دسته‌بندی نشده

نظریه وینیکات

دونالد وودز وینیکات متولد ٧ آوریل ١٨٩۶، در پلایموت، دوون انگلستان به دنیا آمد. وینیکات روانپزشک و روانکاو اینگلیسی از نظریه پردازان معروف شخصیت بود که شهرت وی در شاخه ی نظریه روابط ابژه و روانشناسی رشد می باشد. او را با ایده هایش در مورد والدین به حد کافی خوب (good enough parents)، خود حقیقی (true self) و خود  کاذب (False self) می شناسند. 

دانلد و.وینی کات (1971-1896) پزشک اطفال در انگلستان بود که 40 سال از عمرش را در بیمارستان اطفال گذراند وطی کارش به عنوان پزشک اطفال و روانکاو به هزاران مادر و کودک یاری رساند. وی بین 1930 تا 1971 آثاری در زمینه ی روانشناسی تالیف کرد.او سیستم نظری بنا نکرد بلکه از آغاز تمام توجه خود را به حیطه های خاصی از دوران رشد کودک معطوف کرد. یکی از نوآوری های وینی کات تاکید بر تعادل ظریف میان محیط و “خودِ ” در حال رشد بود.   او یکی از تاثیرگذارترین نظریه پردازان بعد از فروید بود. او مادر و نوزاد را از آغاز یک واحد در نظر می گرفت. از نظر او مشکلی که باید راهی برای آن پیدا کرد، جدایی موفقیت آمیز آنها از یکدیگر است. وینی کات بر نقش محیط در شکل گیری ایگو تاکید داشت و معتقد بود محیطی که نسبتا خوب باشد، فرایند رسش[3] نوزاد را تسهیل می کند. نوزاد بر امکانات محیط تکیه می کند و محیط ( در قالب شخص مادر) خود را با نیازهای دگرگون شده ی نوزاد سازگار می سازد. در جریان رشد، وابستگی نوزاد به مادر یا محیط به تدریج کاهش می یابد.

       

در آغاز محیط مساعد خود مادر است.مشخصه محیط مساعد، سازگاری است. نیازهای نوزاد و فرایند های رسش اهمیتی اساسی دارند و وظیفه ی والدین است که خود را با آن هماهنگ کنند. به عبارت دیگر محیط مساعد نوعی احساس توانایی مطلق را در نوزاد به وجود می آورد. خوب و بهنجار پیش رفتن امور بدین معناست که مادر با تکانه های نوزاد دمساز است و برای او امکان این توهم را به وجود می آورد که آن چه وجود دارد (مثلا پستان یا دست نوازشگر) مخلوق خودش است.

نگاهی به زندگی خانوادگی

وینیکات خود را در خانواده ای شاد می دید اما در پشت این خانواده ی شاد، او با تعارضی دست و پنجه نرم می کرد: مادری افسرده!  الیزابت مارتا وودز وینیکات، از افسردگی رنج می ­برد و وینیکات در مورد تجارب اولیه ی کودکی اش عنوان می کند که “در تلاش بودم خودم را با زنده نگه داشتن مادرم، زنده نگه دارم”. او تحت تاثیر این تجربه ی اولیه کودکی بزرگ شد. او خود را نوجوانی آشفته توصیف می کرد که در تلاش بود علیه خلق تاریک مادرش واکنش نشان دهد…

سر جان فردریک وینیکات، پدر وینیکات، تاجر بود که بعد از دو بار شهردار پلایموت شدن، در سال ۱۹۲۹ شوالیه شد. او خلاقیت پسرش را ارج می نهاد و به عنوان یک حامی او را تشویق می کرد.

سال شمار زندگی وینیکات  

وینیکات ابتدا در مدرسه ی لیز، مدرسه ای شبانه روزی در کمبریج، به تحصیل پزشکی فکر کرد. در سال ۱۹۱۴ تحصیلات پیش بالینی خود را در کالج عیسی، کمبریج شروع کرد، اما با شروع جنگ جهانی اول تحصیلاتش قطع شد و به عنوان کارآموز پزشکی در بیمارستان موقت کمبریج شروع به فعالیت کرد. وینیکات در سال ۱۹۱۷ به عنوان مامور پزشکی در ناو شکن اچ ام اس لوسیفر به نیروی دریایی پیوست.

سال بعد، تحصیلاتش را در کالج پزشکی بیمارستان بارثولومو لندن آغاز کرد. در این مدت، او از سرپرست خود هنر شنیدن و گوش دادن را  آموخت  و یاد گرفت وقتی از بیماران تاریخچه و سوابقشان را می پرسد با گوش دادن بهتر، ارتباط خوبی را با بیماران برقرار کند. مهارتی که بعدها مبنای عمل او در زمینه ی روانکاوی شد.

وینیکات در بیمارستان کودکان پادینگتون لندن به عنوان روانپزشک و روانشناس کودکان شروع به فعالیت کرد و به مدت ۴۰ سال با کودکان زندگی کرد و به دردهای آنها توجه کرد.

وینیکات

ازدواج و مرگ

در سال ۱۹۲۳، با همسر اولش آلیس بوستون ازدواج کرد. آلیس مشکلات روانشناختی متعدد شدیدی داشت و  وینیکات سعی در درمان او کرد.  در سال  1923 با درمانگرش جیمز استراچی جلسات روانکاوی ده ساله خود را شروع کرد و در سال ۱۹۲۷ آموزش خود را در شاخه روان تحلیلی به صورت جدی آغاز کرد. استراچی در مورد کیس وینیکات، همسرش آلیس، اینگونه تحلیل کرد که وینیکات زندگی جنسی نا امید کننده ­ای دارد. دومین دوره ی جلسات روان ­تحلیلی وینیکات در سال ۱۹۳۶ با جوان ریویر بود.

در طول جنگ جهانی دوم، وینیکات به عنوان روانپزشک مشاور خدمت کرد. در طول جنگ، با کلر بریتون، مددکار روانپزشک در درمان کودکان آواره از خانه­ هایشان در زمان جنگ، همکاری کرد.او در سال ۱۹۴۹ از همسر اولش جدا شد و در سال ۱۹۵۱ با کلر بریتون ازدواج کرد.

بعد از جنگ، در بین سالهای ۱۹۴۳ تا ۱۹۶۶ بیش از شصت گفتگوی رادیویی با بی بی سی انجام داد. اولین سری مذاکرات او در سال ۱۹۴۳ با عنوان “کودکان شاد” بود. سرانجام در ۲۵ ژانویه سال ۱۹۷۱ در اثر حمله ی قلبی در سن ۷۴ سالگی در لندن جان سپرد و دنیا را از تلاشهای بی نظیرش و نظریاتش محروم کرد.  

برشی از نظریات وینیکات

نظریه وینیکات از کارهای ملانی کلاین الهام و مفهوم اهمیت زندگی فانتزیک کودک را از او گرفت اما از نظر او کودک از همان ابتدا به دنبال اشکال پیچیده ی روابط است نه لذت گرایی محض! 

وینیکات در نظریه ی سازمان های چند گانه ی خود (multiple self-organization) مطرح می کند رشد کودک بدون توجه به اطرافیانش امکان پذیر  نیست. اطرافیان کودک به عنوان ابژه های زندگی کودک ، چه افرادی پاسخ دهنده به کودک باشند و چه غیر پاسخ دهنده، تشکیل دهنده ی محیط تسهیل گر اطراف کودک هستند و او را به سمت تشکیل خود سوق می دهند.

نظر وینیکات در مورد خود

”خود” در برگیرنده ی خود حقیقی است که در شرایط محیط محافظ (holding environment) و پاسخ دهنده توسط مادر به حد کافی خوب (good enough mother)، شکل می گیرد.
اما وقتی کودکان گسستگی آسیب زا را در حس رو به رشد خود، تجربه می کنند، خود کاذب ظاهر می شود و با ملاحظه ی نیازهای خودآگاه و نا خودآگاه مادر سازش پیدا می کند و به این ترتیب خود در کودک نمایی بیرونی پیدا می کند و به  آنچه برای حفظ یکپارچگی نیاز دارد، دست می یابد. 

