریشی انتقال : هنگامی بروز می کند که شکست واقعیت سنجی به از دست رفتن قوه تمایز خود و ابژه و مغشوش شدن مرزهای ابژه و خود منجر شود . این انتقال با انتقال های منفی همراه می شود . سبب بروز واکنش انتقالی پارانوئید می شود .
6- انتقال های خودشیفته وار
7- انتقال های خود – ابژه
ظهور انتقال بهصورت خطای ادراکیگاهی انتقال به صورت خطای ادراکی ظاهر میشود. مثلا درمانجو با گذاردن درمانگر در نقش مادر خود، وی را به خطا در لباس مادر خود میبیند. اما در اکثر موارد بیمار فقط احساساتی را نسبت به روانکاو نشان میدهد که نسبت به افراد با اهمیت دوران کودکی خود احساس میکرده است. این واکنشهای انتقالی، تعارض بین تکانهها و دفاعهایی را نشان میدهند که بخش اصلی شخصیت پیشتناسلی فرد است. تکرار این تکانهها و دفاعها در رابطه با روانکاو، محتوای آسیب روانی را در اختیار او میگذارد. بیمار صرفا درباره تعارضهای گذشته خود حرف نمیزند، بلکه این تعارضها را در رابطه فعلی خود با درمانگر، دوباره تجربه میکند. از آنجا که ماهیت انتقال ناهشیار است، تجربه کردن واکنشهای انتقال، بهخودیخود یک فرایند درمانبخش نیست. بیماران میدانند که نسبت به روانکاو واکنشهای شدید نشان میدهند، ولی از معنی واقعی واکنشهای خود ناآگاهند.
انتقال به مثابه یک وضعیت کلی
بنا بر تعریف انتقال، انتقال چیزی است که بیمار با خود به رابطهٔ درمانی میآورد. بیشتر درک ما از انتقال زمانی حاصل میشود که بفهمیم چگونه بیماران به دلایل متفاوت به ما احساسهای مختلفی القا میکنند، چگونه تلاش میکنند ما را با سیستمهای دفاعی خود همراه کنند، چگونه بهطور ناهشیار در فضای انتقالی برونریزی میکنند و تلاش میکنند تا ما را وادار به برونریزی کنند و چگونه جنبههایی از دنیای درونی خود را که از نوزادی شکل گرفته و در کودکی و بزرگسالی پیچیدهتر شده، بیان میکنند. تجربههایی که اغلب فراتر از چیزی است که در قالب کلمات بیان شوند و ما اغلب تنها میتوانیم آنها را از طریق احساسات برانگیختهشده در خودمان و انتقال متقابل بفهمیم.
انتقال متقابل (احساسات برانگیختهشده در روانکاو) مانند انتقال در ابتدا به عنوان مانعی برای کار تحلیلی در نظر گرفته میشد اما اکنون در معنای گستردهتری بهکار میرود و نهتنها مانعی در کار روانکاوی نیست بلکه به عنوان ابزار اساسی فرایند تحلیلی مورد استفاده قرار میگیرد.
در ادامه نویسندهٔ مقاله موردی را مطرح میکند که در سمینار اخیر وی مورد بحث قرار گرفته بود. وی تلاش میکند تا توضیح دهد که چگونه درحالیکه اضطرابهای فوری بیمار و ماهیت رابطهٔ او با اُبژههای درونیاش در وضعیت کلی انتقال پدیدار میشود، جریان تداعیها و مطالبی که در جلسه عنوان میکند بهگونهای است که گویی بیمار نیاز به شنیدن تفسیر دارد.
روانکاو مطالبی را از بیمار خود بیان کرد که تصور میکرد کمک مناسب به او بسیار دشوار است: بیماری اسکیزوئیدی، عصبانی و ناخشنود، با والدینی که احتمالاً از نظر هیجانی در دسترس نبودند. روانکاو به جلسهای خاص پرداخت که از نتایج آن ناراضی بود. بیمار با جزئیات دربارهٔ دیگران و موقعیتهای مرتبط با آنها صحبت کرده بود. از نظر افراد حاضر در سمینار بسیاری از تفاسیر ارائهشده در جلسه مناسب و دقیق به نظر میرسیدند. سپس برای درک بیشتر بیمار از سوی افراد حاضر، دیدگاههای مختلفی دربارهٔ جنبههای گوناگون وی مطرح شد، اما هیچکس نسبت به ایدههای خود یا دیگران کاملاً راضی نبود. کمکم این ایده به ذهن ما آمد که احتمالاً مشکل ما در سمینار، سرنخی است که مشکل روانکاو در فضای انتقالی و آنچه احتمالاً در آن جریان دارد را منعکس میکند. تلاش ما برای درک کردن و نیاز مبرم ما به درک شدن، انعکاسی از دنیای درونی بیمار است که در آن بیمار نمیتواند بفهمد چه خبر است؟ یا چهچیزی در جریان است؟ او مادری را نشان میداد که نمیتواند با کودک خود هماهنگ شود و معنای احساسات او را بفهمد اما وانمود میکند که میداند چه حسی دارد دقیقاً مانند آنچه ما در سمینار انجام میدادیم. پس بیمار دفاعهایی ایجاد کرده بود که در نتیجهٔ آنها استدلال میکرد یا کاملاً دربارهٔ امور منطقی صحبت میکرد، گرچه اینها هیچکس را راضی نمیکرد، اما تجربهٔ غیرقابل درک بودن را برای وی سرکوب میکرد. در چنین شرایطی اگر روانکاو بجای آنکه تلاش کند تا با تجربهٔ بیمار از زندگی کردن در یک دنیای غیر قابلدرک تماس برقرار کند، تفسیرهای مفصلی به معنای تداعیهای وی بدهد، با سیستم دفاعی او همراه میشود. این چیزی است که بیشتر از طریق انتقال متقابل خودمان به آن میرسیم. احساس فشار برای درک کردن به هر قیمتی، به ما امکان داد تا بتوانیم بخشی از دنیای درونی و پریشانی بیمار را از طریق مکانیسم همانندسازی فرافکنانه احساس کنیم. به نظر من این نوع همانندسازی فرافکنانه کلامینبوده و عمیقاً ناخودآگاه است و اگر فقط با بخشی از بیمار کار کنیم که کلامیمیشود، در واقع روابط اُبژهای را که در انتقال بروز میکند، درنظر نگرفتهایم.
برای مثال در اینجا رابطه بین مادری است که نمیتواند نوزاد خود را درک کند و نوزادی است که احساس میکند قادر به درک شدن نیست و این همان چیزی است که پایه و اساس شخصیت او را تشکیل میدهد. اگر این درک از طریق انتقال برای ما ایجاد نشود، حتماً چیزهایی دربارهٔ بیمار میفهمیم و حتی ممکن است تغییرات آشکاری در محتوای جلسات ما ایجاد شود اما به نظر من تغییر روانی واقعی امکانپذیر نیست. تفسیرهایی که فقط با تداعیهای فرد سروکار دارند تنها بخش بزرگسال شخصیت را لمس میکنند، درحالیکه بخشی از بیمار که در حقیقت نیاز به درک شدن دارد در فضای انتقالی قابل تعامل است. در این فضا میتوانیم چیزهایی از ماهیت روابط اُبژهای اولیه، سازمانبندی دفاعی و شیوهٔ منتقل کردن تعارض کلی بیمار را درک کنیم. نویسنده در سراسر مقاله تاکید میکند که انتقال شکلی از رابطه است که همیشه چیزی در آن جریان دارد شکلگیری این فضا اساساً بر گذشتهٔ بیمار و ارتباط با اُبژههای درونیاش و باور وی دربارهٔ چگونگی آنها مبتنی است. این سوال موضوعی تکنیکی است که آیا این موارد باید تفسیر شوند یا نه یا چه زمانی مورد تفسیر قرار بگیرند. به نظر نویسنده روشن کردن ارتباط آنچه در فضای انتقالی تجربه میشود با آنچه در گذشته تجربه شده است علاوه بر آنکه به احساس تداوم و فردیت در بیمار میانجامد به وی کمک میکند تا بتواند از احساس اولیه و تحریفشدهٔ خود رها شود. مهم است زمانی به این ارتباط پرداخته شود که بیمار تماس کافی با خودش پیدا کرده باشد تا او نیز بتواند این ارتباط را درک و به ایجاد آن کمک کند.
از نظر نویسنده درمانگر اُبژهٔ نیرومندی است، زیرا هیجانات عمیق و شدیدی در انتقال میتوانند حلوفصل شوند. وی تاکید میکند انتقال رابطهای زنده است که بهطور مداوم درحال تغییر و حرکت است، هر آنچه در سازمانبندی روانی بیمار مهم تلقی میشود ازجمله شیوهٔ عملکرد، تخیلات، تکانهها، دفاعها و تعارضات او به نوعی در انتقال حضور دارند. علاوه بر این، بیمار احتمالاً هماهنگ با آرایش روانی خود به مدل بودن روانکاو و گفتههای وی پاسخ میدهد مثلاً بیمارانی که بر اساس دفاعهای ابتداییتر مانند دونیمسازی و همانندسازی فرافکنانه عمل میکنند معمولاً تفسیرهای درمانگر را بهطور متفاوتی “میشنوند” یا “مورد استفاده” قرار میدهند. بنابراین شیوهای که بیماران با مشکلاتشان تعامل میکنند اغلب فراتر از تداعیها و گفتههای آنهاست و گاهی تنها از مسیر انتقابل متقابل درمانگر قابل دستیابی است.
مکانیسم های انتقال
فروید انتقال را تکنیک بسیار مهمی برای کشف میدانست، درحالیکه درباره انتقال متقابل هشدار میداد و آن را برای درمان تهدیدکننده میدانست. مفهوم انتقال را تنها میتوان در قالب تحول تاریخی آن به طور کامل درک کرد و در حال حاضر مکاتب مختلف در روانکاوی بر جنبههای متفاوتی از آنچه از این اصطلاح درک میشود تاکید میکنند. رواندرمانگران تحلیلی پدیده انتقال را محور اصلی تکنیک درمانی در نظر میگیرند و در خارج از حوزه تحلیل در تلاش برای فهم روابط انسانی به طور گستردهای از این مفهوم استفاده میشود. جهت در نظر گرفتن کاربردهای رایج و بالقوه این اصطلاح، تشریح معنای مختلفی که به این اصطلاح نسبت داده شده ضروری به نظر میرسد. در ابتدا به صورت خلاصه به بررسی دیدگاه فروید درباره انتقال پرداخته میشود، و در ادامه نظرات تحلیلگران دیگر معرفی خواهد شد. انتقال، یکی از مهمترین منابع محتوایی برای روانکاوی است. در روانکاوی، نگرشهای درمانجو نسبت به درمانگر، بخش مهمی از جریان درمان به شمار میآید. درمانجو دیر یا زود پاسخهای عاطفی نیرومندی نسبت به روانکاو پیدا میکند. مکانیسم های انتقال را می توان در قالب سه مفهوم مورد بررسی قرار داد:
1- جابجایی
2- فرافکنی
3- همانند سازی فرافکنانه
برخی درمانگران بر این باورند که برای شکوفا شدن انتقال ، درمانگر باید دریافت کننده مشتاق هر آنچه بیمار به اتاق درمانی می آورد باشد . درمانگر از سوی بیمار به عنوان کاریکاتوری دیده می شود که در وجود وی به شکلی اغراق آمیز ، چیزهایی را می بیند که یادآور گذشته بیمار هستند . درمانگر باید این نقش را بپذیرد و در عین حال آگاه باشد که در واقع این احساسات به وی تعلق ندارند . با پذیرش این نقش از سوی درمانگر ، گاهی رفتارهایی شکل می گیرد که بازتاب ماهیت انتقالی احساسات بیمار هستند . چنین احساساتی و رفتارهای متعاقب آن گاهی به عنوان همانند سازی فرافکنانه ( projective identification ) نامیده می شود .