برشی از نظریه ی دیگر وینیکات

وینیکات همچنین مفهوم ابژه ی انتقالی را مطرح نمود. ابژه ی انتقالی معمولا پستانک، پتو، خرس اسباب بازی یا هر وسیله ی دیگر کودک است که در دوران کوشش کودک برای جدایی و استقلال به عنوان جایگزینی برای  مادر عمل می کند. ابژه ی انتقالی در غیاب مادر به عنوان منبع آرامش به کودک حس امنیت می دهد. 

لیست کتاب های وینیکات

  • Clinical Notes on Disorders of Childhood (London: Heinemann, 1931)
  • Getting To Know Your Baby (London: Heinemann, 1945)
  • The Child and the Family (London: Tavistock, 1957)
  • The Child and the Outside World (London: Tavistock, 1957)
  • Collected Papers: Through Paediatrics to Psychoanalysis (London: Tavistock, 1958)
  • The Child the Family and the Outside World (London: Pelican Books, 1964)
  • The Family and Individual Development (London: Tavistock, 1965)
  • Maturational Processes and the Facilitating Environment: Studies in the Theory of Emotional Development (London: Hogarth Press, 1965)
  • Playing and Reality (London: Tavistock, 1971)
  • Therapeutic Consultation in Child Psychiatry (London: Hogarth Press, 1971)
  • The Piggle: An Account of the Psychoanalytic Treatment of a Little Girl (London: Hogarth Press, 1971) ISBN ۰-۱۴۰-۱۴۶۶-۷۹

دونالد وینیکات یکی از روانکاوان و روانپزشکان برجسته‌ی زمان خود بود. امروزه هسته مرکزی نظریه وینیکات را تمرکز به روابط اولیه مادر-کودک می‌دانند. ملانی کلاین یکی از روانکاوان هم دوره او بود که می‌توان گفت وینیکات بسیار تحت تأثیر نظریه کلاین قرار گرفته است. کارهای وینیکات را می‌توان به سه دوره تقسیم کرد که هر کدام مفاهیم اصلی تئوری وی را شکل داده اند.

  • دوره اول: ۱۹۳۵-۱۹۴۴- محیط فردی مساعد
  • دوره دوم: ۱۹۴۵-۱۹۶۰- پدیده انتقال
  • دوره سوم: ۱۹۶۰-۱۹۷۱- استفاده از ابژه

باید خاطر نشان کرد که در مرکز این سه دوره در نظریه وینیکات، مفهوم خود (sense of self) از اهمیت به سزایی برخوردار است که به عقیده وینیکات تنها در رابطه مادر-کودک تسهیل شده شکل می گیرد. تمام مفاهیم دیگر در واقع پشتیبان این دیدگاه هستند.

به عقیده وینیکات مفهوم خود در انزوا شکل نمی‌گیرد، بلکه در روابط ما ابتدا با پدر و مادر و سپس با بقیه اعضای جامعه بوجود می‌آید. این شکل‌گیری تا بزرگسالی ادامه خواهد یافت و با رشد ما این حس خود نیز در روابط رشد پیدا می‌کند. اما قدم اولیه این روابط یعنی همان رابطه اولیه کودک-مادر بسیار مهم بوده وتعیین کننده چگونگی برداشت دیگر قدم‌ها است.

دوره اول: محیط فردی مساعد در نظریه وینیکات

منظور وینیکات از محیط فردی مساعد، محیطی محافظ و پاسخگوست (holding environment) که توسط مادر شکل گرفته است. او بر این باور است که امکان ندارد بتوان فرد را بدون در نظر گرفتن تأثیرروانی عمیق مادر دید. به دلیل وابستگی کودک به مادر، جدا کردن شکل گیری مفهوم خود کودک از انتقال هیجانی مادر امکان پذیر نیست.

از منظر وینیکات در طول سالهای اولیه زندگی نوزاد، مادر و نوزاد یک واحد هستند. شما نمی‌توانید آنها را جدا در نظر بگیرید؛ دو انسانی که یک واحد روانی جدایی ناپذیر را شکل می‌دهند. در ماههای اولیه زندگی، مادرکل جهان نوزاد است و دراینجا وینیکات مفهوم “مادر به حد کافی خوب” را مطرح می‌کند. همان مادری که محیط محافظ را برای کودک فراهم کرده و خودانگیخته و صادقانه نیازهای کودک را برآورده می‌کند. به عنوان یک مادر نمی‌توان او را مادری کامل در نظر گرفت اما او نه کودک را نادیده می‌گیرد و نه از او حمایت افراطی می‌کند. در این شرایط خود حقیقی (true self) شکل می‌گیرد.

نظریه وینیکات از نوع دیگری از مادر صحبت می‌کند که بیش از اندازه محافظ است او قادر نیست به شکلی متناسب به نیاز‌های کودک پاسخ بدهد که باعث شکل‌گیری خود کاذب (false self) می‌شود.

خود حقیقی

نظریه وینیکات کودکان را خودانگیخته می‌داند یعنی آنها به عملکرد خود فکر نکرده و تنها برای آنچه نیاز دارند تقلا می‌کنند. ارضای نیازها و اطمینان بخشی به کودک در مواقع نیاز و به شکلی متناسب، مواردی ضروری برای ایجاد حس خود حقیقی در کودک است که مادر به اندازه کافی خوب این خود حقیقی را شکل می‌دهد. پاسخ به موقع مادر این باور را در کودک ایجاد می‌کند که اگر من گریه کنم فردی هست که مرا بشنود، بفهمد و در صدد کمک باشد.

این باور، باعث استحکام اعتماد ما را به این که اغلب نیازها و تمایلات اساسی ما درست بوده و احساسات ما کنترل‌پذیر هستند، می‌شود. کودکی که با چنین حس اطمینان بخشی بزرگ می‌شود، در بزرگسالی برای نشان دادن خود واقعیش به دنیای بیرون به اندازه کافی اعتماد به نفس دارد.

خود کاذب

در شکل‌گیری خود کاذب مادری که به اندازه کافی خوب نیست دخیل است. او به شکل هشیار یا ناهشیار قادر به برآوردن نیازهای کودک نبوده و به رفتارهای خودانگیخته کودک به طور مناسب پاسخ نمی‌دهد؛ در عوض سعی دارد آرزوهای و تمایلات خود را به نوزاد تحمیل کند. وقتی تعامل بین مادر و کودک خراب می‌شود، آنچه وینیکات “تجربه پیوستگی وجودی” می‌نامد انتفاق می‌افتد. به عبارتی با برآورده نشدن نیازهای نوزاد، او متوجه می‌شود نیازهایش قابل قبول نیست. نوزاد ناهشیارانه مطیع شده و با این پیروی از محیط سعی می‌کند از تجربه احساس ناامیدی و بی‌کفایتی جلوگیری کند.

به عقیده وینیکات در این شرایط، کودک مادر خودش می‌شود؛ یعنی برای محافظت از خودش، تلاش می‌کند تا خود واقعیش را پنهان کند. او یاد می‌گیرد تنها آنچه مادر دوست دارد را نشان دهد، در واقع او تبدیل به کسی می‌شود که نیست. در این شرایط وفقه‌‌ای بنیادین در رشد خودانگیختگی کودک ایجاد می‌شود که ارمغان آن ایجاد خود کاذب است.

تآثیرات خود کاذب در نظریه وینیکات

طبق دیدگاه وینیکات خود کاذب می‌تواند سطوح مختلفی داشته باشد برای مثال در یک سطح افرادی هستند که مؤدبانه وبه طور کامل از قوانین پیروی می‌کنند و سطحی دیگر افراد مبتلا به اسکیزوفرنی که به طور کامل از خود واقعی دست کشیده‌اند. از منظر این نظریه‌پرداز شخصیت، در بیشتر بیماری‌های روانی وجود خود کاذب مشهود است زیرا با این خود کاذب بیمار توان رویارویی با جهان غیر‌قابل اعتماد و و غیر‌قابل پیش‌بینی را دارد. افرادی که خود کاذب دارند مدام درتلاشند تا واقعیت را عقلانی سازی کنند، یعنی بدون استفاده از هیجان، احساس و خلاقیت واقعیت را به چیزی منطقی تبدیل کنند تا نرمال به نظر برسد. بهای این نقاب و نرمال به نظر رسیدن، عدم احساس شادی و ارزشمند بودن است حتی اگر بقیه او را فردی موفق و با ارزش بدانند.

در نظریه وینیکات هر فردی خود کاذب و خود حقیقی را با سطوحی مختلف، همزمان دارند. مانند مکانیزم‌های دفاعی که در مواقع بحران و اضطراب وجود حس خود کاذب می‌تواند از خود حقیقی محافظت کند، اما همین دفاع می‌تواند پاتولوژیک شده و در شرایط استرس، وضعیت را بدتر کند.

دوره دوم: پدیده انتقال

این مفهوم برای پویایی‌های بین‌روانی و درون‌روانی حرکت سوژه به سمت ظرفیت جدا کردن خود از غیر خود بکار می‌رود. به بیانی دیگر وینیکات معتقد است کودک از “ابژه‌ی انتقالی” استفاده می‌کند؛ روشی که توسط آن نوزاد روی نحوه جدا‌کردن و گسترش مفهوم خود کار می‌کند تا به استقلال برسد.

ابژه انتقالی اسباب بازی، پستانک، پتو یا هر وسیله‌ی دیگر که به بچه کمک می‌کند به آرامش و امنیت دست یابد. در واقع وسیله‌ایست که برای جدایی و استقلال کودک از مادر، به کمک کودک می‌آید و جایگزینی برای مادر می‌شود. ابژه انتقالی در دوران کودکی اتفاق می‌افتد که کودک به حس فردیت برسد اما این فرایند می‌تواند به کودکان بزرگتر و یا بزرگسالانی که با نوعی انتقال مواجه بوده و شرایطی مشابه دارند نیز کمک کند. این مرحله در زندگی کودک از اهمیت به سزایی دارد زیرا نشانه‌ی رشد فردی اوست.

دوره سوم: استفاده از ابژه

نظریه وینیکات نشان می‌دهد که ابژه قادر است ارتباطات غریزی شدید نوزاد را نگه دارد. به عقیده او کودک در جریان رشد از رابطه با ابژه ذهنی به توانایی برقراری رابطه با ابژه ادراک شده به شیوه عینی می‌رسد.

معرفی مفهوم مادر نسبتاً خوب

اصطلاح مادر نسبتاً خوب (good enough mother) در سال ۱۹۵۳توسط روانکاو و متخصص اطفالی به نام دونالد وینیکات  (Donald Winnicott)در کتاب معروف او تحت عنوان بازی و واقعیت، playing and reality، مطرح شد. وی کودکان زیادی را مورد بررسی قرار داد و در نهایت به این مفهوم رسید. به اعتقاد وینیکات، رابطه مادر و کودک آنقدر تأثیرگذار و تعیین کننده است که مادر، نیاز کودکش را بهتر از یک متخصص می‌داند.

مادران مطالب خیلی دقیقی را در مورد کودک خود به صورت شهودی می‌دانند، بدون آن‌که درکی منطقی داشته باشند از اینکه چه اتفاقی و چه فرایندی در حال وقوع است.  وینیکات، ۱۹۸۸

آغاز رابطه مادر و کودک

وینیکات در بحث از سازگاری مادر یا مراقب با نیازهای کودک، این‌گونه بیان کرد که در طول دوران بارداری، مادر حساسیت زیادی را نسبت به بچه خود دارد و این حساسیت، تا چند هفته بعد از تولد نوزاد ادامه می‌یابد. شکل گیری مفهوم مادر نسبتاً خوب وقتی آغاز می‌شود که مادر کاملاً به نیازهای نوزاد توجه دارد. یعنی خود را کاملاً وقف کودک خود می‌کند. حتی از خواب خود می‌گذرد تا نیازهای کودکش را برآورده کند.

شکل گیری مفهوم مادر نسبتاً خوب

با بزرگتر شدن کودک و سپری شدن مرحله‌ی قبلی، حساسیت مادر به نیازهای کودک کمتر می‌شود و مادر گریز به میانه‌روی، یا به اصطلاح وینیکات flight into sanity، را تجربه می‌کند. یعنی از این موضوع آگاه می‌شود که دنیای دیگری وجود دارد که فقط شامل دل‌مشغولی‌های مادرانه‌ی او نمی‌شود. مادر گرچه هنوز همدلانه به نیازهای او توجه دارد اما اجازه می‌دهد که کودک گاهی اوقات، ناکامی را تجربه کند. به این صورت که مادر دیگر برای هر گریه‌ی کودک، هراسان از جا بلند نمی‌شود تا به نیاز او پاسخ دهد. مسلماً این ناکامی‌ها به خصوص در بار اول، مدت زمان خیلی کمی را در بر می‌گیرد. یعنی به گونه‌ای نیست که نیازهای کودک مورد غفلت قرار گیرد.

مثلاً وقتی که کودک گرسنه است با اولین صدای گریه، به او غذا نمی‌دهد. بلکه دقیقه‌ای صبر می‌کند و بعد به او غذا می‌دهد. به تدریج مدت زمان ناکامی‌ها در دفعات بعد افزایش می‌یابد اما باز هم خیلی کوتاه است. در اینجا مادر، دیگر کاملاً خوب نیست اما مادر نسبتاً خوب است. چرا که در عین برآورده کردن نیازهای کودک، ناکامی‌های کوچکی را نیز به او ارائه می‌کند.

از خیال تا واقعیت

نکته جالب در مورد مفهوم مادر نسبتاً خوب در نظریه وینیکات این است که او فرایند مادری کردن را به رشد شناختی کودک و درک او از واقعیت بیرونی، ربط می‌دهد، واقعیتی که می‌تواند ناکامی‌هایی را در پی داشته باشد. در ابتدا نوزاد، مادر را موجودی جدا از خودش نمی‌داند و او را بخشی از خودش می‌داند. بعداً که مادر ناکامی‌های گذرا را اعمال می‌کند، کودک فعالیت ذهنی و درک واقعیت دنیای بیرونی را شروع می‌کند.

 اما اگر مادردر موضع اولی خودش برای مدت طولانی بماند و ناکامی‌ را به کودک ارائه نکند، نوزاد نمی‌تواند به این درک برسد که دنیای واقعی از خودش جداست. بنابراین در دنیای خیالی خود باقی می‌ماند و این‌گونه تصور می‌کند که وقتی نیازی دارد، این نیاز منجر به ارضای سریع آن می‌شود. اما از طرفی هم وینیکات مطرح می‌کند که مرحله اول فرایند مادری، ارضای سریع نیازهای کودک بدون ناکامی، به اندازه مرحله‌ی دوم مهم است و لازمه‌ی ارتقای حس فرد از واقعیت است. چرا که رسیدگی سریع مادر به نیازهای کودک، به او کمک می‌کند که برای اولین بار با دنیای واقعی بیرونی، رابطه برقرار کند.

ایجاد تعادل

با توجه به توصیف‌های قبلی، مادر نسبتاً خوب مفهومی نسبتاً پیچیده است. چرا که مادر درگیر ایجاد تعادل بین دو عمل می‌شود که لازمه‌ی رشد شناختی کودک و شادمانی او در آینده است. با ایجاد چنین تعادلی، مفهوم مادر نسبتاً خوب در ذهن کودک شکل می‌گیرد. در این حالت، کودک می‌تواند که در دو دنیا زندگی کند. یکی دنیای خیال پردازی و فانتزی و دیگری دنیایی که همیشه به آرزوها و نیازهایش پاسخ نمی‌دهد.

مروری بر وینی کات

دونالد وینی کاتیک متخصص اطفال انگلیسی بود. وی نظریه ای درباره  روابط شیء داد و مثل مارگارت ماهلر مشاهدات زیادی در خصوص رابطه طفل و مادر انجام داد .