درمان انتقال
فرایند درمان عبارتست از روانکاوی یا هشیار کردن محتوای ناهشیار واکنشهای انتقال.
واکنش روانکاو به بیمار باید بهاندازه کافی صمیمانه و انسانی باشد، به طوری که بتواند امکان ایجاد نگرش معقول و منطقی بیمار نسبت به روانکاو را فراهم کند. این واکنشها در عین حال، باید به قدر کافی سرد و محرومکننده باشد تا واکنشهای انتقال بیمار را تحریک کند. روانکاو باید صمیمیت و علاقه صادقانه خود را نشان دهد تا بیمار به او اعتماد کرده و باور کند که وی به او اهمیت میدهد. البته، روانکاوان با این فرض راجرز (Carl Rogers) که صادق بودن در طول درمان شفابخش است، مخالفاند. به نظر آنها اگر روانکاو بیش از حد صادق باشد، مانع از آن میشود که بیمار، واکنشهای خود نسبت به افراد زندگی گذشتهاش را به آنها منتقل کند. در حالی که روانکاوان با فرض کلی راجرز موافقند که برای ممکن ساختن جریان آزادتر تداعیها، بهتر است نسبت به اظهارات بیمار نگرش غیرنقادانه داشته باشند، اما آنها با توجه مثبت نامشروط پاسخ نمیدهند. معمولا پاسخهای خنثی نظیر سکوت، به احتمال بیشتری واکنشهای انتقال را تحریک میکنند و بدین ترتیب، واکنشهای روانکاو به اظهارات بیمار را میتوان نوعی توجه خنثی نامشروط دانست. برای اینکه روانکاو واکنشهای بیمار خود را به دقت تعبیر کند و بر اساس انتقال تقابلی (Countertransference) به آنها واکنش نشان ندهد، باید از فرایندهای ناهشیار خود آگاه باشد. انتقال تقابلی زمانی صورت میگیرد که روانکاو، درمانجو را هدف ارضای تکانههای کودکانه خود قرار دهد. برای مثال، روانکاو باید بتواند امتناع خصمانه از نشان دادن صمیمیت یا حمایت را تحلیل کند. اصولا روانکاو باید به قدری سالم باشد که تشخیص دهد چه چیزی از بیمار حاصل میشود و خود او چه چیزی را ترغیب میکند. زیرا نمیتوان از بیمار انتظار داشت که بتواند در وسط واکنشهای انتقالی، چنین تشخیص مهمی بدهد.
فرایند درمان در دوران تحلیل گری به طور کلاسیک به چهار مرحله تقسیم می شود :
1- مرحله آغاز
2- مرحله ظهور انتقال
3- مرحله فرایند کاری
4- مرحله انحلال انتقال
انحلال انتقال مرحله تعیین کننده ای است که در آن بیمار و تحلیل گر راضی شده اند که اهداف مهم تحلیل را به انجام رسانیده اند و انتقال به خوبی فهمیده شده است . انحلال نهایی انتقال از طریق از طریق تفسیر صورت می گیرد و تفسیر نیز منجر به بینش و هشیاری می گردد . فراخوانی پدیده انتقال در جلسه درمان ناشی از جستجو در عوامل زیربنایی ناهشیار و مربوط به گذشته سرکوب شده بیمار است . مورد دیگر ، ناشناخته ماندن شخص روان تحلیل گر برای بیمار و در نهایت خنثی بودن و خویشتنداری اوست . یکی دیگر از ابعاد مهم انتقال ، یکسانی فرایند انحلال و مبنای آن با نشانه های مرضی است . به همین منظور ظهور انتقال شرط لازم برای دسترسی به مبنای روان آزردگی است. حل انتقال به بیمار کمک می کند تا تصورات را از واقعیت و گذشته را از آینده متمایز کند و ماهیت غیر واقعی تکانه ها و اضطراب خویش را بشناسد و تصمیماتی صحیح و مبتنی بر واقعیت را اتخاذ کند . این روش تحلیل به بیمار کمک می کند تا به تنظیم مجدد تعادل دینامیک میان تکانه ها و تعارضات دست یابد و به حل و فصل رضایت بخشی از تعارضات خویش نایل گردد .
نظریه های دیگر درباره انتقال
در روانکاوی میل زیادی به گسترش مفهوم انتقال وجود داشته است. بسیاری از روانکاوان در شکلگیری دیدگاههای جدید در مورد مفهوم انتقال سهم داشتهاند. نظریهپردازان کلاینی و روبط ابژه مفهوم انتقال را با استفاده از همانندسازی فرافکانانه ( Introjective identification ) بسط دادهاند. در همانندسازی فرافکنانه بیمار به طور ناآگاه یک بازنمایی خود یا ابژه را به درمانگر فرافکنی میکند و سپس با اعمال فشار بین فردی درمانگر را وادار میکند تا ویژگیهای شبیه آن بازنمایی فرافکنی شده را در خود بپذیرد. بنابراین ممکن است بیمار رفتاری عصبانیکننده در پیش بگیرد تا جایی که درمانگر عصبانی شود و به طور ناآگاه با یک ابژه عصبانی از گذشته فرد تحلیلشونده همسان شود. روان شناسی “خود” مفهوم انتقال را با تاکید بر این امر گسترس میدهد که در انتقال “خود” ابژهای درمانگر نقش کاملکننده “خود” بیمار را ایفا میکند. با توجه به اینکه در زوان شناسی “خود” “خود” در وضعیت کاستی در نظر گرفته میشود ابژه انتقالی باید عملکردهایی را انجام دهد که در نتیجه همدلی ناکافی والدین در درون فرد تحلیلشونده به وجود نیامدهاند. بنابراین،تحلیلشونده ممکن است بکوشد تا درمانگر را تحسینگر یا اعتباردهنده به خود ببیند و به این ترتیب “خود” را تکمیل کند. استولورو (۱۹۹۵) تاکید میکند که انتقال اساساً دو بعد دارد: وجه تکرارشونده و وجه ترمیمکننده. همان طور که فروید گفته بود در انتقال یک وجه تکرارشونده وجود دارد، اما در عین حال وجه ترمیم کننده هم وجود دارد که در آن بیمار به دنبال تجربه تازه از ارتباط با ابژه است که برای او اثربخش خواهد بود.
ادوارد گلاو (۱۹۳۷):
در حالی که برخی نویسندگان معتبر در این دوره اولیه، مفهوم انتقال را در موقعیت روانکاوی بسط دادهاند، سایر نویسندهها (درحالی که نپذیرفتند که همه جوانب رابطه تحلیلشونده با تحلیلگرش باید به عنوان انتقال در نظر گرفته شوند) هم راستا با نظر فروید در مورد حضور تمام وقت انتقال این دیدگاه را اتخاذ کردند که انتقال باید به عنوان یک پدیده کلی روان شناختی در نظر گرفته شود. در این میان ادوارد گلاور (۱۹۳۷) باور داشت که ” ادراک مناسب انتقال باید بازتاب کلیت رشد فرد باشد. بیمار نه تنها عواطف و عقاید، بلکه همه آنچه را که تاکنون در سراسر رشد روانی خود آموخته یا فراموش کرده است به سمت تحلیلگر جا به جا میکند”.
وائلدر و لونشتاین (۱۹۶۹ و ۱۹۵۶):
به دلیل این باور که بسط مفهوم انتقال به جای شفافیت بیشتر به وضوح کمتر آن منجر شده بود، تعدادی از تحلیلگران طرفدار بازگشت به دیدگاهی محدودتر نسبت به آن بودهاند. برای مثال، وائلدر (۱۹۵۶) اظهار میکند که انتقال باید محدود به رخدادهایی باشد که درون موقعیت روانکاوی کلاسیک اتفاق میافتند. او میگوید :” شاید بتوان گفت که انتقال تلاش بیمار برای احیای و نمایش مجدد موقعیتها و خیالپردازیهای کودکی، در موقعیت روانکاوی و در رابطه با روانکاو میباشد. بنابراین انتقال یک فرایند واپس روانه است. انتقال در پی تجربه تحلیلی یا به عبارتی موقعیت تحلیلی و تکنیک تحلیلی شکل میگیرد”. و یا لونشتاین (۱۹۶۹) به صورت مشابهی نتیجه میگیرد که ” به وضوح نمی توان انتقال خارج از تحلیل را در چارچوب یکسان با انتقالهایی توصیف کرد که در طول فرایند تحلیل و ناشی از آن ظاهر میشوند”. او معتقد بود که “دو جنبه از انتقال در تحلیل دیده میشوند، انتقال به عنوان مقاومت و انتقال به عنوان وسیلهای برای کشف و بهبودی که منحصرا در موقعیت تحلیلی وجود دارند و هرگز خارج از آن مشاهده نمیشوند”. این دیدگاه محدود درباره انتقال که وائلدر و لوونشتاین مدافع آن بودهاند امروزه مورد پذیرش اغلب تحلیلگران نیست. این بحث که مفهوم انتقال باید تنها محدود به موقعیت روانکاوی باشد متقاعدکننده نیست. البته همان پدیدهای که در درمان روانکاوی رخ میدهد میتواند خارج از آن نیز روی دهد. در واقع فروید گفته بود (۱۹۱۲):” واقعیت ندارد که انتقال در طی روانکاوی شدیدتر از موقعیت بیرونی ظاهر میشود. در موسساتی که بیماران اعصاب به صورت غیرتحلیلی درمان میشوند میتوانیم مشاهده کنیم که انتقال با اوج شدت رخ میدهد”. با این وجود به نظر میرسد موقعیت تحلیلی کلاسیک شرایطی را فراهم میسازد که شکلگیری انتقال را تقویت میکند و وسیلهای فراهم میسازد که این پدیده به صورت نسبتا خالصی بررسی شود (استون ، ۱۹۶۱).