وینی کات از جمله روان تحلیل گرانی است که به شدت بر اهمیت وابستگی و پیوند متقابل مادر- کودک تأکید می کند. او معتقد است که در آغاز نوزاد بدون مادر وجود ندارد و نیروی فطری وی بدون مراقبت های مادرانه متجلی نمی شود. وینی کات بر نقش مادر و نحوه پاسخ گویی او به کودک اهمیت بسیار زیادی قائل است. او معتقد است که مادر در وهله نخست دستخوش حالتی است که آن را «دل مشغولی مادرانه ی نخست» می نامد. اما مادر بعدها این حالت نخستین را فراموش می کند و سرانجام می پذیرد که دیگر ضرورت ندارد که رضامندی کامل کودک خود را فراهم آورد و در نتیجه به صورت مادری «نسبتا خوب» در می آید .

یکی از واکنش های مادر کنش آینه ای است. از دیدگاه وینی کات، مادر نقش آینه را در مقابل کودک خود ایفا می کند. این سخن بدان معنا است که «من» مادر به منزله تکیه گاهی برای«من»کودک است. وینی کات در کنش مادرانه سه نقش را از یکدیگر متمایز می کند: 

  • در بغل نگه داشتن
  • در مهار خود داشتن
  • ارائه شی

وینی کات مراحل تحول رابطه ی کودک – مادر را ترسیم کرده و سه مرحله را در این زمینه متمایز می کند:

  • مرحله ی«وابستگی مطلق»که مرحله درهم آمیختگی کامل مادر-نوزاد است.
  • مرحله ی«وابستگی نسبی» که درخلال این مرحله کودک تدریجاً از مادر متمایز می شود.
  • مرحله ی «حرکت درجهت استقلال و اجتماعی شدن» که درخلال آن کودک به سوی استقلال گام برمی دارد.

وینی کات نیز مانند بالبی به نقش محرومیت و جدایی ازموضوع دلبستگی تأکید کرده و آن راعامل مشکلات روانی کودک می داند .

در حالی که فروید، انسان را موجودی می‌دانست که تحت کنترل غرایز قدرتمندی است که باید توسط اخلاق و فرهنگ سرکوب شوند، وینیکات به فرآیند دست نخورده رشد که باعث ایجاد آگاهی اخلاقی به عنوان محصول جدال اولیه می‌باشد، اعتقاد داشت. او معتقد بود (احتمالأ علیرغم تجربه ی شخصی او) رشد معمولا به خوبی پیش می‌رود و مادران معمولا “به اندازه کافی” خوب هستند. مادران در ابتدای زندگی فرزندشان کاملا دلمشغول آنها هستند و در نتیجه به تمام نیازهای آنها به خوبی توجه می کنند و این موضوع باعث می شود “خود” نوزاد به خوبی رشد کند و در نهایت بتواند خودش را بروز دهد.

در ابتدا کودک نمی‌تواند مادر را به عنوان ابژه‌ای مستقل درنظر بگیرد و بنابراین نمی‌تواند هیجانات پخته‌ای نسبت به او داشته باشد. دنیای او همزیست و خودشیفته است. به تدریج، کودک ظرفیت “تنها ماندن” را به دست می‌آورد- به کمک “ ابژه انتقالی ” که مرحله‌ای مشهور است که برای نخستین بار توسط وینیکات مطرح شد- و به کودک اجازه می‌دهد در غیاب مادر خود را آرام کند.

در نهایت کودک قادر می‌شود “در حضور مادر به تنهایی بازی کند” که نشانه‌ای کلیدی از رشد اعتماد به خودِ در حال رشد می‌باشد. در این زمان، کودک شروع به ارتباط برقرار کردن با مادر به عنوان یک شخص کامل و نه به عنوان فردی که در ادامه نیازهای او است، می‌نماید. وینیکات اغلب از مادران صحبت می کند و این جاست که مورد خطاب یکی از جدی‌ترین انتقادهای رادمن قرار می‌گیرد: به نظر می‌رسد تقریبا تا پایان عمر پدر نقش موثری ندارد. اما باید گفت وینیکات تاکید می‌کند که مادر نه یک طبقه زیستی بلکه یک نقش است و مادران واقعی ویژگی‌هایی از هر دو جنسیت را دارند، حتی تحلیل‌گران نیز معمولأ نقشی شبیه مادر را بازی می‌نمایند.

مانند کلاین، وینیکات نیز معتقد است که این مرحله منجر به بحران هیجانی رنج‌آوری می‌گردد. کودک در اینجا متوجه می‌شود که کسی که مخاطب عشق و علاقه او بوده دقیقأ همان فردی است که مورد حمله خشم و آرزوهای خصمانه او قرار می‌گرفته است. اما وینیکات به جای مفهوم منع شده “موضع افسرده‌ساز” این بینش را در قالب مفهوم رشد “ظرفیتِ نگرانی” (capacity for concern) تعبیر می‌نماید که نشان می دهد چگونه احساسات اخلاقی خالص خود را در موجودیت کودکی که عشق و خشم را باهم تجربه می کند بروز میابد.

در نتیجه او اخلاق را بیشتر به صورت فعال شدن عشق می بیند تا به صورت قوانین منع شده ی پدرانه (paternal) . وینیکات به نقش تصورات درونی در حل و فصل این بحران اشاره می کند و می گوید، کودک به تدریج ظرفیت تصور احساسات مادر را پیدا می کند و در نتیجه می تواند او را ببخشد و خطاهایش را ترمیم کند.

در طی این دوره، بسیار مهم  است که مادر “محیطی تسهیل کننده” برای کودک ایجاد نماید که به او فرصت ابراز وجود، حتی بروز هیجانات مخرب و نفرت انگیزش را بدهد بدون اینکه پیام صدمه دیدن مادر به او برسد. در اغلب موارد مادران خشم کودکشان را بدون اینکه آسیب ببینند می پذیرند (این توانایی همچنین برای یک روانکاو خوب نیز بسیار حیاتی و مهم است. و وینیکات این را اثبات کرده است وقتی هنری گانتریپ پس از حدود نیم ساعت صحبت پرخاشگرانه در جلسه، از او می شنود که: “دیدی؟ تو با من خیلی بد حرف زدی اما من آسیبی ندیدم”). معمولأ این فرآیند به خوبی انجام می‌شود مگر اینکه مادر بسیار مضطرب یا افسرده باشد ( مثل مادر خود وینیکات) یا شدیدأ به دنبال همرنگی و بی نقصی در خودش و کودکش باشد (مثل پدر وینیکات).

مفاهیم اصلی نظریه وینی کات

                                       مادر به اندازه ی کافی خوب [4]

اصطلاح مادر به اندازه ی کافی خوب را برای توصیف کارکردهای مادرانه استفاده کرد که عبارت است از تامین نیازهای کودک به قدری که او زندگی را خوب شروع کند. مادر به اندازه ی کافی خوب آن چه را که کودک در روابطش با مادر در یک دوره از رشد نیاز دارد، به قدر کافی فراهم می کند. مادر به اندازه ی کافی خوب و محیط به اندازه ی کافی خوب در خدمت رشد و تحول مداوم در می آیند. به کمک این عوامل نوزاد ، کودک و سپس نوجوان می تواند راه خود را به بزرگسالی پیدا کند و به این تداوم ، بودن [5]می گوییم .رسیدگی های مادر کاری می کند تا کودک باور کند که بودن می تواند تداوم داشته باشد.                                                                                                                       

دل مشغولی  مادرانه اولیه[6]

مادر در سازگاری موفق با نوزاد ، احساس قدرت مطلق نوزاد را پاسخ می دهد و تقویت می کند. در این صورت نوزاد می تواند با خاطری آسوده از توهم خلاقیت و قدرت نامحدود لذت ببرد. در اینجا تجربه ی جسمانی ارضای غرایز و نوعی وحدت هیجانی شکل می گیرد.                                                                                                          وینی کات (به نقل از دکتر برنارد بارنت) [7] بیان می کند :« دغدغه ی نخستین مادرانه نوعی دغدغه ی تحلیلی نخستین است. در این فرایند روانکاو خود را وقف بیمار می کند. نوعی تیمار و مراقبت آن هم از نوع ویژه ی آن. وقتی روز به روز و سال به سال با بیمار می نشینیم و از او مراقبت ویژه به عمل آورده ایم . چه درمانشان کنیم و چه نه ، مراقبتی خاص و تمام عیار به عمل آورده ایم. این تعبیری بسیار دوست داشتنی است.»                                                                    

خود حقیقی[8] و خود کاذب [9]  

خود حقیقی و کاذب در تعامل با محیط شکل می گیرد. نوزاد ازطریق تکانه هایش که توسط مادرتشخیص داده و تایید می شود مفهوم من[10] و جز من[11] را درک می کند. اگر مادراحساس همه توانی کودک را پاسخ ندهد، خود کاذب در کودک شکل می گیرد .وقتی سازگاری مادر رضایت بخش نباشد، نیرو گذاری روانی بر ابژه خارجی  به جریان نمی افتد و نوزاد منزوی می ماند و به طور کاذب زندگی می کند.خود کاذب تسلیم توقعات محیط می شود و از اعمال خودانگیخته ناتوان است و تنها خود حقیقی است که می تواند خودانگیخته باشد و احساس واقعی و اصیل بودن داشته باشد.خود کاذب راهی برای محافظت و دفاعی علیه چیزهای غیر قابل تفکر و به کار گرفتن چیزهای واقعی است که منجر به حس نابودی می شود. خویشتن کاذب سه ویژگی دارد:                                                                                                                                                

1-با چارچوب سفت و سختی به مادر توجه می کند.

2-خویشتن واقعی را پنهان می کند.

3-از طریق پیروی از خواسته های محیط از آن محافظت می کند.

مفهوم ابژه گذاری[12] در نظریه وینی کات                                                                    

نوعی فضای بین ابژه های ذهنی و روابط ابژه ی حقیقی است و در واقع نخستین مایملکی است که به صورت من و جز من  تجربه می شود.ابژه گذاری نه کاملا درونی است و نه کاملا بیرونی. غان و غون و ادا اطوار کودک یا بخشی از بدن او که هنوز از سوی او به عنوان واقعیت بیرونی دانسته نشده و یا پتوی امن کودک ، همگی ابژه گذاری هستند.ابژه گذاری نه همچون ابژه ی ذهنی و درونی ( مثل توهم پستان مادر به عنوان بخشی از نوزاد) تحت کنترل کامل و جادویی کودک است و نه مانند مادر بیرونی تحت نوعی کنترل بیرونی قرار دارد. ابژه ی گذاری از 4 تا 12 ماهگی شروع به شکل گرفتن می کند و آشنایی بچه با دنیای خارجی است واولین مالکیت غیر خودی که نوزاد باید آن را انتخاب کند.     

          وینی کات ارتباط مادر با نوزاد را رابطه مندی ایگو[13] نام نهاد و مراحلی را به شرح  زیر برای آن تعریف کرد:

وابستگی کامل[14] (از چند هفته آخر حاملگی تا 7، 8 ماه بعد از زایمان ) :

در مرحله ی وابستگی کامل نوزاد هنوز به تمایز از مادر نرسیده وبنابراین خودش از خشونتی که به مادر دارد  بی خبر است لذا مسئولیتی هم ندارد. برای وینی کات خشونت اولیه تظاهری است از زنده بودن که اوایل خودش را به صورت تحرک عضلانی نشان می دهد که این فاز اولی است که وینی کات به آن دل مشغولی مادرانه اولیه می گوید. از چند هفته آخر حاملگی تا چند هفته بعد از زایمان مادر به طور ناخودآگاه توانایی پیدا می کند که چه فیزیکی و چه ذهنی در خدمت نوزاد باشد.( فهم نیازهای اولیه و برآورده کردن آنها)       

وابستگی نسبی[15]( 6 ماه تا دو سالگی) :

کودک حس می کند که ابژه ای به نام مادر وجود دارد واین آگاهی باعث اضطراب می شود.در واقع کم کم که بچه حرکت می کند، می فهمد که یک دنیای خارجی وجود دارد و تصورش این است که من این دنیا را پیدا کردم و یا خلق کردم و به تدریج دنیای بیرونی و درونی، فیزیکی و ذهنی جدا میشوند . چیزی به نام مادر شکل می گیرد ولی نمی داند مادر در درون من هست یا من در درون او، اما تمایزی را احساس می کند. کودک کم کم به انسجام می رسد وبه یک خود واحد با یک درون و بیرون تبدیل می شود که در بدنی زندگی می کنند. واقعیت روانی فرد در درون او قرار دارد و بیرون از او همان جز – من است. او نیاز دارد که احساس کند کسی وجود داشتن من را فهمیده است، همچون چهره ای که درآینه دیده می شود. (شبیه مفهوم انعکاس[16] در نظریه کوهات[17]) مادر باید به تدریج از مرحله ی مراقبت های مادرانه اولیه بیرون بیاید و به نیازهای خودش هم توجه کند و این جدایی باید تدریجی اتفاق بیفتد . اگر جدایی ناگهان رخ دهد بچه وحشت می کند . این حالت ممکن است در مادر افسرده دیده شود. تروما زمانی اتفاق میفتد که توان درک کمی دارد و به طور ناگهانی فاصله ایجاد می شود.                                               

حرکت به سمت استقلال[18]:

 برای آن که کودک بتواند بدون مراقبت واقعی سر کند و موجودی تشخص یافته شود، باید زندگی اجتماعی را فرا گیرد. در نظریه ی وینی کات انسان ، تنها می تواند خود را در رابطه با دیگران و از طریق استقلالی که با گذر از وابستگی به دست آمده است، پیدا کند. رشد انسان تلاشی است در جهت آنکه تنها باشد ، بدون آن که منزوی باشد.از نظر وینی کات غرایز در خدمت خویشتن قرار می گیرند. سازنده ی آن نیستند. بحث در مورد خویشتنی است که باید پیش از استفاده ی خویشتن از غرایز وجود داشته باشد. سوار براسب، نه آن که اسب آن را ببرد.                                                                 

اومعتقد است : ” یک نشانه ی سلامت ذهن این است که فرد بتواند از طریق تجسم و با دقت وارد افکار، احساسات ، امیدها و آرزوهای فرد دیگر شود.همچنین اجازه دهد که طرف مقابل هم همین کار را بکند : ” وقتی در تخصص خود با یک مرد ، یک زن ، یا یک کودک رو در می شویم ، فقط دو انسان هستیم که موقعیت برابر دارند.”این تعریف ،به تعریف تجسم از دیدگاه جان استوارت میل[19] شباهت دارد که آن راوارد شدن به ذهن و شرایط یک موجود دیگر می داند. ایده ی دو جانبه بودن رابطه ی حرفه ای با وجود این که در هاله ای از ابهام پیچیده شده بود، ابداعی درروانکاوی به حساب می آمد.        

رشد ایگو

بر طبق نظریه وینی کات رشد ایگو تحت تاثیر محیط قرار دارد. برخلاف فروید که معتقد بود ایگو از دل اید پدید می آید ، وینی کات معتقد بود پیش از ایگو، اید وجود ندارد. ایگو بسیار قبل تر از آن که مفهوم سلف مطرح شود، قابل مطالعه است و سلف پس از ایگو به وجود می آید . ” آغاز زمانی است که ایگو آغاز می شود”.   