گرینسون (۱۹۶۷):
برای اینکه مفهوم انتقال جدی گرفته شود باید شرایط شناسایی داشته باشد. یعنی باید معیارهایی وجود داشته باشد که بتوان بوسیله آنها ویژگیهای انتقال به صورت منظم و جامع از ویژگی های دیگر روابطی که انتقال محسوب نمیشوند تمیز داده شود. روانتحلیلگر امریکایی رالف گرینسون تلاش کرد تا این کار را انجام دهد. گرینسون(۱۹۶۷) معتقد بود که انتقال عبارت است از : الف) نوع متفاوتی از رابطه انسانی که ب) شامل تجربه آرزوها، احساسات، رانهها، فانتزیها، دفاعها و نگرشهایی نسبت به شخص دیگری در زمان حال حاضر است ج) که درواقع تناسبی با آن شخص ندارد و تکرار و جا به جایی واکنشهایی است که در ارتباط با اشخاص مهم در دوران اولیه کودکی است. طبق نظر او انتقال دو ویژگی اساسی دارد: تکرار گذشته و نامتناسب بودن با زمان حال. رفتارهای بالغ و واقعگرایانهای که مطابق با شرایط هستند مثالهایی از انتقال محسوب نمیشوند. منظور از نامتناسب بودن با زمان حال چیست؟ چگونه درمانگر به این نتیجه میرسد که یک رفتار یا حس نامتناسب با زمان حال است؟ او از چه معیاری استفاده میکند؟ بر اساس نظر گرینسون یک حالت متناسب حالتی است که به واکنشی منطقی به رفتار واقعی تحلیلگر باشد.
برای مثال، اگر تحلیلگر مهربان و صبور است، اما بیمار او را به صورت فردی پرخاشگر و بیحوصله میبیند، واضح است که این نگرش تحلیلشونده با تحلیلگر مطابقت ندارد و طبق معیارهای روانتحلیلی پیشنهاد میشود که آن حالت متعلق به شخص دیگری در زندگی گذشته تحلیلشونده است. تحلیلگران “مناسب بودن” یا “یا نامتناسب بودن” حالتهای تحلیلشوندگان نسبت به خودشان را دائماً میسنجند. برای مثال، اگر تحلیلشوندهای تحلیلگرش را متهم میکند که تحلیلگر از او چندشش میشود، آن تحلیلگر بعد از تامل درباره حسش نسبت به تحلیلشونده متوجه میشود که او هیچ حس چندشآوری نسبت به مراجعش ندارد، بنابراین نگرش بیمار اشتباه است و نتیجه یک انتقال است و احتمالا این حس تحلیل شونده ناشی از حسی نسبت به فردی در گذشتهاش بوده است.همچنین، فروید گزارش کرده بود که هنگام درمان با موش مرد، بیمارناگهان شروع کرد به زدن حرفهای زشت به فروید و خانوادهاش. او سرش را در دستانش قرار داده بود و چهرهاش را با دستهایش پوشانده بود و سپس ناگهان از جایش بلند شد و در اتاق پرسه زد. مرد به نظر میرسید که وحشت زده بود و هیچ دلیل آشکاری برای این رفتار دیده نمیشد. در ابتدا موش مرد مدعی بود که علت این رفتارش به این دلیل بوده است که او احساس راحتی نمیکرد: او نتوانست گفتن چنین چیزهایی را در حالی که روی کوچ دراز کشیده است تحمل کند. تفسیر فروید این بوده است که دلیل اصلی این رفتار عجیب ترس ناآگاه موش مرد بوده است. درواقع او به صورت ناآگاه میترسید که فروید مثل پدرش در گذشته او را کتک بزند و این حس جا به جا شده از گذشته اش بوده است، که تناسبی با موقعیت حال نداشته است پس این رویداد یک انتقال است.
کوپر (۱۹۷۱):
طی سال های اخیر مفهوم انتقال پیشرفتهای چشمگیری داشته است. به ویژه ایده اولیه انتقال به عنوان تکرار گذشته مورد چالش قرار گرفته است. کوپر میگوید (۱۹۷۱)”مفاهیم تاریخی و نسبتا ساده انتقال به عنوان باز تولید روابط معنیدار گذشته در زمان حال، به اندازه کافی جوابگوی مطالبات نظری و بالینی فعلی نیست”. او بین آنچه دیدگاههای ” تاریخی” و “نوین” انتقال مینامند تمایز قائل میشود. او میگوید :” انتقال نمایش رابطه اولیهتر است و و وظیفه تفسیرِ انتقال بینش پیدا کردن به روشهایی است که روابط اولیه کودکی رابطه با تحلیلگر را تحریف یا مختل کرده است، رابطهای که به نوبه خود الگویی برای روابط زندگی تحلیلشونده است”. در مقابل تصویر امروزی انتقال را ” به جای آنکه نمایش تجربه قبلی بداند، به عنوان تجربه جدید در نظر میگیرد. هدف تفسیرِ انتقال آن است که تمام جوانب این تجربه جدید از جمله تحریفات گذشته را وارد آگاهی کند”.
هافمن (۱۹۹۸):
در زمان ها اخیرتر، دیدگاه های پسامدرن در روانکاوی معاصر مانند نظریههای رابطهای، ساختارگرایانه ( constructivist ) ، و بین فردی بر برداشتمان از انتقال تاثیر گذاشتهاند. هافمن(۱۹۹۸) در مدل ساختارگرایانه تاکید میکند که رفتار واقعی تحلیلگر همواره بر تجربهای که تحلیلشونده از تحلیلگر دارد تاثیر میگذارد. بر اساس این دیدگاه، همواره جنبه های واقعی از تعامل تحلیلگر و تحلیلشونده وجود دارد که مبتنی بر ویژگی های واقعی تحلیلگر است و با بازآفرینی رابطه با ابژه قدیمی که متعلق به گذشته تحلیلشونده است تعامل دارد. تقریبا تمام دیدگاه های معاصر درباره انتقال بر این امر اتفاق نظر دارند که درک تحلیلشونده از تحلیلگر همیشه مخلوطی است از ویژگیهای واقعی و جنبههایی از نمودگارهایی ( Figuration ) از گذشته-در واقع ترکیبی از رابطه های قدیمی و جدید.
گابارد (۲۰۱۲):
تعریف گابارد از انتقال مدل جهانی ( universal ) از ارتباطات انسانی است که در آن تجارب گذشته با افراد مهم و پیچیدگیهای روانی مربوط به آن همانند طرز تفکر و احساسات قدیمی حفظ و به روابط انسانی زندگی امروزی منتقل و تبدیل میشود. انتقال مفهومی است که به بعدهای گذشته و حال، آگاه و ناآگاه، درون فردی و بین فردی، و اکتشافی و خلاقانه ( Discovered –created ) پیوند میخورد. از طریق انتقال ،گذشته، در ایجاد تجربه حال نقش دارد و همچنین زمان حال تجربهمان از زمان گذشته را تغییر میدهد. انتقال بیشتر به صورت ناآگاه بر روابط انسانی تاثیر میگذارد”.
توماس آگدن (۲۰۰۴):
آگدن انتقال را به صورت شکلی از فکر کردن و تجربه کردن میبیند که در آن حالتهای فکر کردن و حس کردن گذشته در لحظات حال و تجربه تحلیلی زنده میشوند. از نظر آگدن انتقال-انتقال متقابل با این دیدگاه مترادف است که هم تحلیلگر و هم تحلیلشونده هر دو درگیر ( engage ) کار تحلیلی میشوند و در آنجا اضطرابهای ناآگاه و امید هر دو شرکت کننده زنده است و به طور متقابل یکدیگر را خلق و تعریف میکنند. مفاهیم و فنون روانکاوی در صورتی طراوت و تازگی خود را حفظ خواهند کرد که روانکاو آنها را مدام کشف کند. او باید به خود اجازه دهد تا ایدهها و پدیدههایی که مسلّم فرضشان کرده هربار از نو شگفتزدهاش کنند. برای مثال، باید بتواند از حضور فراگیر ذهن ناهشیار، از قدرت پدیدۀ انتقال و از سرسختیِ مقاومت عمیقاً متحیر شود و آنگاه فقط به هنگام بازنگری از نامهای آشنا برای توصیف این پدیدههای نویافته استفاده کند. اگر روانکاو همواره به خود اجازه دهد درمانگر مبتدیای باشد که هست، بعضی اوقات فرصتی دست میدهد تا از آنچیزی که تصور میکرد میشناسدش درس بگیرد. این مقاله مجموعهای از اندیشههاست خطاب به خودم (و دیگر تازهکارها) دربارۀ شروع تئاتر روانکاوی با نگاهی ویژه به انتقال و انتقال متقابل . قصد ندارم تحلیلی جامع ارائه دهم، چراکه این موضوع تقریباً به همۀ جنبههای نظریه و فن روانکاوی مربوط میشود. نقطۀ شروع بحثم دربارۀ اولین جلسۀ روانکاوی این ایده است که فرایند تحلیل در اولین جلسه تفاوتی با فرایند تحلیل در جلسههای دیگر ندارد: در جلسۀ اول روانکاو همانقدر روانکاو است، بیمار همانقدر بیمار و تحلیل همانقدر تحلیل که در سایر جلسهها.
روانکاو حتی پیش از جلسۀ اول نیز اُبژۀ احساسات انتقالی بیمار است. بیمار نهفقط روانکاو را شخصی میبیند که برای فهمیدن او و (از طریق فرایندی فعلاً ناشناخته) کمک به او در خلاص شدن از درد روانی آموزش دیده، بلکه او را همچون مادر شفابخش، اُبژۀ گذار دوران کودکی ، مادر و پدر اُدیپی مورد تمنا و چیزهای دیگری نیز میبیند. این امیدها با خود ترس و ناکامیبه همراه دارد. همانطور که بیمار پیش از جلسۀ اول درمانگری (خیالی) دارد، درمانگر هم پیش از اولین ملاقات بیماری (یا دقیقتر بگوییم، بیماران متعددی) در ذهن خود دارد. به عبارت دیگر، درمانگر قبل از دیدار با بیمار از ویژگیهایی همچون صدای بیمار پشت تلفن، منبع ارجاعدهنده یا رابطۀ خود با بیماران فعلیاش بهعنوان منابعی از احساسات هشیار و ناهشیار نسبت به بیمار استفاده کرده و آنها را با خود به اولین جلسۀ تحلیل میآورد. علاوه بر این انتظاری که از اولین جلسۀ مصاحبه داریم معمولاً با نوعی حس تعلیق همراه است. بیمار و روانکاو در آستانۀ قدم گذاشتن به صحنۀ تئاتری بینفردی هستند که پیشاپیش نمایشنامههای متعددی (نمایشهای درونی بیمار و روانکاو) برای آن نوشته شده است. بااینحال، کار درمان زمانی مؤثر میافتد که نمایشنامهای خلق شود که پیش از این به ذهن هیچیک از آن دو نرسیده باشد. به دنبال این حس اشتیاق، رگههایی از اضطراب نیز وجود دارد. خطری که در دیدار اول وجود دارد تا حد زیادی ناشی از پیشبینی مواجههای تازه با دنیای درون خود و دنیای درون شخصی دیگر است. دست یازیدن به اعماق ذهن ناهشیار همیشه کار خطرناکی است. روانکاو تازهکار اغلب این اضطراب را با چیزهای دیگر اشتباه میگیرد. او با این اضطراب چنان برخورد میکند که گویی میترسد بیمار درمان را ترک گوید؛ در واقع، ترس روانکاو از آن است که بیمار در درمان بماند.