محیط مساعد[20]

 شرایط محیطی اعم از مطلوب و نامطلوب رشد نوزاد را شکل می دهند.مولفه ی اساسی در محیط مراقبت مادرانه است. در آغاز محیط مساعد ،خودِ مادر است. مشخصه ی محیط مساعد سازگاری آن است. وظیفه ی والدین این است که خود را با نیازهای نوزاد هماهنگ کنند. محیط مساعد نوعی احساس توانایی مطلق را در نوزاد به وجود می آورد.  نوزاد از مرحله ی برقراری ارتباط با ابژه های ذهنی[21] آغاز می کند و سپس در فرایندی دشوار از طریق تولید و باز تولید ذهنی به برقراری ارتباط با ابژه های به صورت عینی[22] ادراک شده می پردازد.                                                                         

 توهم همه توانی[23] در نخستین مراحل رشد کودک با واقعیت ارتباطی ندارد و گویی باید جهان را با منابع محدودی خلق کند.یکی از این منابع استفاده از قدرت تخیل [24]است . به دلیل برخی تنش های غریزی مانند گرسنگی، نوزاد مستعد است وجود چیزی را باورکند وبه این شکل ممکن است ابژه ای را توهم کند و انتظاری غیر واقعی برای وجود ابژه در او به وجود آید. مادر خوب از طریق پستانش خود را با این نیاز کودک سازگار می کند و این ترتیب کودک ابژه ی مورد انتظارش را فراهم می کند.                                                                                                                            

وینی کات که با استریچی[25] تحلیل می شد، معتقد بود که استریچی ابتدا بسیار کلاسیک عمل می کرد ولی به تدریج در طی درمان بیش از پیش به انتقال می پرداخت و با این کار نشان می داد که شخص روانکاو می تواندعنصری تغییربخش در رابطه ی درمانی باشد. ما شاهد تغییری در روانکاوی بودیم . گذار از این تصوّر که روانکاوی فرایندی است که درآن روانکاو بیمار را درمان می کند به این تلقی که روانکاوی فرایندی است که در آن بیمار و روانکاو هر دو درگیر فرایند درمان می شوند. به عبارتی تغییر از روانشناسی یک نفره به روانشناسی دونفره.                                                  

  – وینی کات در مقاله ی“نفرت در انتقال متقابل” جمله ای را بیان می کند که مورد نقد اغلب روانکاوان قرار می گیرد: «اغلب روانکاوان از بیمارانشان متنفرند به خصوص بیمارانی که اوضاع وخیم تری دارند و اینکه مراقبت از بیمارانی که آسیب های روانی وخیم دارند ، بسیار طاقت فرساست.» او توضیح می دهد : ما از بیمارانمان تنفر نداریم بلکه آنها رادوست داریم آنها به خاطر درد و رنجی که دارند به ما روی می آورند و ما آموزش دیده ایم که به آنها کمک کنیم تا حس بهتری داشته باشند سالم تر باشند و شخصیت منسجم تری داشته باشند. اما ممکن است به جایی برسیم که از بخش های بدقلق ، نیازمند و توجه طلب بیمارکه تحملشان بسیار هم طاقت فرساست متنفرشویم و همینطور بخش هایی که با ما طوری رفتار می کنند که گویا مستراحی هستیم که می توانند خود را روی ما تخلیه کنند و یا ممکن است از نحوه ای که بیماران از ما سوء استفاده می کنند احساس تنفرکنیم .مادران نوزادان را دوست دارند و در عین حال از آنها متنفر هستند.مادران عاشق فرزندانشان هستند اما نوزاد از زمان تولد مادر را درگیر غم و غصه های فراوان هم کرده است. ناراحتی های جسمی دوران بارداری ، درد زایمان، بیداری های دوران شیردهی ممکن است مادررا خسته کند. نوزاد انتظار مراقبت کامل دارد و مستحق چنان مراقبتی هم هست و این مراقبت بسیار توان کاه ونفس گیر، طاقت فرسا و خسته کننده است و همین می تواند باعث نفرت شود.معمولا نوزادان اصلا مادر را به حساب نمی آورند. مادر صرفا وسیله ای است برای ارضای نیاز.البته به لحاظ سلامت روان همه ی مادرها مشابه نیستند اما وینی کات معتقد است نوعی نفرت ناخودآگاه وجود دارد. نفرتی که از ساحت آگاهی جدا شده و بعدها به رغم انکار مادربه نحوی خود را نشان خواهد داد .      – در این مورد یکی از تجربیاتش را با مراجعی که 20 سال تحت درمان بود اینطور بیان می کند : بیمار روانپریشی 20 سال با من روانکاوی شد .او سعی می کرد مرا دیوانه کند تا خودش احساس جنون نداشته باشد. همیشه تهدید به خودکشی می کرد شاید این رفتار هیستریک باشد اما او شخصیت هیستریک نداشت و و واقعا قصد خودکشی داشت .با توجه به احتمال خودکشی چند بار درربیمارستان بستری شد اما این بستری ها گرایش به مرگ را در او از بین نبرد. اظهار نظرهای توهین آمیزی نسبت به من داشت وابژه ی خواسته های جنسی او نیز بودم. هر چیز سختی که احتمال بود در روانکاوی رخ دهد، میان من و این بیمار رخ داد و در نهایت هم خودکشی کرد. و این ضربه ی بزرگی به من و به خودش بود. من عمیقا دوستش داشتم انگار که دخترم باشد اما به خاطر بیماری که داشت از او متنفر بودم .از بیماری اش متنفر بودم  از والدینش هم متنفر بودم که چرا زندگی خوبی در ابتدای حیاتش برای او فراهم نکرده بودند . این فقدان بزرگی بود ولی این بیمار نکات زیادی در مورد اسکیزوفرنیا به من آموخت و من هم سعی کردم این آموخته ها را به حرفه ی روانکاوی منتقل کنم. او به من یاد داد که محیط نسبت به ژن ها نقش بیشتری در اسکیزوفرنی دارند. البته که مسلم است که هر دو مورد دخیلند اما در مورد او و بیماران مشابه ، نوعی نقص یا شکست از طرف محیط و جود دارد. یعنی محیط مراقبت خوبی فراهم نکرده بود و مادر هم کاری نکرده بود تا جلوی حس پرت شدن و افتادن نوزاد را بگیرد آن هم حسی که بارها و بارها پیش آمده بود. من با اصطلاح مادران اسکیزوفرنی ساز موافق نیستم اما با این حال مراقبت اولیه والدین ، نقش بسیار بزرگی در وقایع بعدی دارد. اما هرگز مادرها را اذیت نکنید. مادرها خودشان به قدر کافی خودشان را سرزنش می کنند.                            

وینی کات در پاسخ به این سوال که نوزاد چگونه بالغ می شود، می گوید : “مرحله ای به نام بارگرفتن وجود دارد منظورم مرحله ای است که در آن والد به کودک باردار می شود . شروع حیات ما با تولد و درخشیدن در چشم الدین نیست  بلکه ما به شکل یک فانتزی و خیال در ذهن والدین آغاز می شویم .مدتها پیش از آنکه رابطه ی جنسی میان والدین محق شود، آنها نوزاد را درذهنشان به دنیا آورده اند در واقع تحول و شکل گیری نوزاد مدت ها پیش از به دنیا آمدن نوزاد آغاز می شود. و نوزاد بسیارمتاثر ازحال و هوایی است که والدین مدت ها پیش از آمدن او ساخته اند. در موقع زایمان نوزاد که تا پیش از آن در محیط نسبتا آرام و بادوام درون رحم قرار داشت ، ناگهان از آنجا به بیرون رانده می شود و با شروع تولد اضطراب غیر قابل تصوری را تحمل می کند . شاید بتوان اینطور گفت که از دل تونل تاریک و طولانی به بیرون کشیده می شود و هیچ اطمینانی هم ندارد که این ماجرا بالاخره تمام خواهد شد. لذا فکر می کنم تولد برای نوزاد بسیار دردناک خواهد بود. “

 وقتی بیماری با سطح واپس روی بالا روی کاناپه دارید، فضای درمان بدل می شود به نوعی فضای درون رحمی.وقتی روانکاو پایش را روی هم می اندازد یا سرفه می کند، بیمار به واسطه ی آن صدای ناگهانی ازجا می پرد و به هم می ریزد. درست همان گونه که یک حرکت ناگهانی می تواند جنین درون رحم را ناراحت کند.                                                  

سه اصطلاح مهم که وینی کات اغلب اشاره می کند به شرح زیر است.