اخیراً یکی از بیمارانم با وضوحی غیرعادی بخشی از جریان فکر خود پیش از جلسۀ اول ملاقاتمان را توصیف کرد: «در همان شروع کار باید چقدر از چیزهایی بگویم که از آنها میترسم یا مایۀ خجالتم میشوند؟ چطور باید بیانشان کنم؟ نمیخواهم فکر کند آنقدر دیوانهام، فریبکارم، خودخواهم یا اغواگرم و آنقدر کار کردن با من تجربۀ ناخوشایندی است که خیلی زود بهانهای پیدا کند تا از شرّ من خلاص شود. اصلاً ارزشش را دارد اینطور خودم را رسوا کنم؟ اشتباه کردم که تصمیم گرفتم ببینمش؟ حرف زدن با او پشت تلفن ناامیدم کرد. کاش مسنتر بود، شبیه پدربزرگها. به نظر کمیدیوانه میآمد: انگار آدرس خودش را نمیدانست. دفترش در محلۀ دربوداغانی است. نکند کارش هم خوب نباشد؟». هنگامیکه بیماری تماس میگیرد و میخواهد کار درمان یا تحلیل را با من شروع کند، به او پیشنهاد میکنم زمانی را برای مشاوره پیدا کنیم. من عمداً از واژۀ مشاوره استفاده میکنم تا مشخص کرده باشم که این ملاقات لزوماً به معنی شروع کاری مستمر نیست (هرچند قصدم این است که ملاقاتمان صرفنظر از نتیجهای که دارد، تجربهای تحلیلی باشد). این کار را میکنم زیرا از پیش نمیدانم که بعد از صحبت با بیمار حس خواهم کرد قادر یا مایلم به او کمک کنم یا نه. در میان عوامل متعددی که این تصمیم را میسازند این پرسش هم مطرح است که آیا در کل از بیمار خوشم میآید و آیا دغدغهای برایش یا علاقهای به شخص خودش دارم یا خیر.
مهم است که روانکاو تا حدی نگاه تشخیصی هم داشته باشد. بااینحال، من به جز چند مورد استثنایی (مانند بیماران معتاد به الکل یا مواد، افراد سوسیوپات با رفتارهای شدیداً مخرب یا بیمارانی که آسیبهای ارگانیک جدی دارند) عموماً از انجام کار تحلیلی با بیمارانی با طیف وسیعی از آشفتگی روانی استقبال میکنم (مقایسه کنید با بویر و جیوواچینی، ۱۹۸۰؛ آگدن، ۱۹۸۲، ۱۹۸۶). بااینحال، به نظرم ادعای گزافی است اگر کسی بگوید میتواند با هر بیمار علاقمند به روانکاوی کار کند. به اعتقاد من اگر بپذیریم با بیماری کار کنیم که از او خوشمان نمیآید، در حقش جفا کردهایم. گاهی گفته میشود که روانکاو باید بتواند انتقال منفی خود را تحلیل کند و در نتیجه باید بتواند با هر بیمار مناسب برای روانکاوی کار کند. شاید این دیدگاه روی کاغذ درست باشد، اما به باور من کار روانکاوی در عمل بهقدر کافی سخت هست که نخواهیم عمارت آن را نیز بر شالودۀ انتقال متقابلی شدیداً منفی (یا انتقالی شدیداً منفی) بنا کنیم. تجربه به من نشان داده که این موضوع حتی زمانی که روانکاو (یا بیمار) متوجه غیرمنطقی بودن این انتقالهاست صادق است. همچنین متوجه شدهام که این اخطار در مواردی صدق میکند که از همان ابتدای کار پای انتقال یا انتقال متقابل شهوانی نیرومندی در میان است.
از سوی دیگر، هنگام صحبت [حضوری] با بیمار جلسات نخستمان را «دورۀ ارزیابی» یا «مرحلۀ سنجش» یا چیزهایی مثل این نمینامم، چراکه از نظرم این عبارتها بهطور ضمنی یعنی آنکه بیمار باید در این فرایند نسبتاً منفعل باشد. چنین عبارتهایی این باور مرا درست منتقل نمیکنند که کارکرد اصلی جلسۀ اول رقم زدن فرایند تحلیل است. ماهیت تعامل در جلسۀ اول صرفاً این نیست که یکی از دو طرف دیگری را ارزیابی میکند یا حتی دو طرف یکدیگر را ارزیابی میکنند. در ذهن من جلسۀ اول در حکم تعاملی است که در آن دو انسان سعی میکنند اهمیت تحلیلی خلق کنند، یعنی سعی میکنند حتی معنای فرایند تصمیمگیری در همان جلسات آغازین را نیز درک کنند. هدف من در دیدار نخست این است که تعاملی بیافرینم که به بیمار شمّهای از درمان تحلیلی عرضه کند و از این لحاظ برای او مهم باشد. با وجود این واقعیت که سطح اضطراب ناشی از انتقال در دورۀ منتهی به نخستین جلسۀ ملاقات بسیار بالاست، به نظرم در اولین دیدار کار روانکاو این نیست که بیمار را آرام کند. برعکس، معتقدم کار او این است که به بیمار کمک کند این فرصت مهم را برای شناسایی و درک چیزی تازه دربارۀ افکار، احساسات و حسهای انتقالی خود –حسهایی که با آن دستبهگریبان است– از دست ندهد. ما در مقام روانکاو قصد نداریم با اقدامات آرامشبخش، اطمینان دادن، هدیه دادن یا کارهایی مانند این اضطراب (خودمان یا بیمارمان) را کاهش دهیم. از آنجا که حفظ تنش روانی نهفقط کاری است که از خود انتظار داریم بلکه بخشی از انتظار ما از بیمار هم هست، منطقی نیست که تلاش برای تسکین این تنش سرآغاز رابطۀ تحلیلیمان باشد. مهم نیست که دیگر از این واقعه صحبت بشود یا نشود؛ درمانجو بهطور ناهشیار این واقعیت را حس میکند که درمانگر بر خود روا داشته تا از طریق بهعملدرآوری انتقال متقابل با اضطراب خود کنار بیاید.
در جریان کار تحلیل لایههای مختلفی از این بهعملدرآوری انتقال (چیزی که آقای هـ به آن «بازیگوشی تلفنی» میگفت) آشکار شد، از جمله میل بیمار به اینکه با او همچون پسربچۀ درماندهای برخورد شود و در نتیجه میلش به اینکه از خود در برابر این احساس محافظت کند که انسانی شدیداً ویرانگر است؛ انسانی که به پدرش آسیب زیادی رسانده و میتواند این کار را با من هم بکند. دومین جنبۀ این بهعملدرآوری انتقال، میل او به این بود که مرا وادار کند شبیه پدرش رفتار کنم، یعنی بابت حماقتش بر سر او داد بکشم. از طرفی میترسید که من این کار را بکنم و سعی داشت به خودش اطمینان دهد که چنین نخواهم کرد. از طرف دیگر، از چنین شماتتهای سنگینی لذت شهوانی نیز میبُرد. علاوه بر این، تنبیه شدن او را آسوده میکرد، زیرا این همان چیزی بود که بهطور ناهشیار بابت جنایت خیالی در رابطه با پدرش میطلبید (اینکه او را تا حد مریض شدن عصبانی کرده بود و سرانجام به کشتن داده بود). از این گذشته، احساس میکرد مداخلههای شدید و کنترلگرانۀ پدرش نشانۀ عشق او به بیمار است. بیمار بهطور ناهشیار امیدوار بود در سرزنشی که انتظارش را میکشید همین شکل از عشق را از من نیز دریافت کند. ماجرای «بازیگوشی تلفنی» بارها و بارها در جریان درمان بهعنوان نمادی از فرایند تحلیل عمل کرد.
من در جلسۀ مصاحبۀ آغازین از همان شروع کار به «داستانهای هشداردهندۀ» بیمار گوش میکنم؛ به برداشت ناهشیار بیمار از این حس که روانکاوی کار خطیری است و دلایل او برای این حس که روانکاوی بیشک با شکست مواجه خواهد شد. در واقع، همۀ حرفم این است که در آن جلسه مترصد اولین نشانههای اضطراب ناشی از انتقال هستم (و سعی میکنم آن را برای خودم و بیمار به کلام درآورم). ماهیت مشکلات درمانجو هرچه که باشد، اضطرابهایش به شکل خطر ورود به رابطه با درمانگر درمیآید. بیمار باوری بیرحم و ناهشیار دارد که تجربیات نوزادی و نوباوگیاش به او آموخته است؛ باور به اینکه هر رابطهای با اُبژه دیر یا زود دردناک، ناامیدکننده، سرشار از تحریک، نابودکننده، نامطمئن، خفهکننده، بیش از حد جنسیشده و … از آب درخواهد آمد. دلیلی وجود ندارد که رابطۀ پیشِ رو [رابطه با روانکاو] نیز متفاوت با روابط قبلی باشد. البته درمانجو در این باور خود هم بر حق است و هم بر خطا. از این نظر حق با اوست که دنیای اُبژههای درونیاش ناگزیر از طریق انتقال به نمایش ذهنی زندهای در تئاتر تحلیلی تبدیل شدهاند. از این نظر بر خطاست که بافت روانکاوی با بافت روانی-بینفردی اولیهای که در آن دنیای اُبژههای درونیاش شکل گرفتهاند (یعنی بافت فانتزیها و روابط اُبژۀ نوزادی و کودکی) یکی نیست.
آقای ج در اولین جلسۀ ملاقات توضیح داد که رابطاش با همسر و فرزندانش پوچ و توخالی است، در کارش احساس ملال میکند و در کل از زندگی لذت نمیبرد. او گفت متخصص داخلیاش مرا به او معرفی کرده، زیرا فکر میکرده است که روانکاوی برایش مفید باشد. علیرغم احساس اندوه ظاهری آقای ج، به ذهنم رسید شاید لذتهایی در زندگیاش وجود دارند که حس کرده باید آنها را از خودش و من پنهان نگه دارد. این خیال به ذهنم خطور کرد که آقای ج یک رابطۀ سرّی دارد –شاید با یک زن، شاید با موسیقی، هنر یا «علاقۀ آتشین» دیگر، شاید هم با یک خاطره از عشق دوران کودکی. این فانتزیها زائیدۀ شهود نیست، بلکه پاسخی است به تظاهراتی که بیمار از خود بروز میدهد. در نگاه به عقب بهتر میتوانم ببینم که او این برداشت را با انتخاب واژگانش، آهنگ کلامش، شکل راه رفتنش، حالات چهرهاش و مانند اینها به من منتقل کرد. او مانند مردی رفتار کرد که با خود رازی دارد. من حدس زدم (اما به آقای ج نگفتم) که او بهطور ناهشیار احساس میکند روانکاوی نیز اَشکالی از لذت را در خود دارد که باید آن را کاملاً مخفی نگاه داشت، و پیشبینی کردم که در نتیجۀ این پنهانکاری، جلساتمان تا مدتها (هم برای او و هم برای من) خشک و بیروح خواهد بود. بیمار گفت شکی ندارد که لازم است درمان شود و میداند که کمک گرفتن او به حال همسر و فرزندانش نیز مفید خواهد بود. بااینحال، بسیار احساس گناه میکرد از اینکه پولی را صرف روانکاوی کند که میشد با آن چیزهایی خرید که همۀ اعضای خانواده از آن بهرهمند شوند. چند دقیقه بعد در همین جلسه گفتم که ظاهراً احساس میکند شروع روانکاوی برایش در حکم رابطهای سرّی است. او گفت که بسیار به همسرش وفادار است و هیچگاه فکر خیانت به سرش نزده است. بااینحال، گفت عجیب است که من این حرف را زدم چون در همان هفته برای اولینبار در صحبت با منشیاش حرفی از دهانش پریده بود و به قدر کافی دوپهلو بوده که میشده از آن برداشت جنسی کرد. منشی پاسخ مستقیمیبه این رابطۀ نامشروع پیشنهادی نداده بود. بیمار گفت که این ماجرا او را بسیار بهم ریخت و باعث شد برای اولینبار در چندین سال اخیر زودتر از موعد محل کارش را ترک کند.
در این مثال، من جنبهای از چیزی را تفسیر کردم که به نظرم سرنخی از اضطراب ناشی از انتقال بود (یعنی در دسترسترین مجموعۀ معناهای ناهشیار/پیشهشیار مربوط به انتقال و مقاومت). در تئاتر درونیای که بیمار با خود به رابطۀ تحلیلی آورده بود، انتظار دلبستگی آتشین و مخفیکاری شدیدی وجود داشت. در بطن همین جنبه از تجربه (یعنی «رابطۀ سرّی») بود که احساس کردم آقای ج میترسد روانکاوی بیشازحد دردناک شود و شاید ادامۀ آن غیرممکن گردد. طی چندین سال کار روانکاوی، بیمار توانست این احساسات خود را در بافت رابطهای که با پرستار بسیار محبوب دوران کودکیاش داشت بفهمد؛ عشقی که بهطور ناهشیار احساس میکرد باید از مادرش پنهان نگه دارد. احساسات خشم و گناه و همچنین ترس او از گرفتار شدن در مخمصههای اینچنینی باعث شده بود که دفاعی شکل دهد در قالب شخصیتی که به همۀ بخشهای زندگی خود بیعلاقه بود. اینکه «همۀ کارهایش صرفاً تظاهر است» کارکردهای دفاعی مهمیدر مراحل آغازین تحلیل او داشت. از آنجا که من به ایدههای برخاسته از گفتار روانکاوی بریتانیایی علاقمندم، اغلب از من میپرسند آیا درست است که درمانگران کلاینی از همان شروع روانکاوی انتقال را تفسیر میکنند. این پرسش همیشه مرا متعجب کرده است. کار عجیبی نیست اگر کسی بخواهد با بیمارش در این خصوص حرف بزند که این رابطۀ تازه (رابطۀ تحلیلی) چه دارد که مثلاً چنین ترسناک، مهیج، ناامیدکننده یا بیحاصل است. معمولاً تا وقتی که بهطریقی به اضطراب بیمار در انتقال نپرداختهایم، جلسۀ اول برای من چیزی کم دارد. لازم نیست درمانگر کلاینی باشید تا با بیمارتان از برداشت فعلی (و همواره غیرقطعی) خود از آن چیزی حرف بزنید که دیدار نخست را برای او دشوار میکند. آنچه در ادامه میآید موقعیتی است که در آن مقاومت ناشی از انتقال متقابل برای بحث پیرامون اضطراب ناشی از انتقال در جلسۀ اول وجود دارد.
مردی ۳۲ساله با [خانم] درمانگری تماس تلفنی گرفت تا یک جلسۀ مشاوره درخواست کند. او در جریان این تقاضا به درمانگر گفت که احساس میکند این خطر وجود دارد که بحثوجدلهایش با دیگران به جایی برسد که با مشت کسی را بزند. آقای ن گفت که مردی تنومند است، با صدایی پُرطنین حرف میزند و اغلب حتی وقتی عصبانی نیست هم دیگران از او میترسند. او گفت که با همۀ اینها امیدوار است درمانگر از او نترسد چون آدم خطرناکی نیست و هیچگاه به کسی حمله نکرده است. وقتی آقای ن به جلسۀ اول آمد، درمانگر شگفتزده شد از اینکه دید بیمار قامتی متوسط دارد و کلامش پُرفشار است اما نه پُرطنین و قلدرمآبانه. آقای ن گفت که صاحب یک کسبوکار موفقی در زمینۀ خردهفروشی است. او فرزند یک مادر روانپریش بوده و درست قبل از اولین سالگرد تولدش به پرورشگاه سپرده شده بود. او از آن زمان مادر و پدر خود را ندیده بود. بعد از زندگی در پنج پرورشگاه مختلف در پنج سال متوالی، سرانجام زوجی او را به فرزندی پذیرفتند. او تا ۱۸ سالگی با این زوج زندگی کرد و سپس به ارتش پیوست. والدخواندههایش در سالهای نهفتگی و بلوغ او الکلی شدند.
درمانگر (که بهتازگی دورۀ آموزش خود را گذرانده بود) در اینباره حرفی نزد که بیمار بهطور ضمنی و مردد هشدار داده بود که بهتر است درمانگر کاری به کارش نداشته باشد. به نظر میرسد درمانگر این احساس ناهشیار را داشته که صحبت با آقای ن دربارۀ ترس از تخریبگری او باعث میشود بیمار برای درمانگر خطرناکتر شود. همچنین او ترس خود از بیمار را انکار کرده بود و این موضوع باعث شد نتواند به هشدار بیمار فکر کند. (شاید بعضی از درمانگران حتی از ملاقات چنین بیماری امتناع میکردند و این تجربۀ بیمار از خودش بهعنوان فردی خطرناک برای اُبژههای درونی و بیرونی را در قالب انتقال متقابل به عمل درمیآوردند. هرچه باشد–از منظر واقعیت روانی ناهشیار بیمار– او باعث شده بود مادرش روانپریش شود و او را ترک کند، آنقدر دوستنداشتنی و احتمالاً خطرناک بوده که پنج صاحب پرورشگاه مختلف او را پس زده بودند و والدخواندههای خود را به سوی الکلی شدن سوق داده بود). بیمار با آشفتگی فزایندهای به چهار جلسۀ هفتگی بعدی خود آمد. چند روز بعد از جلسۀ پنجم با درمانگرش تماس گرفت و گفت که بعد از هربار ملاقات اضطرابش بیشتر و بیشتر شده و حالا به حد غیرقابل تحملی رسیده است. به همین خاطر تصمیم گرفته بود درمان را قطع کند. درمانگر به آقای ن توصیه کرده بود یک جلسۀ دیگر بیاید و دربارۀ این احساسها صحبت کند.
در این مرحله بود که درمانگر برای این مورد از من مشورت گرفت. من به او گفتم که بیمار از همان آغاز کار اشاره کرده که چقدر وحشت دارد از اینکه خشمش (بهویژه در بافت انتقال مادرانه) درمانگر را بترساند و به او آسیب بزند. ترس ناهشیار درمانگر از بیمار باعث شده بود که به او جلسات یکبار در هفته را پیشنهاد کند، هرچند بیمار بهطور غیرمستقیم نشان داده بود که احساس میکند به درمان فشردهتری نیاز دارد و میتواند از عهدۀ آن برآید. تصمیم ناهشیار درمانگر به حفظ فاصلۀ امن خود از بیمار به این باور آقای ن مُهر تأیید زده بود که درمانگر (آن هم با دلایلی موجه) او را خطرناک یافته و سرانجام از دیدن او سر باز خواهد زد. از نظر من آقای ن با درمانگر تماس گرفته بود تا ببیند آیا در جلسۀ گذشته آسیبی دیده یا نه، و از اینکه درمانگر خواسته بود تا در جلسۀ بعد باهم صحبت کنند او را موقتاً مطمئن کرده بود. من این فرضیه را مطرح کردم که آقای ن از (اُبژۀ درونی) مادر خود بابت دیوانگی و ناتوانی از دوست داشتن او و ترک کردنش عصبانی است و در عین حال بهشدت میترسد که همین خشم او مادرش را دیوانه کرده و باعث شده باشد او را ترک کند.
آقای ن جلسۀ بعد از تماس تلفنی را –درحالیکه از سالن انتظار به اتاق مشاوره میرفتند– با این سؤال شروع کرد: «خوبید؟» وقتی به اتاق مشاوره رسیدند گفت که قلبش به تپش افتاده است. درمانگر گفت شاید آقای ن نگران است که جلسۀ قبل او را ترسانده یا به او آسیب رسانده باشد و شاید از همین حالا این نگرانی را با خود دارد. بیمار بعد از این تفسیر بسیار آرام گرفت. کمیبعد در همان جلسه درمانگر گفت که چون بیمار در پاسخ به هر جلسه آنقدر مضطرب میشده شاید بهتر باشد دفعات بیشتری در هفته یکدیگر را ببینند تا دربارۀ آنچه [در جلسات] برای بیمار ترسناک بوده صحبت کنند. در کمال شگفتی درمانگر، آقای ن از این ایده استقبال کرد. به یک تفسیر، شروع گفتوگوی تحلیلی در نتیجۀ اضطراب تحلیلنشدۀ انتقال متقابل (اضطرابی که منجر به ناتوانی درمانگر از فکر کردن یا تفسیر اضطراب ناشی از انتقالِ بیمار شده بود) تا شش یا هفت جلسه به تعویق افتاد.
با پا گذاشتن به تجربۀ روانکاوی (که از همان مصاحبۀ اولیه آغاز میشود) فضای روانیای که «ماتریس ذهن» را میسازد نیز بزرگتر میشود (آگدن، ۱۹۸۶)، بهطوری که این فضا کموبیش شبیه فضای تحلیلی میشود. به عبارت دیگر، فضای تحلیلی فضایی میشود که بیمار در آن فکر، احساس و زندگی میکند. رویدادهایی که تجربۀ بیمار را در رابطه با اُبژههای درونی و بیرونیاش میسازند، رویدادهایی که زندگی روزمرهاش را میسازند و پاسخهای او به این رویدادها –تا جایی که به تجربۀ تحلیلی مربوط میشوند– بهطرزی ظریف برای بیمار اهمیت مییابند. سرانجام، در فضای تحلیلی است که درمانجو تئاتر درونی و ناهشیار خود را تجربه میکند، نه در فضای روانی فردی. تکامل این فرایند بهواسطۀ چیزی رخ میدهد که معمولاً با عنوان شاخوبرگ دادن به نِوروز انتقالی و سایکوز انتقالی میشناسیم، هرچند محدود به آن نیست.