– در غالب موارد از مادر صحبت می کنیم در درجه ی اول مادر باید نوزاد را درآغوش بگیرد و بغل کند. این موضوع بسیار بدیهی است ولی باید به قوت تمام گفته شود .در اینجا از اصطلاح” نگه داشتن[26]” و در آغوش گرفتن در دو معنا استفاده می کنیم هم در معنای جسمی و هم در معنای روانی. مهم تر از همه این است که مادر نوزاد را در میان بازوانش بگیرد. نگهداری و در برگرفتن در دو سطح اتفاق می افتد اول در برگرفتن فیزیکی و جسمانی و دوم ” نگهداری در ذهن یا آغوش ذهنی ”  می توان با فکر کردن به فرد تازه متولد شده او را به لحاظ روانی در آغوش کشید. در آغوش کشیدن به معنای حقیقی آن. در واقع می توان گفت دربرگرفتن نوزاد درواقع فراهم کردن نوعی گهواره فیزیکی و روانی برای اوست.              

– درمورد واژه ی” رسیدگی[27] “باید به نحوه ای که ماد نوزاد را لمس و یا نگاه می کند توجه کرد  آیا او را با شدت حمل می کند یا به نرمی یا اغواگرانه؟ طوری لمس می کند که به پوست کودک ضربه می زند یا نوازش؟ در واقع اصل مطلب همان تعامل لحظه به لحظه بین مادر و نوزاد است. و هیچ دو مادری نیستند که به نوزادشان به یک شکل رسیدگی کنند. اما مادران سالم به خوبی از عهده ی این کار برمی آیند.

– مورد سوم “ارائه ی ابژه[28] ” است. در اصل مادر سعی می کند که دنیای بیرون را به نوزاد معرفی کند مادری که تمام روز نوزاد را به سینه می چسباند در یک همزیستی روان پریشانه و یک جنون دو نفره به سر می برد. مادر باید به تدریج نوزاد را با دنیای بیرون تقسیم کند و او را دل دنیای بیرون راهنمایی کند. ضروری است که مادر وجود اشیاء بیرونی را خاطر نشان کند و نوزاد را با چیزهایی غیر از خودش آشنا کند. کودک کار مهمی در پیش دارد و آن برقراری ارتباط با واقعیت است . مادر در تحقق این مسئله ی مهم به نوزاد کمک می کند و با این کار است که نوزاد به لحاظ ذهنی سالم خواهد شد. در مقاله ی “ظرفیت تنها بودن“به این موضوع اشاره می کند که تجربه ی تنها ماندن در حضور مادررا می توان به تجربه ی تنها بودن در حضور دیگری در بزرگسالی نسبت داد . در اینجا تنها بودن الزاما به معنای تنهایی نیست.بلکه می تواند فرصتی باشد برای خلاقیت در خلوت شخصی. مثل وقتی که در ساعات اولیه صبح بیدار می مانم و نقاشی می کشم. من تنها هستم اما درحضور پررنگ منابع درونی خودم.                                                                                       

کودک باید احساس کند که حق دارد از دید مادر مخفی بماند. مادری که هرگز اجازه ی جدایی نمی دهد، هرگز فضایی بالقوه برای بازی به کودک نمی دهد. چنین مادری مداخله گرو متجاوز است.و به همین شکل مادری که کودک را رها می کند نیز فرزندش را از دست می دهد. باید به کودک اجازه داد تا مخفی شود اما در ضمن باید بدانیم کجا می شود او را پیدا کرد. ولی فقط می توان کودک را پیدا کرد که در درجه ی اول به او اجازه داده باشیم که اگر نیاز داشت مدتی ناپدید شود. “پنهان بودن مایه ی لذت است اما پیدا نشدن فاجعه است.در مقاله ی ” ترس از فروپاشی” می نویسد: به نظر من ترس از فروپاشی ، ترس از یک فروپاشی است که قبلا  تجربه شده است. آنچه در گذشته اتفاق افتاده ،از طریق فرافکنی به آینده قابل شناسایی است . او این ترس را به ترس از مرگ ربط می دهد. برای به کار بردن ایده ی کلی ترس از فروپاشی به عنوان ترس از مرگ ، تغییرات اندکی در نظریه لازم است.شاید این ترسِ شایعتری است. ترسی که درآموزه های مذهبی به شکل زندگی پس از مرگ آمده است که گویی قصد دارد واقعیت مرگ را انکار کند. وقتی که ترس از مرگ علامت مهمی می شود، زندگی پس از مرگ هم نمی تواند آن را آرام کندبه این دلیل که بیمار به گونه ای اجباری به جستجوی مرگ می پردازد. باز هم مرگی جستجو می شود که اتفاق افتاده اما تجربه نشده است.                                                                                                        مرگی که قبلا اتفاق افتاده و او در ترس از فروپاشی به آن می پردازد، مرگ روانی کودک است. چیزی که آن را عذاب بدوی می نامد که ناشی از محرومیت شدید اولیه ای است که کودک نه قادر به فهمیدن آن بوده و نه توانسته از آن بگریزد. جایی که غیبت غیر قابل تحمل مادر فراتر از ظرفیت انطباق کودک است که بخشی از تجربه ی کلی زندگی او می شود اما در تارو پورآن بافته نمی شودو جایگاهی پیدا نمی کند. به یک معنا پس ازنقطه ای خاص در زمان کودک دیگر آن جا نیست.او به دلیل نداشتن ایگویی که بتواند انتظار تحمیل شده را در بر بگیرد و پاسخگو باشد،کرخت می شود. کودک نمی تواند اعتقاد به وجود زنده ی مادر را در خود حفظ کند.                                                                               

 دقیقه دور باشد، تصویر مادر کمرنگ می شود.  x اگرمادر بیش از  دقیقه طول می کشد.x احساس وجود مادر

مادر x+ yهمراه با آن ظرفیت کودک برای استفاده از نماد اتحاد با مادر از بین می رود . کودک اذیت میشود اما در

 تروماتیزه شده        x + y +zبرمی گردد و اذیت از بین می رود. در این مدت کودک تغییری نکرده است اما کودک در است و باز گشت مادر در این مدت این وضعیت تغییر یافته را بهبود نمی دهد. تروما یعنی کودک در تداوم زندگی وقفه را تجربه کرده است. جنون در اینجا فقط به معنای فروپاشی همه ی چیزهایی است که در زمان تداوم در بودن وجود داشته است. باید از نو شروع کند در حالی که از ریشه ای که می توانست، تداوم این آغاز راتضمین کند، x +y+zپس از بهبودی محروم مانده است.                                                                                             – وینی کات معتقد بود جسم و روان باید با یکدیگر کنار بیایند و این کنار آمدن با پیدا کردن زبان مشترک ، در واقع یک فرایند رشدی است .وقتی در مراحل اولیه مادریِ کارآمد اتفاق بیفتد، خویشتن طی فرایند هماهنگی طبیعی ساخته می شود. خود این فرایند هماهنگی شامل سه مرحله است که در روزهای اول آغاز می شود: یکپارچگی ، شخصی سازی، و درک زمان و مکان و دیگر خصوصیات واقعیت. به عبارت دیگر، “شناخت”.                                                                     

وینی کات عدم یکپارچگی[29] را از وضعیت از دست دادن یکپارچگی[30] جدا می کند.عدم یکپارچگی یعنی فرد بتواند به محیطی تکیه کند که در آن به آسانی و با امنیت خاطر تکه های خود را زندگی کند بدون اینکه احساس کند از هم می پاشد. از دست دادن یکپارچگی بیانگر شکست در محیط نگهدارنده است. از دست دادن یکپارچگی یک دفاع پیچیده و محصول مستقیم عدم یکپارچگی است که در غیاب ایگوی حمایتی مادرانه اتفاق می افتد. یعنی این دفاع در مقابل اضطراب غیر قابل تفکر یا اولیه ای قرار می گیرد که در نتیجه ی شکست محیط نگهدارنده در مرحله ی وابستگی مطلق ایجاد شده است. آشفتگی از دست دادن یکپارچگی ممکن است به بدی محیط غیر قابل اعتماد باشد اما این امتیاز را دارد که کودک آن را تولید کرده و بنابراین وابسته به محیط نیست و در حوزه ی قدرت مطلق کودک قرار دارد.                                                                     

از نظر وینی کات شغل مادر این است که در ابتدا نوزادش را از پیچیدگی هایی که هنوز برای او قابل درک نیست محافظت کند و به همین شیوه قطعات ساده شده ی دنیا را در اختیار او بگذارد تا کودک بتواند دنیا را از طریق مادر بشناسد.        