همچنان که بیمار –هرچقدر هم غیرمستقیم– به روانکاو میگوید که ماهیت دردش چیست (و چطور هشیارانه یا ناهشیار انتظار دارد که این درد در جریان تحلیل بدتر شود)، تجربیات گذشتۀ او به دو طریق مخابره میشوند. اول آنکه، به میزانی که بیمار به روانکاو از درک خود از ریشۀ مشکلاتش میگوید، در واقع شکلی از دادههای تاریخچهای را (یعنی آنچه را که بیمار هشیارانه به عنوان گذشتۀ خود میبیند) عرضه کرده است. در این کار ناگزیر شکافها، ابهامها یا حتی جاانداختگیهای بزرگی از تجربههای زندگی بیمار وجود خواهد داشت. برای مثال، بیمار ممکن است هرگونه اشارهای به یکی از اعضای خاص خانوادهاش را از قلم بیندازد، حرفی از تجربههای جنسی خود نزند، یا به هیچ رویدادی قبل از بحران فعلی یا قبل از سالهای نوجوانیاش اشاره نکند. در چنین مواقعی، زمانی که احساس میکنم بیمار آنچه را که میخواسته و میتوانسته به من گفته، از او میپرسم که آیا دقت کرده که مثلاً هیچ چیزی دربارۀ پدرش نگفته است. (این کار اساساً فرایند پرداختن به رابطۀ بیمار با اُبژههای بیرونی و درونیاش از منظر مقاومت است، یعنی از منظر اضطراب هشیار و ناهشیار بیمار در رابطه با اُبژهها).
مانند هر اشارۀ دیگری به مقاومت، در اینجا هم دغدغۀ اصلی ما اطلاعات «پشت» مقاومت نیست؛ تمرکز ما بر این است که بیمار میترسد چه شود اگر به روانکاو از جنبۀ خاصی از زندگی خود بگوید، و اینکه بیمار چه راههایی برای محافظت از خود در برابر این خطر اختیار میکند. از اینرو، کار «شرححال گرفتن» (با پرسیدن سؤالات مستقیم) نوعی لگدمال کردن مقاومتها و در نتیجه از دست دادن بخش بزرگی از اطلاعات مهم برای روانکاو است، برای مثال، درک اینکه اگر بیمار از احساسات خود راجع به «گذشته» بگوید چه کسی در دنیای اُبژههای درونی او خیانت میبیند، مجروح میشود، میمیرد، گم میشود، حسادت میکند و الی آخر؛ یا اگر بیمار از دسترسی انحصاری خود به اُبژههای درونیاش دست بکشد چطور کنترل خود را بر رابطهاش با این اُبژهها از دست خواهد داد.
دومین شکل از تاریخچۀ شخصی که بیمار عرضه میکند دادههایی است که به قالب تجربۀ انتقال-انتقال متقابل درمیآید. این همان «گذشتۀ زندۀ» بیمار است، یعنی مجموعهای از روابط اُبژه که در نوزادی و اوایل کودکی شکل گرفته و ساختمان ذهن بیمار را (هم بهلحاظ محتوا و هم بهلحاظ بافتار زندگی روانی او) ساخته است. به همین خاطر، این گذشتهای است که کانون توجه تحلیلی ماست.
البته این دو شکل از تاریخچۀ مد نظر ما، یعنی گذشتۀ نمادینشدۀ هشیار و گذشتۀ زندۀ ناهشیار، عمیقاً درهمتنیدهاند. وقتی دنیای ابژههای درونی بیمار در بافت انتقال-انتقال متقابل حیات بینالاذهانی مییابد، هم بیمار و هم روانکاو فرصت دارند تا مستقیماً شکلهای مختلف دلبستگی، خصومت، حسادت، رشک و امثالهم را که دنیای اُبژههای درونی بیمار را میسازند، تجربه کنند. گذشته و حال در انتقال-انتقال متقابل به یکدیگر میرسند، چرا که محتواهای «قدیمی» در بافتی جدید –بافت رابطۀ تحلیلی– حیاتی دوباره مییابند.
من به تجربه دریافتهام که در در بازۀ زمانی پیرامون (و شامل) نخستین دیدار تحلیلی، بیمار در وضعیتی « بیانسجام » ( و نه « فروپاشیده » ) است که در آن ظرفیتی غیرعادی برای تحول روانی وجود دارد. بیشتر اوقات حال و روز بیرونی زندگی بیمار با آنچه شش ماه، یک سال یا حتی چندین سال پیش بوده تفاوت چشمگیری ندارد (البته موارد استثنای زیادی بر این قاعده وجود دارد). زمانی که بیمار بالاخره از پِی درمان برمیآید، دنیای درونی اوست که متفاوت شده؛ ساختار دفاعی که فرد بر آن تکیه میکرده موقتاً و به قدرکافی در وضعیت سیلان قرار گرفته که به او اجازه دهد ناهشیارانه ظرفیت زیستن متفاوتی را در خود ببیند، یعنی این ظرفیت که دنیای درونی خود را چنان تغییر دهد که در دنیای بیرون خودش را به شکل متفاوتی تجربه کند و رفتار کند.(۶) از نظر من حیف است که این «پختگی» را برای تحول روانی که با وضعیت بیانسجامیبیمار در جلسۀ نخست همراه است با برگزاری جلسه در قالب «شرححالگیری» هدر دهیم.
انتقال متقابل
من فکر می کنم که دیگر لازم است استفاده از کلمه انتقال متقابل به کاربرد اصیل خودش بازگردانده شود. ما می توانیم از کلمه ها آن طور که دوست داریم استفاده کنیم، مخصوصا کلمه های ساختگی مثل انتقال متقابل. کلمه ای همچون «خود » به طور طبیعی از ما بیشتر می داند؛ این کلمۀ خود است که از ما استفاده می کند، و می تواند بر ما تسلط و کنترل داشته باشد. اما انتقال متقابل واژه ای است که ما قادریم آن را به بردگی درآوریم. مروری بر مقالات و نوشته ها مرا به فکر وا می دارد که این واژه در خطر از دست دادن هویتش می باشد.
هم اکنون نوشته های بسیاری در رابطه با این واژه وجود دارد و من تلاش کرده ام که آنها را مطالعه کنم. در مقاله «تنفر در انتقال متقابلِ » من (1947) (که عمدتا راجع به تنفر است)، نوشته ام که یک نوع کاربرد از کلمه انتقال متقابل، توضیح این خواهد بود «نابهنجاری در احساسات انتقال متقابل، و تنظیم روابط و همانندسازی هایی که تحت تسلط سرکوبی در روانکاو می باشند. پیشنهادی که در اینجا وجود دارد این است که روانکاو نیاز به روانکاوی بیشتری دارد….»
من در راستای هدف مقاله، سپس دو معنای ممکن دیگر ارائه داده ام.
بحث کردن بر سر شکست های روانکاویِ شخصی روانکاو، بی فایده است. به یک معنا، این به بررسی بیشتر پایان می بخشد.
معنای واژه انتقال متقابل باید گسترش یابد. و من فکر می کنم همه ما موافق این مساله هستیم که کمی آن را گسترش دهیم تا شاید این فرصت را بدست آوریم که دیگر بار بر کار خود نگاهی بیندازیم. من به هر روی باید به این ایده که پیش از این مطرح کردم بازگردم. قبل از اینکه جلوتر بروم باید به این اظهارنظر که توسط مایکل فوردهام در آغاز این مقاله مطرح شده است اشاره کنم، در این نوشته، او از یونگ به عنوان فردی نقل می کند که علیه این ایده که انتقال محصول تکنیک روانکاوی است، اعتراض کرده و تاکید می کند که انتقال پدیده ای فرافردی یا اجتماعی می باشد. صرف نظر از این مساله که من نمی دانم معنی فرافردی چیست، من فکر می کنم که گیج شدن در اینجا می تواند از تحریف کاربرد واژه انتقال، آن طور که فروید آن را معرفی کرده است، برخیزد. مشخصه تکنیک روانکاوی، این نوع استفاده از انتقال و نوروز انتقال می باشد. انتقال تنها امری مربوط به راپور و یا روابط نیست. بلکه مربوط به مدلی است که در آن یک پدیده بسیار ذهنی به طور مکرر در یک روانکاوی ظاهر می شود. روان کاوی عبارت است از آماده کردن شرایط برای ایجاد چنین پدیده هایی و تفسیر این پدیده ها در لحظه ای مناسب. تفسیر بستگی به پدیده انتقال خاص در واقعیت روانی بیمار دارد و این در بعضی موارد همزمان مربوط است به گذشته بیمار.
در یک مثال رایج، یک بیمار به تدریج شروع به صحبت کردن راجع به بدگمانی نسبت به روانکاو و تنفر از او می کند، که می تواند با مساله خطر ملاقات روانکاو با یک بیمار دیگر یا تعطیلات آخر هفته و ایام مرخصی ارتباط داشته باشد. در خط سیر زمان، یک تفسیر نه با توجه به زمان حال، بلکه با توجه به ساختار داینامیک شخصیت بیمار معنا پیدا می کند. در ادامه این کار، بیمار نوروز انتقال خاص را از دست می دهد و انتقال دیگری را با شدت بیشتری آغاز می کند. (اغلب این کار به شیوه ای واضح انجام نمی شود، اما برای اهداف مربوط به تدریس این می تواند توصیف نسبتا خوبی باشد).
مایکل فوردهام (1960) مثال خوبی در رابطه با این موضوع ارائه داد. در این مثال، بیماری بود که سوال هایی می پرسید. در نهایت او گفت: «تو شبیه پدرم هستی، هرگز به سوال ها پاسخ نمی دهی». یک بیمار اغلب نشانه هایی ارائه خواهد داد تا روانکاو تفسیر نتیجه بخشی ارائه دهد، اما در اینجا مقداری (اما یک مقدار مهم) از تفسیر توسط بیمار به دست آمده است و بدون شک روانکاو سپس می تواند با تفسیر بیشتر به آن وزن بیشتری دهد.
بنظر من لازم است که زمان زیادی را به این مساله اختصاص دهم، زیرا اگر ما بر سر واژه انتقال توافق نکرده باشیم، نباید شروع به صحبت راجع به انتقال متقابل کنیم.
در ضمن باید این مساله را به دکتر فوردهام متذکر شوم که برخی کلمات مورد استفاده او بنظر من بی فایده هستند، زیرا متعلق به زبان نامفهوم و عجیب یونگی اند. او نیز به نوبه خود می تواند به من بگوید که کدام یک از کلمات من در نظر او بی فایده و به درد نخور هستند. منظور من کلماتی چون: فرافردی ، ناخودآگاه فرافردی ، ایده آل تحلیلی فرافردی ، آرکیتایپال ، عناصر ضدجنسی روان ، آنیموس و آنیما ، همبسته های آنیموس-آنیما است.
من نمی توانم با این زبان ارتباط برقرار کنم. برای برخی در این جمع، این کلمات عادی و روزمره هستند اما برای بقیه معنی روشنی ندارند.
ما باید در رابطه با استفاده از کلمات مراقب این باشیم که آنها به شیوه های مختلفی توسط گروه های مختلف مورد استفاده قرار می گیرند: ایگو ، ناخودآگاه، خیالی ، همنوا (واکنش همنوا)، تحلیل، غیره.
من حالا می توانم بازگردم به موضوع پدیده انتقال-انتقال متقابل و آنچه را که به طور کلی در کار حرفه ای اتفاق می افتد بررسی کنم. کار حرفه ای کاملا متفاوت از زندگی معمولی است. این طور نیست؟
همه اینها توسط بقراط شروع شد. او احتمالا نگرش حرفه ای را بنیان نهاد. سوگندنامه پزشکی، مرد یا زنی را به تصویر می کشد که نسخه ای ایده آل شده از یک مرد یا زن معمولی در خیابان است. در عین حال، این شیوه بودنِ ما در زمانی است که از نظر حرفه ای درگیر می شویم. سوگندنامه شامل این عهد است که ما نباید با بیمار رابطه جنسی داشته باشیم. در اینجا جنبه ای از انتقال کاملا شناسایی می شود، بیمار نیاز دارد تا دکتر را آرمانی سازی کند، عاشق او شود و خیال پردازی کند.
فروید رشد دامنه کاملی از پدیده های ذهنی را در رابطه حرفه ای مجاز دانست؛ روانکاوی شخصی خود روانکاو به این دلیل ضروری است که روانکاو برای حفظ یک نگرش حرفه ای تحت فشار می باشد. من عمدا این جمله بندی را به کار می برم. من نمی گویم که روانکاوی شخصی روانکاو به منظور رها کردن او از نوروز است؛ بلکه می گویم در راستای افزایش ثبات شخصیتی و پختگی شخصیت او می باشد. این اساس کار حرفه ای و توانایی ما برای حفظ یک رابطه حرفه ای است.
البته یک نگرش حرفه ای احتمالا، بر پایه دفاع ها و بازداری ها و سازماندهی وسواسی ساخته می شود و نظر من این است که به خصوص در اینجا درمانگر تحت فشار قرار دارد، زیرا هر ساختاری از دفاع های ایگو، توانایی او را برای مواجهه با موقعیت جدید تقلیل می دهد. درمانگر (روانکاو یا روانشناس تحلیلی) باید آسیب پذیر باقی بماند و در عین حال نقش حرفه ای خودش را در ساعت کار واقعی حفظ نماید. من گمان می کنم که بودن در جایگاه یک روانکاو حرفه ای خوش رفتار، راحت تر از بودن در جایگاه روانکاوی است که (در عین خوش رفتاری) آسیب پذیری ای را حفظ کرده است که متعلق به سازمان دفاعی انعطاف پذیر می باشد (فوردهام نیز به زبان خودش ایده ای مثل این را بیان کرده است).
در روانکاوی کاربرد کامل تری از پدیده انتقال وجود دارد تا به عنوان مثال در مددکاری اجتماعی. این برای روانکاو، نسبت به یک مددکار اجتماعی دارای یک مزیت است، اما لازم است که مزیت های کاریِ فردی که عمومی تر و با کارکردهای ایگو کار می کند، را یادآوری کنیم، او در موقعیت بهتری است تا با نیازهای ایگو برای آمادگی اجتماعی ارتباط برقرار نماید.
در روانکاوی، نوروز انتقال به طور مشخص برخاسته از اید می باشد. در مددکاری اجتماعی، یک مرد ممکن است به درمانگر بگوید، «تو مرا به یاد مادرم می اندازی». لازم نیست که در این رابطه کاری انجام شود جز اینکه درمانگر این موضوع را بفهمد. در روانکاوی، روانکاو نشانه هایی دریافت می کند تا نه تنها بتواند انتقال احساسات از مادر به روانکاو، بلکه عناصر غریزی ناخودآگاه که زیربنای آن هستند و تعارض هایی که برانگیخته شده اند و دفاع های سازماندهی شده را تفسیر نماید. بدین طریق، ناخودآگاه آغاز به داشتن یک معادل خودآگاه می کند و تبدیل به فرایندی پویا می شود که شامل افراد و پدیده ای است که نزد بیمار قابل پذیرش است.
چیزی که بیمار با آن مواجه می شود مطمئنا نگرش حرفه ای روانکاو است نه مردان و زنان غیرقابل اعتمادی که ما در زندگی شخصی خود هستیم.
من می خواهم در ابتدا این مشاهده شفاف را به وجود آورم. گرچه بعدا چیزی که می گویم را باید تعدیل نمایم.
می خواهم توضیح دهم که روانکاوِ مشغول به کار، در وضعیت خاصی قرار دارد، یعنی نگرش او حرفه ای است. کار در حال انجام شدن در یک موقعیت حرفه ای است. در این موقعیت ما فرض را بر این می گذاریم که روانکاو فاقد اختلال شخصیت از نوع یا درجه ای است که باعث می شود رابطه حرفه ای ادامه پیدا نکند، یا تنها به قیمت وجود دفاع های شدید ادامه یابد.
نگرش حرفه ای نسبتا شبیه سمبولیسم است، چون فاصله ای را بین روانکاو و بیمار در نظر می گیرد. نماد در شکاف بین ابژه ذهنی و ابژه ای که به صورت عینی درک می شود، قرار گرفته است.
بنظر می رسد که من در اینجا با جمله ای از فوردهام مخالفم، گرچه کمی بعد با او موافقت خواهم کرد. عبارتی که من با آن مخالفم این است: « او (یونگ) رابطه تحلیلی را با تعامل شیمیایی مقایسه می کند، و در ادامه می گوید که درمان بدون هیچ ابزاری به هر روی محصول تاثیر متقابل است، که در آن تمام وجود درمانگر و همچنین بیمار نقش ایفا می کند. » سپس او بسیار تاکید می کند که این برای روانکاو بی فایده است که دفاع هایی از نوع حرفه ای را در برابر تاثیر بیمار به وجود آورد، و در ادامه می گوید: «در این صورت، او فقط فایده و مزیت بخش بسیار مهمی از اطلاعات را انکار می کند. »
من به حمایت کردن از این عقیده که نگرشی حرفه ای، تکنیک و کار ذهنی روانکاو، بین او و بیمار قرار گرفته است، مشهور هستم.
حالا این را بدون ترس میگویم چرا که من intellectual نیستم و در واقع شخصا کارم را بیشتر توسط به اصطلاح body-ego (ادراک بدنی) انجام می دهم. من در مورد خودم این عقیده را دارم که در کار تحلیلی ام با تلاش ذهنی ساده اما آگاهانه کار می کنم. ایده ها و احساسات به ذهنم می رسند، اما قبل از تبدیل شدن به تفسیر، به خوبی بررسی می شوند. این به معنی درگیر نشدن احساسات نیست. از طرفی ممکن است من دل درد داشته باشم اما این معمولا تفسیرهای مرا تحت تاثیر قرار نمی دهد؛ و از طرف دیگر ممکن است تا اندازه ای توسط ایده ای که بیمار مطرح می کند از نظر اروتیک یا پرخاشگرانه تحریک شوم، اما همچنین کار تفسیری من، آنچه می گویم، نحوه گفتن یا زمان گفتنم اغلب تحت تاثیر این مساله قرار نمی گیرد.
روانکاو، بی طرف و با ثبات است، او یک نجات بخش، یک معلم، یک همدست، یا یک معلم اخلاق نیست. تاثیر مهم روانکاویِ شخصیِ خود روانکاو این است که ایگوی او را تقویت می کند، به طوری که او می تواند از نظر حرفه ای درگیر بماند، بدون اینکه فشار زیادی را متحمل شود.
تا آنجا که همه اینها درست هستند، معنی کلمه انتقال متقابل فقط می تواند ویژگی های نوروتیکی باشد که نگرش حرفه ای را تخریب می کند و فرایند روانکاوی را مختل می سازد.
به نظر من این درست به نظر می آید، بجز در مواردی که تشخیص بیماری مواردی خاص باشد. و من حالا می خواهم انواع تشخیص هایی را توضیح دهم که به زعم من کل مشکل را تغییر می دهند و باعث می شوند من تمایل داشته باشم با چیزی که قبلا با آن مخالف بودم، موافقت کنم. اکنون موضوع مورد بحث این است: نقش روانکاو؛ و اینکه این نقش باید مطابق با تشخیص بیمار متفاوت باشد.
هیچ سخنوری بیشتر از حد خلاصه، به موضوع تشخیص، زمان اختصاص نداده است (گرچه فوردهام از یونگ نقل می کند: به هرحال این واضح است که او مطمئن است که بیمار تاثیرات جدی بر روانکاو می گذارد و اینکه این می تواند تظاهرات آسیب شناختی را در او تحریک نماید. او اظهار می کند که این بخصوص در مورد کیس های اسکیزوفرن مرزی که تحت درمان قرار گرفته اند صدق می کند؛ و یونگ این موضوع را به روشی جالب توسعه می دهد.)
بنابراین اکنون من از جایگاهی متفاوت سخن می گویم، و این تغییر از این حقیقت می آید که من اکنون در مورد مدیریت و درمان بیماران مرزی صحبت می کنم، کسانی که کلمه سایکاتیک از کلمه نوروتیک برای آنها مناسب تر است.
ممکن است از من انتظار داشته باشید که از کلماتی چون سایکونوروز، سایکوز یا هیستریا، اختلال عاطفی و اسکیزوفرنیا استفاده کنم، اما در اینجا برای رسیدن به هدفمان نباید از این نوع طبقه بندی استفاده کنیم.
دو نوع از بیماران بنظر من کاملا نگرش حرفه ای درمانگر را تغییر می دهند: اولین دسته بیمارانی هستند که تمایلات ضداجتماعی دارند، و دسته دیگر بیمارانی هستند که نیاز به واپس روی دارند. دسته اول بطور مداوم در برابر ناکامی واکنش نشان می دهند. درمانگر توسط بیماریِ بیمار یا قسمت امیدوارکننده بیماریِ بیمار ناچار می شود خود را با او هماهنگ کند و شکست در حمایت از ایگوی او را، که زندگی بیمار را تغییر داده است، بهبود بخشد. تنها کاری که درمانگر می تواند انجام دهد به غیر از درگیر شدن در این موقعیت، این است که از آنچه اتفاق می افتد استفاده کرده و توجه را به سمت عبارت دقیقی از ناکامی یا ناکامی های اصلی برگرداند، ناکامی هایی که بیمار در زمان کودکی تجربه کرده است. این ممکن است شامل کار با ناخودآگاه بیمار باشد یا نباشد. درمانگری که کاملا درگیر کار با بیمارانی است که تمایلات ضداجتماعی نشان می دهند، در موقعیت خوبی برای درک تکنیک روانکاوی یا عملکرد انتقال، یا تفسیر نوروز انتقال نیست. ما تلاش می کنیم که به دانشجویان روانکاوی، کیس های ضداجتماعی ارجاع ندهیم، چرا که ما نمی توانیم به واسطه این کیس ها روانکاوی تدریس کنیم. بهتر است که به روش های دیگری با این بیماران کار شود، گرچه گاهی ممکن است افزودن روانکاوی برای آنها نیز مفید باشد. من باید توضیحات بیشتر در رابطه با تمایلات ضداجتماعی را کنار بگذارم.