 در مورد درمان بیمار روان پریش می نویسد، روانکاو در موقعیت مادری است که کودکش هنوز متولد نشده یا تازه به دنیا آمده است. در روان پریش [31]( بر خلاف روان نژند[32] ) تحلیل نماد مراقبت مادر نیست بلکه خود مراقبت مادراست. موقعیت تحلیلی نمی تواند چیری را که هرگز وجود نداشته بازنمایی کند. اولین تجربه ی بیمار روان پریش به جای آن که طوری باشد که فرایند های یکپارچگی ، شخصی سازی و شناخت را تسهیل کند، آنقدر ناقص و تحریف شده بوده که روانکاو مجبور است اولین نفر در زندگی بیمار باشد که این ضروریات محیطی خاص را به بیمار عرضه کنند. در جایی می نویسد:” نوروز واقعی ضرورتا یک بیماری نیست. باید آن را نشانه ای از احترام به این واقعیت بدانیم که زندگی دشواراست.”                

وینی کات موقعیتی را توصیف می کرد که درآن محیط طوری مرمت شده بود که فرایند رشد امکان آغاز دوباره داشت. قراربود که بازگشت اتفاق بیفتد ، طوری که تعبیر کلامی در درجه ی دوم اهمیت قرار بگیرد و مراقبت مادرانه به معنای وسیع کلمه مهمترین بخش درمان باشد.

وینی کات به دنبال این بود که بفهمد چه چیزی به هر کسی، حس واقعی بودن را می دهد. کشف کرد که تجربه ی زنده بودن را نباید بدیهی فرض کرد.کسانیکه دچار مشکلات شدید محیط نگهدارنده ی اولیه ی بودند،احساس می کردند که شروع به وجود داشتن نکرده اند. زندگی آنها مالامال از حس تهی بودن و پوچی ناشی از اطاعت محض می شد. برای چنین افرادی روانکاوی محیطی را فراهم می کند که بیمار بتواند خود را بیابد ، وجود داشته باشد و احساس واقعی بودن کند. احساس واقعی بودن چیزی بیش از وجود داشتن است. واقعی بودن یعنی پیدا کردن راهی برای آن که خودمان باشیم و با ابژه ها به روش خودمان ارتباط برقرار کنیم و خویشتنی داشته باشیم که هنگام آرامش به آن برگردیم.                                    

اودر مقاله ی “نقش آیینه ای مادر[33] و خانواده در رشد کودک ” می گوید: “پیش درآمد آینه صورت مادر است.” و نقش مادر این است که خویشتن کودک را به او بازگرداند. وقتی کودک به طریقی دیده می شود که احساس می کند وجود دارد و بودنش تایید می شود، احساس آزادی می کند که به نگاه کردن ادامه دهد ومعتقد است روانکاوی تمثیل مستقیم یکی از مشتقات پیچیده ی چهره ی مادر است که آنچه آنجاست تا دیده شود را بازتاب دهد. روانکاو درست مثل مادر است که مدت طولانی از کودک مراقبت می کند و آنچه بیمار می آورد را به او باز پس می دهد. او معتقد است که یک فرایند تاریخچه ای در فرد وجود دارد که وابسته به دیده شدن است. دیده نشدن توسط مادر درلحظه ی رفتارهای خودجوش به معنی وجود نداشتن است.                                                                                                                                     

«وقتی نگاه می کنم دیده می شوم پس وجود دارم.

حالا از عهده ی نگاه کردن و دیدن بر می آیم.

حالا خلاقانه نگاه می کنم و اندریافت خودم را ادراک هم می کنم.

درواقع مراقب هستم که وقتی چیزی برای دیدن وجود ندارد، نبینم.»

اما اگر کودک از ابتدا توسط انعکاس مادر احساس واقعی بودن می کند، این احساس چطور به تماس با ابژه های واقعی دیگر و درک آنها می رسد؟ وینی کات ” مشکل ترین چیز در رشد انسان ” را همین فرایند تغییر از رابطه با ابژه ها به سمت استفاده از ابژه ها می داند.                                                                                                       

در مقاله ی” استفاده از ابژه “بیان می کند که چگونه حرکت از رابطه به سمت استفاده ، مستلزم این است که تخریب ارزش مثبتی داشته باشد. در مرحله ی وابستگی به ابژه که قبل از مرحله ی استفاده ازابژه است ، سوژه، ابژه را به عنوان موجودیت مستقل در دنیای خارجی نمی شناسد و هنوز ابژه را به عنوان بخشی از خود در نظر می گیرد. درمرحله ای استفاده ازابژه، ابژه به عنوان ماهیت خارجی و خارج از سلف نوزاد وجود دارد و ارتباطی که شکل می گیرد به عنوان یک موجود خارجی است. تغییر از مرحله ی وابستگی به ابژه به مرحله ی استفاده از ابژه به شدت به محیط نگهدارنده و عملکرد مادرانه بستگی دارد.برای رسیدن به این مرحله کودک باید بتواند مادر را درخارج از حوزه ی قدرت همه توانی خود قرار دهد. و این کار با نابود کردن ابژه امکان پذیر است. وضعیت بهینه این است که ابژه در برابر نابودی دوام آورد.                                            

ابژه ای که قرار است نابود شود، ابژه ی خیالی نیست بلکه ابژه ی واقعی است. منظور از نابودی این است که مادر درنظر خودش به عنوان ابژه ی ناکارآمد نابود می شود چون از پس نیازهای بی حد وحصر نوزاد بر نمی آید. درفضای وهم آلود اولیه هر نیازی در نوزاد شکل می گرفت مادر با سرعت و با هماهنگی آن را ارضا می کرد و نوزاد به دلیل هم زمانی این دو مورد احساس می کر که بخشی از من دارد این نیاز را برآورده می کند. در جایی که تحمل مادر تمام می شود ،قدرت همه توانی کودک هم تضعیف می شود زیرا که در می یابد قدرت در من نیست بلکه بیرونی است که گاهی نیاز را برطرف می کند و گاهی نمی کند. وینی کات معتقد است دستاورد این مرحله این است که ابژه خارجی می شود.                      

آگدن در شرحی براین مقاله می نویسد :”این مرحله دستاوردهای دیگری هم دارد از جمله ظرفیت نمادسازی و تمایز عالم بیرونی و درونی. ( اگر مادر موجودیت خارجی دارد پس من هم موجودیتی دارم و یک درون و بیرون) جدایی جنبه های خودآگاه و ناخودآگاه ذهن. اگرابژه بخواهد به مرحله ی استفاده برسد باید بقا پیدا کند. مادر باید بتواند از این تخریب جان به در برد و بقا داشته باشد و تلافی نکند.روانکاو نیز ، دائما در معرض حملات تخریبی مراجع است. وظیفه ی روانکاو این است که دفاعی نشود، تعبیر ناقص ندهد و جلوی تخریب را نگیرد، اجازه دهد تخریب فرایند طبیعی را طی کند و بماند.”    

“سوژه به ابژه می گوید: من تو را نابود کردم. ابژه آنجاست تا این پیام را بشنود و نابود نشود.

سوژه می بیند و می گوید، عجب ابژه!

 من تو را نابود کردم ولی تو باقی ماندی ،من تو را دوست دارم و تو برای من ارزشمندی.

چون وقتی نابودت کردم، تو دوام آوردی.

 در عین حال که دوستت دارم تمام مدت در فانتزی مشغول نابود کردنت هستم.

منابعی برای مطالعه بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

20 + = 29