در نوع دیگر بیمارانی که من از آنها بعنوان کسانی یاد کردم که نیاز به واپس روی دارند، اگر قرار باشد تغییر مهمی در بیمار به وجود آید، ما نیاز داریم که از مرحله وابستگی نوزادانه عبور کنیم. در اینجا نیز روانکاوی قابل تدریس نیست، گرچه می توان به شکلی تعدیل یافته بدان پرداخت. در اینجا مشکل مربوط به بحث تشخیص و شناسایی کاذب بودن شخصیت کاذبی است که خودِ واقعی رشدنیافته را مخفی کرده است. اگر خود واقعی مخفی شده قرار باشد در این نوع بیمار ظاهر شود، بیمار در بخشی از درمان فرو می شکند، و روانکاو بایستی بتواند نقش مادر را برای نوزادی بیمار بازی کند. این به معنی حمایت ایگویی در مقیاس وسیع آن است. روانکاو بایستی به واقعیت بیرونی دسترسی داشته باشد، در حالی که در واقع با بیمار همانندسازی کرده، یا حتی با او درهم آمیخته است. بیمار باید بسیار وابسته یا حتی کاملا وابسته شود، و این موضوع درست است حتی زمانی که بخش سالمی در شخصیت بیمار وجود دارد که از ابتدا در نقش همدست روانکاو عمل می کند و در واقع به روانکاو می گوید که چطور رفتار کند.
شما متوجه خواهید شد که من اکنون از عباراتی استفاده می کنم که توسط فوردهام استفاده شده بود.
اکنون دوباره می توان گفت روانکاوانی که عمدتا با بیمارانی کار می کنند که کاملا در این مسیر وابسته می شوند، ممکن است در فهمیدن و یادگیری تکنیک روانکاوی که بر پایه کار با اکثریت بیمارانی است که وابستگی دوران نوزادی شان توسط والدینشان مدیریت شده است، دچار مشکل شوند.
از سوی دیگر، روانکاو کلاسیک، کسی که حرفه اش را فراگرفته است و به توانایی اش برای رویارویی با نوروز انتقال زمانی که به طور تکرارشونده به وجود می آید اعتماد دارد، توانایی زیادی برای یاد گرفتن از بیمارانش و کسانی دارد که تلاش می کنند تا با بیمارانی روان درمانی انجام دهند که نیازمند تجربه مراحل رشد هیجانی مربوط به دوران نوزادی هستند.
بنابراین از این موقعیت تغییریافته با بیمار سایکاتیک یا اسکیزوفرنیک، و انتقالی که توسط نیاز بیمار به واپس روی به وابستگی نوزادی شکل گرفته است، من می توانم به بسیاری از نظرات فوردهام بپیوندم، که البته با این وجود فکر می کنم او آنها را به درستی با طبقه بندی بیماران پیوند نداده، زیرا زمان کافی نداشته است.
بیمار سایکاتیک مرزی به تدریج از مرزها و موانعی که من آنها را تکنیک و نگرش حرفه ای نامیده ام، عبور می کند، و بالاجبار رابطه ای مستقیم و از نوع ابتدایی آن حتی تا حد درهم آمیختگی می خواهد. این رفتار به صورت سازمان یافته و تدریجی انجام می شود، و بهبود یافتن نیز متناظر با آن به صورت تدریجی انجام می پذیرد، بجز آنجا که بخشی از بیماری است و هرج و مرج، هم بیرون و هم درون می بایست حاکم باشد.
در تعلیم روانکاوی و مانند آن، ما نباید دانشجویان را در موقعیتی قرار دهیم که با نیازهای ابتدایی بیماران سایکاتیک در ارتباط باشند، چرا که تعداد کمی از آنها می توانند آن را تحمل نمایند، و تعداد کمی قادر خواهند بود که چیزی از این تجربه یاد بگیرند. از سویی دیگر، در یک تمرین روانکاویِ به درستی برنامه ریزی شده، فضایی برای بعضی بیماران وجود دارد، بیمارانی که به زور از مرزهای حرفه ای عبور می کنند و کسانی که تست ها و تقاضاهای خاص را به وجود می آورند که به نظر می رسد ما آنها را در این بحث تحت اصطلاح انتقال متقابل مطرح کرده ایم. من می توانم موضوع پاسخ های روانکاو را ادامه دهم. در واقع برای من دشوار است که فرصت بحث راجع به انواع چیزهایی که تجربه کرده ام و ربط دادن آنها به ایده هایی که توسط دکتر فوردهام مطرح شده اند را از دست بدهم. بعنوان مثال، من توسط یک بیمار ضربه خوردم. آنچه که گفتم برای انتشار نیست. آن یک تفسیر نبود بلکه واکنشی بود به یک اتفاق. بیمار خط سفید حرفه ای را رد کرد و به مقدار کمی از خوداقعی من وارد شد، و من فکر می کنم این احساس برای او واقعی بود. اما یک واکنش، انتقال متقابل نیست.
آیا بهتر نیست که در این نقطه بگذاریم اصطلاح انتقال متقابل به آن معنی بازگردد که ما امیدواریم توسط گزینش و تحلیل و تعلیم روانکاو حذف شود؟ این ما را از بحث کردن راجع به چیزهای جالب بسیاری دور می سازد. چیزهایی که روانکاوان می توانند با بیماران سایکاتیکی که گاها واپس روی می کنند و وابسته هستند، انجام دهند. کسانی که ما می توانیم در رابطه با آنها از واژه مارگارت لیتل استفاده کنیم: پاسخ کلی روانکاو به نیازهای بیمار. تحت این عنوان یا عنوان مشابه، چیزهای زیادی می توان در رابطه با استفاده روانکاو از واکنش های خودآگاه و یا ناخودآگاه خود به تاثیر بیمار سایکاتیک یا بخش سایکاتیک بیمار بر خود و تاثیر آن بر نگرش حرفه ای، بیان کرد. من یکی از کسانی هستم که تابحال راجع به این موضوع کم نوشته ام و بسیار گفته ام، موضوعی که مورد علاقه فرویدی ها و یونگی ها می باشد. این حقیقتا باید اساسی برای بحث های آینده باشد، اما من فکر می کنم که ادامه دادن به سرپوش گذاشتن بر تمام اینها تنها منجر به سردرگمی و هرج و مرج می شود. کلمه ای که در عنوان این سمپوزیوم است: انتقال متقابل.
یادداشتها
(۱). Thomas H. Ogden;
عضو هیئت علمیانستیتو روانکاوی سنفرانسیسکو است. این مقاله نسخۀ بسطیافتۀ مقالهای است که اولین بار در کتاب اخیر او، سرآغاز تجربه (1989)، منتشر شده است.
(۲). اِلا فریمن شارپ (۱۹۴۳) از اصطلاح «داستان هشداردهنده» برای اشاره به فانتزیهایی استفاده کرد که هدفشان این است که از طریق هشدارهای شخصی مبنی بر تباهی و تلاشی بدن، تکانههای غریزی را کنترل کنند. من در این مقاله از این اصطلاح برای اشاره به مجموعه فانتزیهای متفاوت و محدودتری استفاده کردهام: فانتزیهای ناهشیار بیمار که به خطرات ورود به رابطۀ تحلیلی مربوط میشوند (مککی، مکاتبۀ شخصی، ۱۹۶۹).
(۳) در عین حال، روانکاو باید در همۀ موقعیتهای درمانی قضاوت بالینی را سرلوحۀ کار خود قرار دهد. موارد بسیاری هست که در آن روانکاو احساس میکند نباید زیادی «باهوش» باشد (وینیکات، ۱۹۶۹، ص. ۸۶) یا زیادی بداند، پس تصمیم میگیرد حتی از ابراز محتاطانهترین برداشتهای خود نیز حذر کند (مقایسه کنید با بالینت، ۱۹۶۸؛ وینیکات، ۱۹۶۹، ۱۹۷۱).
(۴). دورۀ پایانی درمان صرفاً دورۀ حلوفصل معانی انتقالی تعارضبار و ناهشیار نیست، بلکه از این نظر نیز –به همان اندازه– مهم است که دورۀ «جمع شدن» فضای تحلیلی است، بهطوری که بیمار بتواند فضایی را در خود ببیند که در آن زندگی میکند و فرایند تحلیل را ادامه میدهد. اگر چنین هدفی محقق نشود، پایان روانکاوی تجربهای معادل دیوانه شدن یا از دست دادن فضایی خواهد بود که شخص در آن احساس زنده بودن میکند.
(۵). مهم است به یاد داشته باشیم که شرححال بیمار یک موجودیت ایستا نیست که بهتدریج از زیر خاک بیرون کشیده میشود؛ بلکه جنبهای از برداشت هشیار و ناهشیار بیمار از خودش است و در وضعیتی از تکامل و سیلان مداوم قرار دارد. به تعبیری، تاریخچۀ بیمار در جریان تحلیل پیوسته ساخته و بازساخته میشود. بهعلاوه، هرگز نباید فرض کرد که بیمار در شروع کار روانکاوی تاریخچهای (یا به عبارتی، حس تاریخی از خود) دارد. به عبارت دیگر، نمیتوانیم این فرض را مسلّم بپنداریم که بیمار به حسی از تداوم خویشتن در گذر زمان دست یافته، بهطوری که گذشتۀ خود را به تجربۀ حال خود مرتبط و متصل میداند.
(۶). این وضعیت «بیانسجامی» (فوردهام، ۱۹۷۷) در جلسۀ اول تحلیل را میتوان با وضعیت زیستۀ زوج متأهلی قیاس کرد که در آن زن در سهماهۀ آخر بارداری خود قرار دارد. نهفقط هر یک از دو طرف در برههای از بیانسجامیهویت خود (به عنوان مرد/زن، بزرگسال/کودک، پسر/دختر، پدر/مادر، شوهر/زن) بهسر میبرند، بلکه این زوج در وضعیتی بیانسجام در حال آماده شدن برای خلق روابط (درونی و بیرونی) تازهای هستند که پیچیدهتر از آن چیزی است که تا پیش از این ازدواجشان را میساخته. به عبارت دیگر، آنها هشیارانه و ناهشیارانه میکوشند در دنیای اُبژههای درونی و بیرونی خود جا باز کنند تا یک خانوادۀ کامل بسازند (مقایسه کنید با برزلتون، ۱۹۸۱).
